بدرود ارواح

بدرود ارواح

نویسنده: 
نادیا ترانوا
مترجم: 
محیا بیات
اضافه به سبد خرید
سال انتشار: 1404 صحافی: جلد نرم (شومیز) تعداد صفحات: 256 قطع کتاب: جیبی
قیمت: ۴۹۰,۰۰۰تومان ( ۱۰٪ ):  ۴۴۱,۰۰۰تومان
شابک: 9786227280548

آیدا زنی در آستانه‌ی چهل‌سالگی مدتی باید رُم و رادیو را رها کند و به شهر کوچک زادگاهش برگردد، به خانه‌ی پدری. باید میان خاطرات بگردد و انتخاب کند کدام‌ها را با خودش از مسینا به رم برگرداند.

اما این روبه‌رو شدن دوباره با گذشته آسان نیست، با خاطره‌ی پدری که بیست‌وسه‌ سال پیش یک روز صبح ناپدید شد، پدری که نه وداع کرد و نه حتی مُرد که سنگ قبری داشته باشد. آیدا دوباره به آن دنیای پر از تعلیق پرتاب می‌شود؛ به رابطه‌ی پیچیده با مادرش، به فاصله‌ی عمیق با شوهرش، و به این احساس تعلق نداشتن به هیچ‌کس و هیچ‌جا.

او می‌خواهد از سایه‌ی این ارواح بدرودنگفته، از این طلسم رها شود، آن هم در میان هجوم سایه‌ی سنگین گذشته. 

دسته‌بندی اصلی داستان

تمجید‌ها

- نامزد نهایی جایزه‌ی استرگا ۲۰۱۹

- برنده‌ی جایزه‌ی آلاسیو چنتولیبری

- برگزیده‌ی فهرست ده کتاب برتر ایتالیایی سال ۲۰۱۸ از سوی روزنامه‌ی کوریره دلا سرا

مقالات وبلاگ

بدرود، ارواح؛ رمانی درباره‌ی حافظه، فقدان و رهایی

بدرود، ارواح؛ رمانی درباره‌ی حافظه، فقدان و رهایی

ایدا زنی متأهل در اواخر دهه‌ی سی زندگی‌اش است که در رم زندگی می‌کند و در یک ایستگاه رادیویی کار می‌کند. مادرش تصمیم گرفته آپارتمان خانوادگی‌شان در مسینا را بازسازی و سپس برای فروش آماده کند. از این رو از دخترش می‌خواهد به خانه بازگردد و وسایل قدیمی را مرتب کند؛ که تصمیم بگیرد چه چیزهایی باید نگه داشته شوند و چه چیزهایی دور ریخته شوند. ایدا در میان اشیای به‌جامانده از گذشته، ناچار می‌شود با زخمی کهنه روبه‌رو شود: حادثه‌ای که بیست‌وسه سال پیش، در دوران کودکی‌اش، ...

بیشتر بخوانید

دیدگاه‌ها

هیج دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده!

دیدگاه خود را وارد کنید.

دانلود پی‌دی‌اف

بخشی از کتاب

بدرود ارواح

صبحی در نیمه‌ی ماه سپتامبر، مادرم تلفنی خبرم کرد که تا چند روز دیگر تعمیرات بام خانه‌مان آغاز می‌شود. دقیقاً چنین گفت: خانه‌مان. مدت‌ها بود که در شهری دیگر، خانه‌ای دیگر داشتم که باید به آن رسیدگی می‌کردم، خانه‌ای که با کسی دیگر اجاره کرده بودیم. دیگر خانه‌ای نبود که خانه‌ی ما نام داشته باشد. این برچسب را همان وقت که ترکش کردم، کنده بودم و سال‌های بعد با ظرافتی بی‌رحمانه از خاطرم نیز زدوده بودمش. بله، می‌دانم که سقف ریخته است. از وقتی به دنیا آمدم شروع کرده بود به آوارشدن. تمام وقتی که آن‌جا زندگی کرده بودم، پیوسته در حال فروریختن بود و آوارش بر زمین می‌نشست. ولی به من ربطی نداشت. نمی‌شود کسی را برای چیزهایی که نمی‌خواهد به ارث ببرد و آن را از آن خود نمی‌داند، ملامت کرد.

برای رادیو داستان‌هایی ساختگی می‌نوشتم که بسیار محبوب شده بودند. مردی در زندگی‌ام بود، شغلی داشتم، شهری دیگر، شب‌هایی نو و روزگاری متفاوت.

مادرم گفت همیشه باید خودش به‌تنهایی بارِ هر مشکلی را به دوش بکشد. خانه باری شده است بر دوشش. دیگر خسته شده است. بازسازی بامِ کاشی‌کاری‌شده، که جای بهارخواب هم کار می‌کرد، آخرین دست‌ودل‌بازی‌اش بود، چرا که قطعاً نمی‌توانست خانه را با آن‌همه خرابی بفروشد و خانه‌ای کوچک‌تر و سرپاتر بخرد. گفت پیمانکاری می‌آید تا چاله‌های بام را که طوفان و عایق‌کاری بد و بازسازی قدیمی خانه‌ی همسایه ایجاد کرده است، تعمیر کند و در همان حال، ما در خانه‌مان -دوباره می‌گوید خانه‌ی ما- زیر سقف و زیر پاهای کارگرانِ در حال کار، اسباب‌واثاثیه و کتاب‌ها را می‌جوریم و آن‌چه نمی‌خواهیم دور می‌ریزیم تا خانه را خالی کنیم: نمی‌خواست روزی بتوانم برای این‌که وسایلم را دور ریخته سرزنشش کنم؛ می‌خواست برگردم تا خودم انتخاب کنم.

به گمانم کار ساده‌ای بود، چرا که گذشته از جعبه‌ی آهنی قرمزی که ته کشویی گذاشته بودمش، چیز دیگری نداشتم. چمدانی با چند دست لباس و زیرپوش بستم و اینترنتی برای فردا بلیت قطار خریدم: از پنجره‌ی قطار به دریای ممتد کنار خط آهن کالابریا نگاه می‌کردم تا به ویلا سن جووانی[1] برسم؛ سپس از آن‌جا تا مسینا[2] سوار قایق می‌شدم و پیش مادرم می‌رفتم و درخواستش را اجابت می‌کردم.

آن شب خواب دیدم غرق شده‌ام.

پای همسرم که به مچ پای من چسبیده بود، تخت را گرم می‌کرد. یک آن از آن نقطه‌ی گرم زیر ملافه شروع کردم به رفتن داخل آب.

راه می‌رفتم، انگار بدانم کجا می‌روم. آبْ مچ پاهایم، ساق‌هایم، زانوها، ران‌ها، پهلوها، شکمم، سینه‌ها و شانه‌هایم و بعد چانه و دهانم را خنک می‌کرد. تا تلاش می‌کردم چیزی بگویم، موج مرا در هم می‌کشید. یک لحظه راه می‌رفتم و لحظه‌ای بعد در حال غرق‌شدن بودم: چشم‌هایم تار نمی‌شد و توانم از دست نمی‌رفت؛ فقط یک آن وارد دریا می‌شدم و جسمم دیگر وجود نداشت.

بیدار شدم. زیرلب پی‌یترو، همسرم، را صدا زدم، نه به این خاطر که به او نیاز داشته باشم، بلکه چون دلم نمی‌خواست او را از دانستن این حقیقت که رو به مرگ بودم محروم کنم. مرگ در نظرم مهم می‌آمد و می‌خواستم او شاهدش باشد. سینه و زیربغل و پیشانی و کتفم عرق کرده بود. پی‌یترو که به‌زور چشم‌هایش را باز نگه داشته بود، بازویم را گرفت و کنارم نشست. چیزی نبود که به هم بگوییم، تا این‌که من آرام شدم و دیگر ترس و هیبت رؤیا فروریخت.

یک بار، بیش از ده سال پیش، که مدت کوتاهی از باهم‌بودنمان می‌گذشت، سرزنشش کرده بودم که به کابوس‌های من بی‌اعتنا است. بچه که بودم، مادربزرگم مجبورم می‌کرد کابوس‌هایم را برایش تعریف کنم. می‌گفت اگر تعریفشان نکنم، از آن‌ها خلاص نمی‌شوم. و حالا که او نبود، اگر پی‌یترو نمی‌خواست، نمی‌توانستم خواب‌هایم را برایش تعریف کنم و از هیچ‌کدامشان خلاص نمی‌شدم. از آن به بعد، شب‌ها وقتی ناگهان از خواب می‌پریدم، پی‌یترو حالم را می‌پرسید و صبح‌ها پیش از آن‌که سر کار برود، می‌گفت برایش تعریف کنم چه خوابی دیده‌ام. اصرار می‌کرد و من تلاش می‌کردم جوابش را بدهم، اما نمی‌شد. چیزها وقتی از عرصه‌ای به عرصه‌ی دیگر می‌روند، هرگز درست کار نمی‌کنند. بهتر است همان‌جا که هستند بمانند و همیشه دلیلی هست که بابتش خاطرات باید در خاطر بمانند و مصدع حال نشوند. اشتباه کرده بودم که ماجرای مادربزرگم را برای پی‌یترو گفته بودم: با مادربزرگم، میان تختی که به بوی ملافه‌های کهنه معطر بود، روایت بی‌اختیار سرازیر می‌شد، حال آن‌که با او، خسته می‌شدم از خودم بگویم. آن شب هم همان‌گونه بود. هیچ‌کدام میلِ حرف‌زدن نداشتیم و آن توافق بینمان دور بود، دور به‌اندازه‌ی زمانی که پاسخ ترس‌ها شهوت بود و پاسخ کابوس‌ها رابطه‌ی جنسی.

بطری پلاستیکی آب را از روی کمد برداشتم و جرعه‌ای بزرگ سر کشیدم. شوهرم آرام پشتم را لمس کرد، با عشق، عشقی که حالا بینمان بود، عشقی فرسوده، عشقی ساخته از دستانی که به‌زحمت آن‌قدری صمیمی‌اند که شکمم را نوازش کنند، دستانی که با استیصال بر حاشیه‌ی زیرپوش و کش لباس زیر چنگ می‌زدند، عشقی که به‌ندرت به چیزی دیگر تغییر می‌کرد و فراتر می‌رفت: حول محبتی راکد می‌چرخید و دونیم می‌شد و پس از مختصر خیالی باطل، دوباره روی برمی‌گرداند تا ما باز دو هویت جدا از هم شویم. آب می‌نوشیدم و قورت می‌دادم و پی‌یترو بازویم را می‌گرفت، دراز می‌کشیدم و او هم دراز می‌کشید. به پهلو می‌شدم و او هم به‌سمت من می‌چرخید و از پشت بغلم می‌کرد. بعد به پهلوی دیگر می‌خوابیدیم. سرانجام پشت‌به‌پشتِ هم می‌ساییدیم و در خود گهواره می‌شدیم و تلاش می‌کردیم تا دوباره خوابمان ببرد. به‌زحمت دنبالم می‌کرد، حتی وقتی خواب‌وبیدار بود. این روش عشق‌ورزیدنش بود، روشی که با آن مردم می‌توانند با گذشت ده سال یکدیگر را دوست داشته باشند؛ از یک‌جایی به بعد، بدن‌هایمان دست از هماهنگی برداشته بودند، از تنگِ‌هم‌چسبیدن و بی‌خوابی متعاقبش. همدیگر را پس می‌زدیم.

رابطه‌ی جنسی یک زبان است و بین من و پی‌یترو واژه‌های بسیاری بود که در آغاز رابطه به زبان می‌آمد، وقتی من از سیسیل و از خانواده‌ای معلول و پر از سکوت فرار می‌کردم و او در رم پذیرای من بود تا رفیق و پدرومادر و برادر من باشد. آن زمان علاوه بر شهر جدید، بُعد جدیدی از خود را هم یافته بودم. و او بود. همیشه بود، آن‌قدر در دسترس که متأثرم می‌کرد. ماه‌های اول تا فرصتی دست می‌داد، ناپوشیده، چنان با هم می‌آمیختیم که جانی نمی‌ماند و سپس خوش‌حال می‌شدیم. گرچه نکته‌ای بود که به ما اخطار می‌داد این خوشی چندان نمی‌پاید: هرگز دو بارِ پیاپی رخ نمی‌داد. یک بار کام برمی‌گرفتیم و بعد از هم دور می‌شدیم. همه‌ی چیزی را که دنبالش بودیم در زمان کوتاهی که هرگز زیاد کش نمی‌آمد به هم می‌دادیم. بعد دوباره تنهاییِ خود را علم می‌کردیم، آن بیگانگی‌ای که ازقضا قاعده‌ی جذابیت رابطه‌مان بود. اما زود -زیادی زود برای داستان عاشقانه‌ای که ادعا داشت تمام عمر دوام دارد- همان بیگانگی تبدیل به خصومت شد. بدن‌هایمان دیگر جایی برای ارتباط نبود. آن رابطه‌ی دلپذیر به مراسمی روزمره، به گفت‌وگوها و به بی‌حوصلگی‌ها، بدل می‌شد و حتی وقتی دعوایمان می‌شد، واقعاً ناراحت نمی‌شدیم: ما در سایه‌ی یکدیگر زندگی می‌کردیم و با مراقبتی که تا آن زمان برایم غریبه بود، یکدیگر را می‌پاییدیم؛ تا مدتی بعد از فروخفتن اشتیاقمان تشریفاتی راه انداخته بودیم که به هر صورت یکدیگر را راضی کنیم، اما بعد حتی آن بده‌بستان هم مثل فرهنگ لغتی قدیمی بی‌استفاده شده بود.

می‌دانستم که مقصر من بودم. اول من بودم که کناره گرفتم، من که به گشودگی و درددل خو نداشتم.

اما فقط و فقط برای پی‌یترو داستان پدرم را تعریف کرده بودم و او هیچ اشکالی نگرفته بود. این داستان عجیب را پذیرفته بود. سه هفته از آشنایی‌مان می‌گذشت و هر دویمان تنها کمی بیش از بیست سال داشتیم که با یک جعبه به اولین قرار ملاقات واقعی‌مان آمد: تویش پیراهن آبی اسکیت‌سواری بود و دفترچه‌ی خاطراتی با جلد سخت. آن زمان در او مردی را دیده بودم که انتظارش را می‌کشیدم. نمی‌دانست که در نوجوانی مدت‌ها اسکیت می‌کردم و نمی‌دانست که خاطراتم را در دفترهایی پنهان در جعبه‌ها می‌نوشتم. نمی‌دانست و می‌دانست. به‌این‌ترتیب، پیشش اعتراف کردم که وقتی سیزده سالم بود، پدرم ناپدید شد. نمرده بود. ناپدید شده بود. گفتم و منتظر سؤالی ماندم که بیم شنیدنش را داشتم: تو و مادرت کاری
برای پیداکردنش نکردید؟

ولی پی‌یترو این را نپرسیده بود. هیچ‌چیز نپرسیده بود و با دقت به جمله‌های کوتاهی که می‌گفتم گوش کرده بود: پدرم، معلم دبیرستان، یک روز صبح از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. همین‌جا بحث را عوض کرده بود. گفته بود کارکردن در مدرسه، که برایش اقدام کرده بودم، اشتباه است: زندگی دیگران، زندگی پدرها و مادرهای دانش‌آموزان و همکاران، مرا متأثر می‌کند و در مدتی کوتاه غمگین و سرخورده می‌شوم. نگفته بود زندگی دیگران تکرار نمی‌شود و دنبال‌کردن زندگی پدرم و مثل او آموزگارشدن معنایی ندارد: تکیه را بر دیگران گذاشته بود. انبوه کلاس‌ها و راهروها فراغتی برایم باقی نمی‌گذاشت. درعوض باید شروع می‌کردم به نوشتن و در داستان‌هایم از دردی می‌گفتم که جز در همان قصه‌ها جایی نداشت.

تا آن موقع من و پی‌یترو همیشه یکدیگر را در موقعیت‌های خوش دیده بودیم. به‌این‌ترتیب، کشف کرده بودم که چشم‌هایم آن درد را به نمایش می‌گذارد و به خود قبولانده بودم که توانایی او در خواندن آن دردْ فراطبیعی است. و بر پایه‌ی آن باور، زندگی‌مان را بنا کرده بودیم. روزبه‌روز اعتمادم به او بیشتر شده بود. جدیتش مثل سنگ بود و مانند همه‌ی سنگ‌ها وجوهی داشت که می‌توانست سخت و خصمناک باشند. گاهی با خودم می‌گفتم دیگر نمی‌توانم به‌تنهایی وقت دندان‌پزشکی بگیرم. قبض‌ها و مالیات را نمی‌پرداختم اگر رسیدشان را در پوشه‌هایی که او برای خانه‌ی اجاره‌ای‌مان آماده کرده بود نمی‌گذاشتم؛ هر روز کنارهم‌بودن، با هم هر تصمیمی گرفتن، بوی یکدیگر را در خاطر داشتن، رابطه‌ی جنسی: این بود ازدواج. باقی‌اش دریایی طوفانی و ناشناخته بود که گذشتن از آن به
رنجش نمی
‌ارزید.

همسرم هفت‌هشت دقیقه‌ای پشتم را مالید و بعد دوباره به خواب رفت و من به این امید که دیگر با آب روبه‌رو نشوم، روبه‌دیوار در خود جمع شدم. شب سلاح‌هایی داشت برای دفاع، اما من همه را از پیش استفاده کرده بودم. دوباره داشتم ناپدید می‌شدم، با آن‌که اگر خفه می‌شدم، اگر می‌مردم، می‌خواستم پی‌یترو ببیندم.

روی دیگر تیره‌وتارترین ترس‌ها رخوتی نامنتظره است. ازاین‌رو، هوس معاشقه به سرم زد، طوری که انگار بتوانیم یکدیگر را ببلعیم، مثل دفعه‌های نخست. چرخیدم و بی‌پروا نوازشش کردم، اما او صدایی درآورد و آهنگ نفس‌کشیدنش عوض شد و خودش را جمع کرد. می‌توانستیم همدیگر را لمس کنیم و در آغوش بگیریم، اما امکان معاشقه ما را مثل حیوانات وحشت‌زده فراری می‌داد: نزدیکی بیشتر نه‌تنها معنایی نداشت که آن صمیمیت جسمانی محدودی را هم که به‌سختی به دست آورده بودیم از بین می‌برد. آن‌قدری یکدیگر را می‌شناختیم که با شرممان در برهنه‌دیدن هم مقابله کنیم، موقعیتی که هیچ‌کدام از ما نمی‌توانست در آن خود را رها کند، نه برای این‌که بدن هم را زیبا یا جذاب نمی‌دیدیم، بلکه چون حالا که آن فرهنگ لغت بی‌استفاده بین ما می‌خوابید، دیگر نه می‌دانستیم چه بگوییم، نه می‌دانستیم چطور بگوییم.

من هم عقب کشیدم، پهلوبه‌پهلو شدم و دوباره پشتم را به او کردم. دستش را گرفتم و روی شکمم گذاشتم درحالی‌که با چشم‌های باز فکر می‌کردم. فکر کردم که مدیون پیشنهاد ده سال پیشش بودم. بخشی از دردم و جریانِ گذشته را در داستان‌هایم می‌آوردم و امید داشتم که نوشتن کافی باشد و نجاتم دهد، اما بعد زمزمه‌ای می‌آمد، صدایی که می‌گفت تنها با قدردانی نمی‌شود ازدواجی را از غرق‌شدن بازداشت.

به‌این‌ترتیب، در بی‌خوابی‌هایی که تمامی نداشت، خیس عرق، با نفس‌های یکنواخت پی‌یترو و ترس از خفگی، منتظر طلوع آفتاب می‌ماندم که سرِ برآمدن نداشت. اما دیر یا زود همه‌چیز به نابودی کسی که بوده‌ایم یا باور داشته‌ایم که هستیم برمی‌خیزد: با اولین اشعه‌ی نور خورشید در سکوت بیدار شدم، بوسیدمش و در خواب رهایش کردم و به ایستگاه قطار رفتم.


بخش اول: نام


تنها جایی لانه می‌سازند که کثافت است

فشرده در جمعیتی که از دل قایق پیاده می‌شدند، از نرده‌ی گردان رد شدم و مادرم را دیدم. لباس روشن کوتاهی پوشیده بود که تا روی زانویش می‌آمد. موهایش را تا شانه‌هایش بلند کرده بود. چهره‌اش نسبت به شصت سال سن مثل دختربچه‌ای خجالت‌زده بود. بدن نحیفش بین من و جزیره قرار داشت و دروازه‌ی ورود من به شهر بود. متوجه شدم با بزرگ‌ترشدن -پیرترشدن- شبیه من شده است، انگار او بچه‌ی من باشد. با معصومیتی که زمانی خاصِ من بود لبخند زد. پس معصومیتم را از دست نداده بودم، بلکه آن را برای او به ارث گذاشته بودم. پرسید سفرم چطور بوده است و چرا جای هواپیما با قطار آمده‌ام، اما برای من عادی بود که سوار قطار شوم و منتظر باشم از پنجره دریا را ببینم که از ایستگاه ویلا سن جووانی پایین می‌آید تا در نور سپتامبر تنگه را دونیم کند، فراز موج‌های لرزان از باد گرم سرِ ذوقم بیاورند، بر عرشه بین مردم غریبه‌ی روبه‌حفاظ که سیگار می‌کشند گم شوم، نقطه‌ای را بین سیسیل و کاریدی انتخاب کنم و تمام طول سفر چشم از آن برندارم. سفر: دلیلی که رنج بازگشت را به جان می‌خرم.

خورشید بر تابلوی مغازه‌ای متروک تابید: به سیسیل خوش آمدید. چراغ‌هایی که یک دهه خاموش بوده‌اند به من خوشامد گفتند و به‌سرعت و خاموش بندرگاه را ترک کردیم.

در میانه‌ی جاده‌های مختص به اسطوره‌های دریایی، خیابان کُلاپشه[3] و خیابان فاتا مورگانا[4]، خانه انتظار ما را می‌کشید: خانه که نه، بالاخانه‌ای بدقواره که بعداً به ساختمانی قدیمی اضافه شده بود، تاجی پلاستیکی بر سر ملکه‌ای واقعی. بقایای گچ‌بری بالکن‌ها از زوال حکایت می‌کردند، شیری که یال‌های پرپیچ‌وتاب فروریخته‌اش نشان از وجاهتی داشت که اکنون رنگ باخته بود، کرکره‌های چوبی سبزرنگی که در حال افتادن بودند. با هم بیش از بیست سال در آن خانه زندگی کرده بودیم، از روزی که به دنیا آمدم تا روزی که به رم رفتم. کودکی و نوجوانی‌ام خانه را می‌پاییدند، مثل پرستوها، که در آن حال که مادرم در کیفش دنبال کلیدها می‌گشت، صدای بال‌هایشان را خارج از فصلش شنیدم. هر سال بهار، بر نمای ساختمان روبه‌رویی لانه می‌ساختند. بچه که بودم، بعدازظهرها پشت پنجره انبوه پرهای سیاهشان را تماشا می‌کردم؛ صبح‌ها به‌محض این‌که از خانه بیرون می‌رفتم تا به مدرسه بروم، زیر بالکن خانه‌ی خودمان دنبال یکی مثلشان می‌گشتم. با غریزه‌ی وحشی کودکانه‌ام احساس می‌کردم بهار فصل مرگ است و زمین زیر ضیافت گُل‌ها می‌گندد، اما آرزو داشتم از آن تزویر و از آن عطر خوش سهمی ببرم و دعا می‌کردم پرستویی خانه‌ام را برای آن اقامتگاه بین‌راهی‌اش انتخاب کند. سوار ماشین که می‌شدم، اعتراض می‌کردم که چرا پیش ما هم نمی‌آیند! و مادرم که حواسش بیشتر معطوف دنده‌عقب بود تا آرام‌کردن من، می‌گفت: «این‌طوری بهتر است. پرستوها فقط جاهای کثیف لانه می‌کنند.»

برگشتم و نگاهش کردم. کلیدها را پیدا کرد. پرسید: «به چه فکر می‌کنی؟»

- مرد عروسکی را یادت است؟

ناگهان به ذهنم رسید و او خندید.

همسایه‌مان را به این اسم صدا می‌کردیم، مردی که بعدازظهرها را روی بالکن خانه‌اش می‌گذراند، بالای لانه‌ای که پرنده‌ها می‌ساختند، لانه‌ای که او از آن هیچ نمی‌دانست. روزها را بی‌خبر از پرندگانی که زیر پایش مشغول بودند می‌گذراند، مردی با صورتی گرد و بی‌حس مثل عروسک. به‌هرروی، من و مادرم درِ خانه را به‌روی سه نفر گشودیم: آن نام مستعاری که با همدستی مادرم انتخاب کرده بودم نیز خود را میان ما انداخت، مخلوقی که فقط من و او می‌دیدیمش.

وارد خانه که شدم، بوی نم دیوارها، آمیخته به بوی گردوغبار، به مشامم رسید. به شوهرم فکر کردم و به تصویرش در ذهنم متوسل شدم: هنوز سر کار بود. خسته شده بود. باید پیامی به او می‌دادم و خبرش می‌کردم که رسیده‌ام.

خیلی زود خانه مرا به‌سوی خود خواند.

اتاقی که در آن خوابیده بودم، بازی کرده بودم، درس خوانده بودم، در زمان متوقف مانده بود. از کف اتاق تا سقف اسباب اتاقِ کوچکِ روی بهارخواب که مادرم پیش از رسیدن من خالی‌اش کرده بود، تلنبار بود، اتاقی مرده که موج خاطرات بر آن هجوم آورده بود. مادرم با لحن کسی که می‌خواهد خود را بی‌تقصیر نشان دهد توضیح داد: «نه در نشیمن جا بود و نه در سالن. همه‌جا پر از گچ است.»

درحقیقت در اتاق‌های دیگر گرد سیمان سفید بر مبل‌ها و صندلی‌ها و کتابخانه خوابیده بود. درعوض در اتاق من، بر اثاثیه و روی زمین زندگی‌ای جا خوش کرده بود که با هم جمع کرده بودیم. فقط جاهای کثیف لانه می‌کنند.

عطسه کردم.

مادرم گفت: «همیشه گردوخاک اذیتت می‌کند.»

- این‌طور نیست. از دریا که دور شدم، حساسیتم عوض شد.

سیسیل را که ترک کردم، در آغاز بینی‌ام تغییر کرده بود؛ تنفس در اکسیژنِ اشباع از سیمان و دودِ پایتخت، روزبه‌روز کیپ‌ترش کرد. بعد پوستم عوض شد، به‌خاطر آب آهک‌داری که از شیر جاری بود و به‌خاطر انبوه ماشین‌ها. بعد پشتم تغییر کرد؛ در آن حال که از ترام‌ها و اتوبوس‌ها پیاده می‌شدم، به‌شکلی غیرطبیعی خمیده شده بودم. همان‌طور که ظاهرم از ظاهر مسینایی به رمی تغییر می‌کرد، خودم نیز از کودک به بزرگ‌سال و به همسر تبدیل شدم.

- این‌جا که بودم بهتر نفس می‌کشیدم.

در چشم‌های مادرم برق رضایت پدیدار شد. خستگی‌ام به خواب‌آلودگی بدل شد و از او خواستم شام را زودتر آماده کند و بعد تنها در اتاق ماندم.

با هر حرکت از قفسه‌های چوبی روشن پر از کتاب که پشتم بر آن ساییده می‌شد، از بالش و قاب‌عکس‌هایی که بر آن دست می‌کشیدم و از روتختی پارچه‌ای قرمزی که کنارش زدم تا روی تخت دراز بکشم، غبار برمی‌خاست. تشک برایم کوچک شده بود. برای آن‌که رویش راحت باشم باید پایم را از مچ اره می‌کردم. از این فکر خنده‌ام گرفت. دراز کشیدم و بالش‌ها و ملافه‌ها را کنار گذاشتم. از بیشترِ سنین زندگی‌ام خاطره‌ای نداشتم، اما داستان سبد حصیری را می‌دانستم که وقتی به دنیا آمدم، مرا داخل آن از بیمارستان آوردند و نیز قصه‌ی پتوی آبی پشمی را که هدیه‌ی دخترعمویم به‌مناسبت به‌دنیاآمدنم بود، دخترعمویی که مادرم به‌خاطر نامزد گردن‌کلفتش تحقیرش می‌کرد؛ همیشه با اشمئزاز از نامزد او تعریف می‌کرد که با آن پاهای کوتاه و خپل، ژاکت چرمی تنش کرده بود و به بیمارستان آمده بود و آن بوی متعفن عطرش حالش را که تازه زایمان کرده بود، به هم زده بود. سبد برای مادرم عزیز بود و از آن پتو نفرت داشت، طبق ‌عادتش که برداشت خود را از آدم‌هایی که به وسیله‌ای دست زده‌اند به خود آن وسیله فرامی‌افکند. بین سبد که روی زمین جا خوش کرده بود و پتو که روی کمد افتاده بود، باید جایی برای خواب می‌جستم.

لباس‌خواب قدیمی‌ام هنوز در کمد بود. پیراهنم را درآوردم و چشم‌هایم را بستم تا مجموعه‌ی آن چیزها را حس نکنم.



[1]. Villa San Giovanni

[2]. Messina

[3]. Colapesce: از اسطوره‌های دریایی، نیمی انسان، نیمی ماهی

[4]. Fata Morgana

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.