مادام دو تریم

مادام دو تریم

نویسنده: 
ادیت وارتون
مترجم: 
پدیده الماسی
اضافه به سبد خرید
سال انتشار: 1405 صحافی: شومیز تعداد صفحات: 112 قطع کتاب: جیبی
قیمت: ۲۵۰,۰۰۰تومان ( ۱۰٪ ):  ۲۲۵,۰۰۰تومان
شابک: 9786224738172

مادام دو ترِیم یکی از آثار درخشان ادیت وارتون است که پس از موفقیت چشمگیر رمان خانه‌ی شادی نوشته شده؛ رمانی ظریف و دقیق درباره‌ی رویارویی دو فرهنگ در آغاز قرن بیستم؛ داستانِ دو آمریکایی که میان الزامات اجتماعی، عشق و قراردادهای نانوشته‌ی اشرافیت فرانسوی گرفتار شده‌اند. وارتون با نگاهی تیزبین و نثری سنجیده که یادآور جهان روایی هنری جیمز است، پیچیدگی‌های هویتی، استقلال زن و قدرتِ سنت‌ها را به تصویر می‌کشد. مادام دو ترِیم پرتره‌ای از جهانی است که در آن، عشق هرگز از سیاستِ طبقه و فرهنگ جدا نیست.

دسته‌بندی اصلی داستان کلاسیک

مقالات وبلاگ

‌پشت درهای بسته یک خانواده اشرافی

گاهی یک سفر ساده می‌تواند آدم را وارد دنیایی کند که قوانینش با آنچه تصور می‌کرده، زمین تا آسمان فرق دارد.«مادام دو تریم» اثر ادیت وارتون، نویسنده آمریکایی برنده جایزه پولیتزر، داستانی کوتاه و پرکشش درباره عشق، خانواده، طبقه اجتماعی و رازهایی است که پشت ظاهر آراسته آدم‌ها پنهان می‌شوند.داستان از آشنایی 2 دوست قدیمی آغاز می‌شود. نیومن، آمریکایی ثروتمند، پس از سال‌ها زندگی در پاریس با دوستش، جولیوس روبه‌رو می‌شود. جولیوس که از خانواده‌ای اشرافی و بانفوذ است رازهایی درباره ...

بیشتر بخوانید
عشق، شرافت و بهای انتخاب؛ نگاهی به کتاب «مادام دو تریم»

عشق، شرافت و بهای انتخاب؛ نگاهی به کتاب «مادام دو تریم»

در آثار ادیت وارتون، عشق هرگز به‌تنهایی برای خوشبختی کافی نیست. شخصیت‌های او اغلب در نقطه‌ای ایستاده‌اند که احساس، اخلاق، سنت و مناسبات اجتماعی به یکدیگر گره می‌خورند و هر انتخاب، بهایی سنگین دارد. «مادام دو تریم» نیز از همین جنس است؛ رمانی کوتاه اما ظریف که با وجود حجم اندکش، بسیاری از مهم‌ترین دغدغه‌های ادبی وارتون را در خود جای داده است. این اثر نخستین بار در اوت ۱۹۰۷ در مجله Scribner’s Magazine منتشر شد و سپس در فوریه ۱۹۰۸ به صورت کتاب درآمد. «مادام دو تریم» نخستین ...

بیشتر بخوانید

دیدگاه‌ها

هیج دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده!

دیدگاه خود را وارد کنید.

دانلود پی‌دی‌اف

بخشی از کتاب

مادام دو تریم

 فصل اول 

جان دارِم[1]، در انتظار این‌که مادام دو مالریو[2] دستکش‌هایش را دست کند، جلوی درِ ورودی هتل ایستاده بود و به روشنایی عصرگاهیِ باغ تویلری[3] در آن‌سوی خیابان ریوولی[4] نگاه می‌کرد.

سفرهایش به اروپا چنان اندک بودند که به تازگیِ نگاهش خللی وارد نمی‌کردند و همیشه از وسعت و نظم تمام‌عیارِ مناظر پاریس از نو حیرت می‌کرد: از این‌که انگار پاریس جسورانه و تعمداً همچون بستری برای لذت‌بردن از زندگی طراحی شده، نه این‌که همچون نیویورکِ رقت‌انگیز خودش، ناگزیر و با اکراه، به غرایزِ شادی‌طلبانه تن دهد یا این‌که در برابرشان به بدترکیبی و کوته‌بینی پناه ببرد.

اما امروز، در برابر این منظره که هیچ‌گاه تا به این حد افسونگر نبود، با آن طراوت بهاری نمناکِ بین دو بارش، وقتی درختان شاه‌بلوط به‌رنگ سبزی تصورناپذیر در آسمانی تورمانند، به‌سان گنبد، سر برمی‌آورند و غبار نشسته ‌بر سنگ‌فرش انگار عطر یاسی باشد که مرئی شده... بله، امروز، برای اولین بار، این حس که دارِم در همه‌ی این‌ها شخصاً سهمی داشته، که باید به‌تنهایی با آثار و پیامدهایش روبه‌رو می‌شده، نمی‌گذاشت بی‌قیدوشرط تسلیم این افسون شود. شاید پاریس همچنان زیباترین شهر دنیا باشد -‌بی‌شک در نظر بی‌طرفان، هنوز چنین بود- اما برای او این‌که دوست‌داشتنی‌ترین شهر باشد یا منفورترینِ آن‌ها، در نهایت، به بستن دکمه‌های دستکش سفیدی بستگی داشت که فَنی[5] دو مالریو هنوز گرفتارشان بود.

به این ترتیب، صرف این‌که زن فراموش کرده بود دستکش‌هایش را دست کند، آن‌‌هم وقتی که دیگر از اتاق پذیرایی مادر دارِم بیرون زده بودند و سوار بر آسانسورِ هتل پایین می‌آمدند، برای دارِم پرمعنا بود. مادام دو مالریو از آن دسته زن‌هایی بود که دیگران همیشه به‌کلی آراسته تجسمش می‌کردند، انگار متشکل از جزئیاتی به‌غایت حساب‌شده و به‌شدت متناسب باشد؛ و گویی این‌که بعد از بدرود با خانواده‌ی مرد، چنان به شوق آمده بود که متوجه نبود بی دستکش پا به پاریس می‌گذارد، روی‌هم‌رفته، نوید آن را می‌داد که دارِم در آینده نظر مساعدتری به این شهر خواهد داشت.

دارِم حتی حالا هم متوجه سردرگمی خاصی در خود بود، تمنای این‌که نفسی تازه کند و با جریان زندگی همراه شود، مثل زن که در دل تاریکیِ جلوی درِ کالسکه‌رو سرِ آخرین دکمه‌ها وقت تلف می‌کرد، درعین‌حال که دربان منتظر اشاره‌ی به‌تعویق‌افتاده‌ی او بود.

وقتی بالاخره پیدایشان شد، آن مأمور حقوق‌بگیر بهشان گفت که کالسکه‌ی مادام لا مارکیز[6] به‌ناچار جایش را جلوی در از دست داده، اما درحال‌حاضر دارد آن را پس می‌گیرد. مادام دو مالریو حرفش را کوتاه کرد. «من پیاده می‌روم خانه. امشب کالسکه ساعت هشت می‌آید.»

دربان که رو برگرداند، زن برای اولین بار در چشم‌های دارِم نگاه کرد.

«می‌آیی با هم قدم بزنیم؟ بیا از تویلری برویم. دوست دارم یک‌کم بنشینم روی ایوان.»

خیلی راحت و بی‌غل‌وغش حرف می‌زد، انگار پیش‌پاافتاده‌ترین کار دنیا این باشد که با هم پاریس را پیاده گز کنند؛ اما حتی همان شناخت مختصر دارِم از دنیایی که زن در آن می‌زیست -‌شناختی که عمدتاً از مداقه در رمان‌های عامه‌پسند به دست آمده بود- به بی‌غل‌وغش‌بودن او اهمیتی مهیج می‌بخشید. به‌واقع دارِم رفته‌رفته می‌فهمید یکی از جذابیت‌های جوامع پیشرفته این است که به کوچک‌ترین تعاملی بین دو جنس مخالف، اهمیت و توجه نشان می‌دهند. اگر، در دوران نیویورکِ آزادِ قدیم، فَنی فریزبی[7]، از درگاه خانه‌ای با نمای سنگ قهوه‌ای، پیشنهاد می‌داد در باغ قدم بزنند، این فکر نزد همراهش خوشایند اما بی‌اهمیت جلوه می‌کرد؛ حال‌آن‌که پیشنهاد فَنی دو مالریو مبنی بر پیاده‌روی در تویلری آشکارا مملو از احتمالات نامعلوم بود.

دارِم به‌قدری از فکر این احتمالات، غرق در عواطفش شده بود که تمام طول کوچه‌ی پهنی را که در امتداد خیابان ریوولی کشیده شده بود بی‌ هیچ حرفی کنار زن قدم زد و حتی وقتی به انتهایش رسیدند، گذاشت او در سکوت به بالای پله‌ها و ایوان فویان[8] راهنمایی‌اش کند. چراکه، به‌هرحال، این احتمالات دو جنبه داشتند و شاید دست‌کشیدن جسورانه‌ی زن از عرف صرفاً به این معنا بود که آنچه می‌خواست بگوید چنان هولناک بود که به تلطیف‌شده‌ترین شرایط نیاز داشت.

گویا سکوت دارِم ابداً برای زن مایه‌ی شرمساری نبود: در تربیت مفصل اروپایی‌اش آموخته بود به‌راحتی از عهده‌ی این درنگ‌ها برآید. در دورانی که به خاندان فریزبی تعلق داشت، شاید این سکوت را با سخنی فصیح و بی‌هدف می‌آکند، اما حالا رضایتمندانه می‌گذاشت این سکوت آرام‌آرام در برابرشان وسعت یابد، مثل منظره‌ی پهناوری که زیر پایشان پهن می‌شد. زیباییِ غامض این منظره، وقتی بین درختان لیموی متقارن‌هرس‌شده‌ی ایوان جانبی پیش می‌رفتند، دارِم را به‌سبب نزدیکیِ زن از نو متأثر کرد، انگار نشانه‌ای باشد از نوعی قدرت غیرشخصی عظیم که زندگی زن را، به‌طرقی که در ذهن مرد نمی‌گنجید، مهار و اداره می‌کرد و تمام گستره‌ی تمدنی را که مادام دو مالریو به‌دلیل ازدواجش در آن غرقه شده بود بین آن دو قرار می‌داد. و این فکر به‌قدری مالامال از هراس بود -در برابر شکوه خیابان‌های عظیمی که باریک‌تر می‌شدند و در نهایت به جلال و جبروت دم غروبِ طاق می‌رسیدند، آنچه برای عرضه داشت در نظرش خواروخفیف می‌نمود-
که وقتی مرد بالاخره به حرف آمد، تمام آنچه می
‌خواست بگوید در کلمه‌ای خشک و سرراست خلاصه شد: «خب؟»

زن بلافاصله -انگار صرفاً منتظر شنیدن این سؤال خطاب به همگان باشد- جواب داد: «نمی‌دانم قبلاً کِی این‌قدر خوشحال بوده‌ام.»

«این‌قدر خوشحال؟» غیرمنتظره‌بودنِ شادمانی دارِم پوست روشنش را سرخ کرد.

«این‌قدری که الان بودم... وقتی با مادر و خواهرهای تو عصرانه می‌خوردم.»

دارِم از سر تعجب «آها!»یی سر داد که سرخوردگی‌اش را نیز فاش می‌کرد و زن در جوابش صرفاً دوستانه زیر لب گفت: «بنشینیم؟»

مرد دو صندلی زرد منعطف و مناسب آن‌جا پیدا کرد، گذاشتشان زیر درختی نزدیک توقفگاهشان و در همین حین با اکراه گفت: «حتماً آن‌ها هم از دیدن دوباره‌ی تو خیلی خوشحال شده‌اند.»

«وای، نه قدر من. یعنی...» درنگ کرد، در صندلی فرورفت و برای اولین بار در ارائه‌ی برخوردی متناسب با موقعیت، ناتوانی گذرایی از خود نشان داد. لبخندزنان حرفش را از سر گرفت: «یعنی... آن‌طوری که برای من یک اتفاق خاص بوده، برای آن‌ها نبوده.»

«اتفاق؟» دارِم با شوروشوق، باز حرف او را قطع کرد؛ چراکه در نظرش این کلمه، در زبانِ هر تمدنی، همان معنی‌ای را می‌داد که او بیش از هر چیزی در آرزویش بود.

زن با سخاوتمندیِ بی‌محابایی، نعت‌هایی را کنار هم ردیف کرد: «این‌که دوباره کنار آمریکایی‌های عزیز، خوب، دوست‌داشتنی، بی‌تکلف و واقعی باشم!»

بار دیگر لبخند دارِم سرد و بی‌روح شد و با اندکی حالت تدافعی جواب داد: «اگر صرفاً از آمریکایی‌مآبی ما خوشت آمده، شک ندارم که می‌توانیم همه‌ی خواسته‌هایت را از این نظر برآورده کنیم.»

«آره، صرفاً همین! ولی اگر می‌دانستی این کلمه برای من چه معنی‌ای دارد! یعنی... یعنی...» مکث کرد، انگار بخواهد مطمئن شود که به‌قدر کافی با گروه‌های پراکنده‌ی زیر درختانِ دیگر فاصله دارند. «یعنی پیششان جایم امن است: همان‌قدر امن که در بانک!»

دارِم پشت چشم‌ها و در گلویش، گرمایی غیرمنتظره حس کرد. «به نظرم می‌دانم...»

«نه، واقعاً نمی‌دانی؛ نمی‌دانی همه‌چیز چقدر شفاف و عجیب و آشنا به نظر می‌رسید: اسم‌های نیویورک قدیم که مادرت مدام به زبان می‌آورد و نظرهای جالبش درباره‌ی اروپا و این‌که همه‌شان آن را زمین درندشت باشکوهی برای لذت‌های معصومانه می‌دانند و مغازه‌ای برای آمریکایی‌ها؛ و این‌که مادرت دلش برای نان خانگی تنگ شده و مارچوبه‌ی آمریکایی را ترجیح می‌دهد. واقعاً از دست آمریکایی‌هایی که حتی از مارچوبه‌ی خودشان هم بیزارند خسته شده‌ام! و بعد این‌که خواهر متأهلت تابستان‌ها را در -‌کجا بود؟- خانه‌ی کیتاویتانی[9]
کنار دریاچه
‌ی پهونک[10] می‌گذراند.»

تصویر رنگ‌باخته‌ی زنانی سخت‌کوش، پیچیده در شال‌های شتلند[11]، با عینک و موهای کم‌پشتِ گوجه‌کرده، که بر فراز یکی از تپه‌های عریان نیو انگلند، در یک اتاق غذاخوری تخته‌پوش، در ساعتی که نباید، شیرینی پای بلوبری می‌خوردند، بین دارِم و روشنایی سبز و خرم شانزِلیزه پدیدار شد و او با لبخندی مختصر، به‌اعتراض گفت: «وای، ولی خواهر متأهلم مایه‌ی ننگ خانواده‌ی ماست. بقیه‌مان هیچ‌وقت تا آن‌جاها سقوط نمی‌کنیم.»

«سقوط؟ به نظر من که زیباست، تازه و پاک و ساده. یادم می‌آید یک بار رفتم چنین جایی. زود شام می‌خوردند -نه خیلی زود‌- و با درشکه راهی آن جاده‌های افتضاح می‌شدند و با خودشان علف طلایی و برگ‌های پاییزی می‌آوردند و توی میدان کتاب‌هایی درباره‌ی طبیعت را بلندبلند می‌خواندند؛ و همیشه یک پسر جوان خجالتی شلوارفلانل‌پوش پیدا می‌شود -فقط یکی- که آمده زیباترین دختر را ببیند (اما چطور باید بین این‌همه یکی را انتخاب کند؟) و چندین‌وچند ساعت دختر را با درشکه‌ای تک‌اسبه به گردش می‌برد...» مکثی کرد و با آهی بلند، این‌طور حرفش را تمام کرد: «پانزده سال است نرفته‌ام آمریکا.»

«و بااین‌‌حال هنوز آمریکاییِ خوبی هستی.»

«آره، روزبه‌روز بهتر هم می‌شوم!»

دارِم درنگ کرد. «پس چرا هیچ‌وقت برنگشتی؟»

بلافاصله چهره‌ی زن دگرگون شد و روشنایی حاصل از مرور گذشته جای خود را به هوشیاری کم‌و‌بیش تیره‌وتاری داد که مرد به آن بیشتر عادت داشت.

«شدنی نبود... همیشه همین بوده. شوهرم نمی‌آمد؛ و از... از وقتی که متارکه کرده‌ایم... دلایل خانوادگی داشته.»

دارِم از سر بی‌حوصلگی آهی کشید. «چرا از دلیل و منطق حرف می‌زنی؟ خب، این‌جا برای خودت زندگی‌ای دست‌وپا کرده‌ای. هیچ‌وقت نمی‌توانی قیدش را بزنی!» مأیوسانه با دست به‌سمت میدان کنکورد[12] اشاره کرد.

«قیدش را بزنم! همین فردا حاضرم بروم! اما حالا اگر بروم، صرفاً یک سفر می‌روم. به‌خاطر پسرم، باید توی فرانسه زندگی کنم.»

قلب دارِم تند تپید. دست‌آخر صحبتشان به‌ جایی کشیده شده بود که تمام ذهنش مشغول آن بود و کم‌کم جنبه‌ای شخصی در کلمات زن می‌دید. اما این باعث شد خودش هم کلماتش را به‌مراتب سنجیده‌تر انتخاب کند.

جسارت ورزید و گفت: «درباره‌ی پسرتان... توافق‌نامه‌ای هست؟»

زن با افتخار گفت: «قول دادم. می‌دانستند همین کفایت می‌کند.» و انگار بخواهد دلایلش را تمام‌وکمال در اختیار مرد بگذارد، اضافه کرد: «اگر فرض مسلم این نبود که می‌خواهم توی فرانسه زندگی کنم، به‌دست‌آوردن سرپرستی کامل پسرم برایم خیلی سخت‌تر می‌شد.»

دارِم، بعد از لحظه‌ای تأمل، موافقت‌کنان گفت: «منصفانه به نظر می‌آید.» فطرتش ایجاب می‌کرد، حتی در بحبوحه‌ی مجاهدتی شخصی، لحظه‌ای بر مسئله‌ی «انصاف» درنگ کند. مطالبه‌ی شخصی‌اش دوباره مطرح شد، وقتی محتاطانه اضافه کرد: «ولی وقتی بزرگش کنی... وقتی بزرگ بشود، آن‌وقت آزادتر می‌شوی، نه؟»

این حرفْ زن را بهت‌زده کرد، گویی این احتمالْ دورازذهن‌تر از آن بود که درباره‌ی آینده در نظر بگیردش. به‌مخالفت گفت: «هشت سال که بیشتر ندارد!»

«وای، البته که خیلی طول می‌کشد، نه؟»

«خیلی طول می‌کشد. خدای من! مادرهای فرانسوی دیر از پسرهایشان جدا می‌شوند و توی این یک مورد قصد دارم مادری فرانسوی باشم.»

دارِم دوباره تأییدکنان گفت: «البته... طبیعتاً... چون فقط تو را دارد.»

مشتاق بود موافقت تمام‌وکمالش را نشان بدهد، ولو فقط برای این‌که زن را متقابلاً به رعایت انصاف وادارد تا وقتش که شد، با دارِم موافقت کند. و کم‌کم به این فکر افتاد که وقتش فرارسیده؛ که گشت‌وگذارشان، بی هیچ عذروبهانه‌ای، به نِشَستی آرام زیر درختان ختم نشده، مگر با این هدف خطیر که او فرصت مدّ نظرش را بیابد.

مثل همیشه، بی‌آن‌که پی مرحله‌ی گذار باشد، فرصت را مغتنم شمرد. «چند روز پیش که درباره‌ی خودم -‌درباره‌ی احساسم به تو- بهت گفتم، حرفی از آینده نزدم، چون فعلاً ذهنم به چیزی جز امید به خوشبختی عاجل مشغول نیست. ولی، واقعاً، همان موقع هم، حس می‌کردم که این امید مشکلات متعددی به‌دنبال دارد و دیگر، برخلاف گذشته، نمی‌توانیم کنار هم باشیم و به هیچ‌کسی جز خودمان فکر نکنیم؛ و جوابت هرچی باشد، می‌خواهم همین حالا بهت بگویم که من حاضرم در این مشکلات به‌نوبه‌ی خودم سهیم باشم.» درنگی کرد و بعد به‌صراحت افزود: «اگر کوچک‌ترین امیدی هست که به حرفم گوش کنی، باید بگویم تا وقتی که بتوانی پسرت را پیش خودت نگه داری، من حاضرم این‌جا زندگی کنم.»

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.