کجای شب پنهان شوم
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
نُهونیم شب یازدهم
آگوست، از آنسوی خطِ
موبایلِ برادرم خالد، که روی بام خانهی پدری در هرات ایستاده است، شلیکهای پراکندهای را میشنوم.
- مایاجان، رسیدند. تمام
شد. شهر را گرفتند.
خالد هنگام غمگینی و بیپناهی «مایا» صدایم میکند. از دوسالگیاش عادت داشت نام خواهر و
برادرها را نصفهنیمه بگوید.
حتی بعدها هم که سهراب سپهری و قهار عاصی خواند، ترک عادت نکرد و من همچنان برایش
مایا ماندم.
- لالا، شهری به آن بزرگی
یکشبه سقوط نمیکند؛ کماندوها میرسند. مملکت که اینقدر بیسروصاحب نیست.
- کدام صاحب، مایا؟! دفعهی پیش یکشبه سقوط نکردید؟
درست میگوید. سال ۱۹۹۶ هم هرات یکشبه سقوط کرد. امیر اسماعیلخان، از چهرههای برجستهی جهاد علیه
شوروی، نخواست زدوخوردهای پیرامون شهر را به مرکز بکشاند؛ هرات را شبانه به طالب
رها کرد و رفت.
سیاست در کشور من همیشه در
انحصار پدران و پسران بوده است؛ دورهی روسها دورهی پدرِ پدرم بود، دورهی طالبان دورهی پدرم، و دورهی جمهوریت دورهی پسرانِ پدرم. زنان هیچگاه سهمی درخور
در گردونهی قدرت نداشتهاند. اینکه خالد در این
سقوطوصعودها جایی به من میدهد از روحیهی برابریخواهیاش است، خصلتی
که در دورهی بیستسالهی جمهوریت اندکی طرفدارِ واقعی
پیدا کرده.
- شُکر که کابل بهخاطر حضور خارجیهای دروغگو و آن دلقک بزرگ امن است، شاید دستکم برای آنها امنیت تأمین شود.
- نترسی لالا.
- گپِ ترس نیست، مایا.
نهایتش این است که یا دم دروازهی خانه یا ته کوچه چهار مرمی بر سروروی آدم خالی میکنند. ترسم از
زندهماندن است؛ از بارِ حقارتی
که باید زیر ریشِ این نابکارها بکشم. این غم مرا زودتر از مرمیِ طالب میکشد.
خالد، کوچکترین عضو خانواده، اقتصادخواندهی هند است. از
شاعران انجمن ادبی هرات و مبارز و معتقدِ برابری. بعد از دو سال تلاش و گذر از هفتخوان رستمِ امتحاناتِ ادارهی امور، هفتهشت ماهی میشود که مدیر بخشی از تذکرههای الکترونیکی است. در
افغانستان، مدیرشدن بیواسطه در یک ولایت کاری
ساده نیست. شوقوذوقش برای سرِکاررفتن قصهی همیشگی صحبتهای تلفنی من و مادر است. مادر هر بار در ختم مکالمهاش میگوید: «خالد را
که میبینم، این بار به آبادیِ افغانستان امیدوار
میشوم.»
شلیکها را واضحتر و نزدیکتر میشنوم، گویی از
سر کوچه.
- لالا، نمان روی بام. مرمیهای غیبی دوستودشمن نمیشناسند.
سیوچند سال پیش یکی از همین مرمیهای غیبی عمهزهرا را کشت. عمهزهرا را خیلی
به خاطر ندارم، اما تهماندهی یادهایم را قصه بافتهام. کوشیدهام چهرهی او را از پسِ هشت سال تجاوز ارتش سرخ شوروی،
چهار سال جنگ بیهدف داخلی، پنج
سال طالب و خفقان، و بیست سال حضور بیفایدهی پوتینپوشهای آمریکایی، در ذهن حفظ کنم: دو ابروی سیاهِ تند، لبهای گوشتی، بینی کمی قوزکرده، صورت گرد و پُر و موی سیاه بلند. مصیبت اینجاست که با وجود آنکه با عمهزهرا چشمپُتَکان بازی کردم و زیرِ درختانِ تاک با هم رقصیدیم، هیچ تصویرِ کاملی از او
در ذهنم نمانده است. اعضایِ صورتش را تکتک و جداازهم
به یاد میآورم. با گذر
زمان دریافتهام که جنگ،
ذهنِ آدمی را با ترس پر
میکند و ترس، جایِ نگاهِ
عزیزان ازدسترفته را میگیرد؛ حتی اگر بدل شوند به قصههایی ماندگار. در این سالها من عمهزهرا را ذرهذره گم کردهام و شاید بیشترش را در دورهی طالبانیِ ۱۹۹۶.
در سرگذشت آدمهای ازدسترفتهی زندگیام، سؤالهای بیپاسخِ فراوانی
از جنگی به جنگی دیگر به ارث رسیدهاند و بیجواب ماندهاند. هر بار با بیشتر گرهخوردنِ سیاست، امیدِ من هم برای یافتنِ پاسخی منصفانه دود
شده و به هوا رفته است. خالد قصهی عمهزهرا را سالها پیش، در مرورکردن تاریخِ مرمیهای غیبی و آدمهای ازدسترفته، از زبان من شنید؛ میداند عمهزهرا شانزدههفده سالش بود و «س» را «ش» تلفظ میکرد، وقتی که گلوله به چشمش خورد و از مغزش
بیرون جست. باباجان پیکر عمهزهرا را بر شانه انداخت و
سوی شفاخانهی حوزوی دوید.
شام همان روز، قبرستانِ خواجهعلی موفق او را
برای همیشه بلعید. بعدها خالد تمامِ قبرستان را دنبالِ نشانهای از او گشت؛ نیافت. خدا خبر عمهزهرا در سالهای جنگ، چند بار گوربهگور شده است.
- برو پایین، خالد.
خداحافظی خالد را میان
فریاد اللهاکبر و زوزهی مرمیها نمیشنوم. همچنان
موبایل را با اضطراب روی گوش و صورتم میفشرم تا سرانجام صدای ممتد بوق میپیچد.
پیشانیام، بینیام و پشتِ لبم میسوزد. هر بار
که هراس به جانم چنگ میاندازد، صورتم
سرخ میشود و جوش میزند. دردی ناشناس زقزقکنان از کمرم
خزیده است تا شانههایم. انگشتانم یخ زدهاند و سرما ناخنهایم را کبود کرده.
- حمیرا... حمیرا!
جابر، برادرم، وارد سالن میشود. موبایلش را جلوِ صورتم میگیرد؛ آسمان تاریک هرات، لحظهای با ردّ مرمیها روشن میشود و دوباره در تاریکی فرومیرود. جیغ بچهها در دل شب میپیچد. دوربین به گوشهای دیگر از شهر میپرد؛ آسمان، چون شیطانی هزارچشم، شعله میکشد و باز خاموش میشود. «اللهاکبر» شبیه
تانکی بامبهبام میغرد. کف دستانم را روی چشمانم میگذارم.
- طالبِ بیخدا! بهخیر هرات کابوسش شود.
صدایش محکم و قاطع است. دلم
میخواهد درون آن پناه بگیرم.
جابر سی سال دارد و در ارگ ریاستجمهوری، دستیارِ دستیارِ رئیسجمهور است. سال پیش دیواربهدیوارِ خانهی چهاراتاقهام، آپارتمانی دواتاقه خرید. این روزها افغانیافغانیِ معاشش را برای پرداخت قرض خانه پسانداز میکند. روی
پیشخوان آشپزخانهاش، تا آنجا که آفتاب قد میکشد، گلدان
چیده است. هفتهی پیش گلدانی
آورد، تماشایی! بیشتر شبیه درختچهای بلند است تا بوتهای گل. نازک و
ظریف؛ شاخههایش -سرشار از
گلهای سوسنیِ ریز- بالا رفتهاند و سپس،
درختابریشمواری، تاب خوردهاند پایین. پشت کلکینِ اتاقخوابش تا دل کوه و تا جادهی کمربندی مینهجمال، زیارتِ سخیجان پهن است.
از کلکین خانهی من هم زیارتِ سخیجان دیده میشود، منتها سمت خانهی جابر فضای
بیرون گستردهتر است، رهاتر.
میگویم: «اگر امرالله صالح کمک میکرد، به هرات اسلحه میفرستادیم. حالی مردم از خودشان دفاع میکردند.»
امرالله صالح معاون رئیسجمهور است. عاشق کَشوفَش؛ دمودستگاهی برای خودش دستوپا کرده که
شاهِ ایران در سعدآباد نداشت. از روزی که بهعنوان یک تاجیک پنجشیری کنار پشتون لوگری ایستاده است، مورد
حمله و تمسخر مردم خودش قرار گرفته. اشرف غنی در مثلث قومیت، بعدِ استفاده از
تاجیکبودن صالح، دست او را از
امور مهم مملکت کوتاه کرده است، اما صالح هم سیاست خودش را دارد. از آن آدمهایی نیست که کم بیاورد. همهچیزش به کنار، خشمگین که میشود مرا یاد امیرخان، ستارهی فیلمهای هندی، میاندازد؛ بهخصوص وقتی با غیظ میگوید: «خائن!»
دو هفته قبل، مردم هرات که
فهمیدند آمریکا آنها را به طالب
واگذار کرده است، با بیلوکلنگ به کوچهها برآمدند و جبههی مقاومت مردمی را شکل دادند؛ تا اگر خط نظامی شکست، سنگری
مردمی از شهر محافظت کند. اسماعیلخان هم از کابل به هرات رفت و به مردم پیوست. در همان ایام از امرالله صالح
درخواست تفنگ برای هرات شد؛ موافقت نکرد.
- باز بعد از جنگ چی رقم
اسلحهها را جمع میکردید؟ میدانی اگر در هر
خانه یک تفنگ باشد، بعد از جنگ چه اتفاقی میافتد؟!
- اگر بعدی وجود داشته
باشد، جابر بَچِم! جنگ تا نزدیک خانهی آقاجان رسیده. فرقه را که طالب گرفت، از شهر خلاص است.
با طعنه، دقّ دلم را سر ارگ
و تاجوتختدارانش خالی میکنم. جابر آنجا فقط دستیار است و هیچ نقشی در بزنوبگیرها و خوردوبردها ندارد. اما همینقدر که حالوهوایم را
بفهمد و با خود به ارگ ببرد کافی است.
خستگی بر بدنم تاخته است؛
روی تخت میافتم. سیاوش، شبیه بچهخرگوشی، مرتبومنظم نفس میکشد. موهایش را
از صورتش پس میزنم و گونهی داغش را میبوسم. زقزق زانوهایم با درد کمرم یکی میشود. چشمانم را میبندم. سیاهی. سیاهی. سیاهی.
تمام روز بعد در وحشت خبر
سقوط هرات میگذرد. در تماس
تصویری عصرِ خالد طالبان با پرچمهای سفید، سوار بر موترسیکلها و موترهای پلیس، با
سرعت میگذرند. یکی از آنها رو به خالد فریاد میزند:
«قوماندانیِ هرات کدام طرف است، کاکلی؟»
پیشانیبند سفیدی با نوشتهی «اللهاکبرِ» سیاه بسته است.
دیگری فریاد میزند: «پیدا کردم. پشت ما بیا.»
هر دو موترسیکل که در سمت
چپ تصویر ناپدید میشوند، چهرهی خالد صفحه را پر میکند. دستمالی
چهارخانه پیچانده است دور صورتش. دو چشمش کاسهی خون.
- میبینی مایا! شهر به دست کسانی افتاده که حتی راه قوماندانی
را هم نمیدانند!
دندان بر لب میفشرم تا خشم و عجزم جیغ نشود. خالد، بیپروای عابران وحشتزده که در میانِ
هیاهوی کرکنندهی موترسیکلها راهشان را گم کردهاند، بلندبلند میگرید.
اگر تپیدنهای خالدِ بیستوششساله نباشد،
جای هیچ تردیدی نمیماند که صحنههایی از هراتِ ۱۹۹۶ بازسازی شده است. آن روزها
هم موترسیکلیهای طالبان با
همین پرچمهای سفید و
اللهاکبرهای سیاه به شهر
تاختند. خدا میداند از کجا!
مردم میگفتند از کوهها. بعد از اینکه طالب به شانهی مادرم شلاق زد، مادر گفت: «دروغ است که کوههای افغانستان لعل و لاجورد دارد؛ کوههای افغانستان شغال دارد، شغال.» آقاجان گفت: «اگر از کوه
میآمدند، سوار اسب و خر میآمدند، نه سوار تویوتای شاسیبلند سفید.»
- لالا، برو خانه تا اوضاع
معلوم شود.
- معلومدارتر از این مایا؟! هرات است و طالب. نالایقها همهی ما را فروختند.
- تا شب، هرات پاک میشود. حکومت که دست روی دست نمیگذارد.
در جادهی مسجد جامع
هرات، دوربینش میچرخد سمت موترهای انباشته از طالب.
- قصهی حکومت خلاص شد. ما مردم، ما مردم باید...
صدایش در غرشِ پیاپیِ
موترسیکلها و اللهاکبرهای طالبان شنیده نمیشود.
طالب، که چنین برقآسا به هرات رسیده است، بیشک راهش از شب پیش باز شده. هنگامی که هنوز پشت ما به حکومت
گرم بود و ته دلمان اندکی امید سوسو میزد، طالب -طبق عادت- گلوی شهر را نیمهشب بریده است و پوستش را به دباغخانه فرستاده.
البته قبلش زمزمههایی بود که طالب تا چهار طرف هرات رسیده است.
چه میدانستم چهار طرف یعنی چهار
چوک اصلی شهر؟! یعنی جادهی مسجد جامع، یعنی سرک
ولایت، یعنی شهر نو، یعنی تا دروازهی خانهی پدری!
در این دمِ دوزخی، شاهد سقوط بخشی از هرات و سقوط
تمامِ خالد هستم.
جابر از ارگ زنگ میزند.
- هرات از دست رفته. میشنوی حمیرا؟ هرات را بردند.
هرات را میبینم که به دست مورچههای سیاه به زیرِ زمین کشانده میشود.
- کسی که باید بشنود رئیسجمهور است، لالا.
- باور میکنی خبر سقوط هرات را من به سهراب دادم؟! ارگ از
حال مملکت خبر ندارد.
سهراب، رئیسِ جابر، دستیار
ارشد و فرزندخواندهی رئیسجمهور است. اصالتاً هراتی است اما خیلی کم در
هرات زندگی کرده. افغان - کانادایی محسوب میشود. برعکسِ سهراب، جابر تمام عمرش را در هرات زیسته است.
هم شلاقِ دور اولِ طالب را خورده است و هم درسِ دورهی جمهوریت را
خوانده. برای جابر، سقوطِ هرات یعنی سقوط تمام افغانستان. هرات که نباشد، برای او
ارگ مفهومی ندارد.
خبر میشوم که ناصر، پسرعمهام، با لباس نظامیاش به قطعه رفته است و با لباسهای مُلکیِ بسیار کوتاهتر از قدوقامتش به خانه برگشته. ناصر پنج سال اول اردو را در دو ولایت نیمروز و زابل گذراند. در آن سالها، هر خبرِ سربریدن، لرزه به جانِ همهی ما میانداخت. عمهام زمین و زمان را وسیله کرد تا ناصر را به هرات منتقل کند. میگفت: «جانِ یتیم کلانک