-آقای شاد[1]،
این کراوات را میشناسید؟
- قبلاً نشانم دادهاید.
- همانطور که اطلاع دارید،
این همان کراواتی است که برای
خفه کردن قربانی به کار رفته. به احتمال زیاد، قربانی قبل از آن هم از نفس افتاده
بوده، اما ظاهراً قاتل تصور میکرده فرو کردن نواربهداشتی در دهان قربانی کافی نیست و
برای اطمینان از این کراوات هم استفاده کرده.
- من قاتل نیستم.
- متوجه سؤالم شدید؟
- بله.
- این کراوات مال
شماست یا نه؟
- شاید...
- بله یا خیر؟
- قبلاً هم گفتهام، من در خانهی او احساس راحتی میکردم. شاید یک بار، چون گرمم بوده، کراواتم را آنجا باز کرده باشم. احتمالش هست. فقط در طول روز
به خانهاش میرفتم، این را هم قبلاً گفتهام. شاید همان موقع کراواتم را جا گذاشته باشم. ممکن
است. من همیشه هم موقع بیرون رفتن کراوات نمیزنم، شاید برای همین کراواتم در خانهاش مانده باشد.
- آقای دکتر شاد...
- احتمالش هست.
- اما، آقای دکتر شاد، گزارش پزشکی قانونی که در اختیار
ماست جای شک باقی نمیگذارد: این کراوات
مال شماست.
تبرئه بهدلیل فقدان ادلهی کافی—
آدم چطور با چنین چیزی زندگی میکند؟
من پنجاهوچهار سال دارم.
- پس هنوز چیزی یادتان نمیآید، آقای شاد؟ هنوز هم نمیتوانید بگویید آن شنبه بعدازظهر کجا بودهاید؟ همان روزی که رُزالینده ز.[2]
در آپارتمانش در خیابان هورن[3]
با کراوات شما خفه شد...
چیزی که کمک میکند بیلیارد است. دیگر بیهدف با چوب بیلیارد
ضربه نمیزنم. حالا ضربههایم دقیقاند و نرم، طوری که توپ آرام و مطمئن در مسیر درست میغلتد. هر شب که بازی کنی، دستت محکمتر و مطمئنتر میشود و اعتمادت به خودت بالا میرود؛ همان آرامش و خونسردیای که برای اجرای بینقص و حسابشدهی یک ایدهی جسورانه ضروری است. حالا دیگر میتوانم سه یا چهار
ضربهی موفق را پشتسرهم بزنم. وقتی ضربهای را خراب میکنم و نوبت به حریفم میرسد، همانطور که کنار میز سبز ایستادهام و باید منتظر بمانم تا او هم خطا کند، گچ آبی
را که روی چوب بیلیارد میکشم، درست در همان
لحظه، صدای دادستان دوباره در گوشم زنده میشود:
- وقتی از دستیار سابقتان شنیدید که رُزالینده ز. روز شنبه
به قتل رسیده، همان روز دوشنبه که به مطب رفتید و وانمود کردید که از هیچچیز خبر ندارید—
- روزهای یکشنبه روزنامهها منتشر نمیشوند.
- برای همین از ماجرا بیاطلاع بودید؟
- همینطور است.
- آقای شاد، پس چرا بلافاصله از دستیارتان پرسیدید که
رُزالینده ز. خفه شده یا نه؟
- اولین حدسم همین بود.
- چرا خفه شدن؟
- فاحشهها اغلب اینطور به قتل میرسند.
بیلیارد را میتوان تنهایی هم بازی کرد. وقتی ضربهای را خراب میکنم و نوبت باید به
حریف برسد، اما حریفی در کار نیست، با دست سه توپ را بیهدف، تصادفی و محکم میزنم که به هم برخورد کنند و پخش شوند. به این ترتیب، شانس
نقش حریف را بازی میکند. تقلب نمیکنم، چون بیفایده است. هر وضعیتی را که پس از ایستادن توپها پیش میآید میپذیرم.
- چرا دروغ میگویید؟ آقای دکتر شاد، هیچکدام از حرفهایی که زدهاید دلیل بر بیگناهیتان نیست. چرا
بالاخره اعتراف نمیکنید؟
وقتی میدانم توپ چطور باید
حرکت کند و با چوبم نشانه میروم، دستم، همان دست
چپم که ضربه نمیزند و فقط چوب را نگه
میدارد، کاملاً ثابت و بیحرکت میماند.
- آقای دکتر شاد، چرا در مراسم خاکسپاری شرکت نکردید؟ وضعیت اضطراریای هم برایتان پیش نیامده بود که مانعتان شود. حتی این هم
درست نیست! در مطب ماندید، بیماری را معاینه کردید که به هپاتیت خفیف مبتلا بود و
همان روز، گفتوگویی طولانی با یک
آژانس مسافرتی داشتید. عجیب نیست، آقای دکتر شاد؟ با اینکه در زوریخ بودید، به مراسم نیامدید! بههرحال، رُزالینده ز. زمانی همسر شما بوده...
گاهی وقتها، وقتی هیچچیز آنطور که باید پیش نمیرود، حتی یک ضربهی ساده، چوب بیلیاردم را عوض میکنم. شاید ایراد از چوب باشد. بعضی چوبها کوتاهاند و بعضی بلند. اما پیش از آنکه دوباره روی میز
سبز خم شوم و نشانه بگیرم، باید سرِ چوب جدید را گچ بزنم و همین مکث کوتاه کافی است تا دوباره نوبت به دادستان برسد:
- در مورد رفتوآمدهای منظم شما برای دیدار خانم رُزالینده ز: پس، از همان ابتدا میدانستید که در آن آپارتمان به چه کاری مشغول است؟
- بله.
- و این موضوع آزارتان نمیداد؟
- خیر.
- دکتر شاد، آیا این حقیقت دارد که در زندگی زناشوییتان با رُزالینده وقتی همسرتان با کسی میرقصید، زجر میکشیدید؟ چه برسد به زمانهایی که تا نیمهشب به خانه نمیآمد و کنار مادر
بیمارش میماند! حسادت بیحدوحصر شما در جمع دوستانتان زبانزد بوده. یکی از
شاهدان عینی گفته: زجر میکشیدید، مثل سگ زجر
میکشیدید.
- در دوران زندگی مشترکمان شاید...
- بعدها دیگر اینطور نبود؟
- نه، دیگر نه.
- میدانستید چه مردانی به
خانهی او رفتوآمد دارند؟
- این بخشی از اسرار شغلیاش بود.
- اما میدانستید که رُزالینده
مشتریهای شبانهی خودش را دارد، بااینحال آزرده نمیشدید؟
- خیر.
- این موضوع را چطور برایمان توضیح میدهید؟
- ما دیگر فقط با هم دوست بودیم.
- پس با هم دوست بودید...
- دیگر اسیر شک و تردید نبودم.
مسئله فقط این نیست که ضربهی بعدی را به سادهترین شکل ممکن بزنم و کار را تمام کنم. باید به موقعیت سه توپ بعد از آن ضربه
هم فکر کنم. بازی دوباندی خطرناک است،
اما اگر درست اجرا شود، ضربهی بعد از آن دیگر
تضمینشده خواهد بود.
- پس شما متهم را زیاد دیدهاید، آقای بیکِل[4].
مهمانهای دیگری هم در راهپله دیدهاید؟
- من فقط در طول روز کار میکنم.
- هیچوقت مردانی را ندیده
بودید که صبحها، وقتی مشغول کار
بودید، از آپارتمان بیرون بیایند؟ و اگر دیدهبودید، آیا چهرهی کسی برایتان آشنا بوده، حتی اگر نامش را نمیدانستید؟
- من که شغلم نگهبانی نبوده...
- اما بالاخره آدم چشم دارد.
- فقط میتوانم بگویم که این
مسائل برای من اهمیتی نداشتند. همیشه وقتی خانم زوگ[5]
برای برداشتن نامه بهسمت صندوقپست میرفت، به من سلام میکرد. من سرایدار چند
ساختمان دیگر هم هستم، آنجا هم پیش میآید که گاهی مردی غریبه صبح زود از ساختمان خارج
شود، مردی که ساکن آنجا نیست. و بعد همان
خانم، در حضور شوهرش، طوری رفتار میکند که انگار آن مرد
را هرگز ندیده. راستش را بخواهید، نمیدانم دقیقاً چه انتظاری از من دارید.
- پس شما متهم را دیدهبودید.
- روزها، بله، هرازگاهی.
- آیا آن روز شنبه هم او را دیدید؟
- نه، ندیدم.
- آقای بیکِل، حرفهایتان با اظهارات اولیهتان در ادارهی پلیس تناقض دارند. آن زمان گفته بودید که آن
روز شنبه آقای شاد نتوانسته بود از آسانسور استفاده کند و از پلهها بالا رفته بود.
- همسرم او را دیده بود.
- خودتان او را ندیدید؟
- آن موقع در زیرزمین بودم.
- پس نمیتوانید با اطمینان
بگویید که متهم در آن شنبهای که آسانسور از کار
افتاده بود و مجبور شده بود از پلهها استفاده کند در
دستش گل داشته یا نه، مثلاً یک دسته گل سوسن؟
- نه، نمیتوانم.
- پس در زیرزمین مشغول کار بودید...
- دقیقاً. آسانسور از کار افتاده بود. باید درِ آن را روغنکاری میکردم. برای همین آن موقع در زیرزمین بودم.
- چه ساعتی بود، آقای بیکِل؟
- بین ساعت یازده تا دوازده.
- بعد از آن، آسانسور دوباره راه افتاد؟
- بله، همینطور است.
- یک سؤال دیگر، آقای بیکل:
- فقط مجبور نبودم در را روغنکاری کنم، باید آن لکههای همیشگی را هم که در آسانسور پیدا میشود پاک میکردم. کار وقتگیری است، آخر این
روزها دیگر با گچ یا ماژیک سروکار نداریم.
- پس با چه چیزی سروکار دارید؟
- اسپری.
- متوجه شدم...
- عیسی مسیح پیروز است.
- و سؤال آخر، آقای بیکِل:
- حالا دیگر ماجرا تمام شده.
- آیا متوجه شدید که متهم کلید صندوقپستی خانم رُزالینده ز. را داشته باشد یا به طریقی سعی کرده
باشد نامههای داخل صندوق او را
بردارد؟
- آقای دکتر شاد مرد محترمی است.
دیگر نمیتوانم به قوها غذا
بدهم.
آن گردنهای بلندشان—
چند تکه از نانِ صبحانهام را که روی آب میانداختم، با آرامش و وقار همیشگیشان بهسمتم میآمدند، گردن بلندشان را خم میکردند و بی هیچ حرص و ولعی لقمهها را میقاپیدند. نمیدانم حالا، بعد از ده
ماه بازداشت موقت، اینها همان قوهایی هستند که روزی به آنها غذا میدادم یا نه. گردن
سفیدشان را دوباره بلند میکنند. اما انگار مرا
نمیشناسند، نگاهشان را بهسویی دیگر میدوزند.
- جناب دادستان میتوانند صحبت کنند…
قوها نمیتوانند شهادت بدهند.
- آقای دکتر شاد، برای آخرین بار از شما میپرسم: حوالی ظهر که به گفتهی خودتان در کمال تفاهم خانم رُزالینده ز. را ترک کردید،
کجا رفتید؟
- شاید رفتم تا به قوها غذا بدهم.
- قوها؟
- بله.
- معمولاً به قوها غذا میدهید؟
- گاهی.
- کجا؟
- کنار دریاچه.
- آن شنبه باران نمیبارید؟ یا شاید برف؟
- برای قوها اهمیتی ندارد.
روزها، در مطب، وقتی کسی در سالن انتظار نیست، وقتی هیچ کار
اورژانسیای صدایم نمیزند، وقتی با روپوش سفید روی صندلی لم دادهام و پاهایم را روی میز گذاشتهام، ماجرا ادامه پیدا میکند:
- در اولین بازجوییتان توسط دادستان ناحیه، ادعا کردید آن روز شنبه به پیادهروی رفتهاید و حتی نام منطقهای را هم ذکر کردید،
وازبِرگ[6]
یا چیزی شبیه آن. گفتید که معمولاً خودروی ولووی[7]
خودتان را کنار معدن شن پارک میکنید و بعد از آنجا وارد جنگل میشوید؛ گاهی خودتان هم دقیق نمیدانید کجای مسیر هستید، چون راههای جنگلی زیادی وجود دارد… اما، آقای دکتر شاد، متأسفانه
مشخص شده که خودروی ولووی آبیرنگ شما آن شنبه نه
کنار معدن شن بلکه در پارکینگی در میدان کرویتسپلاتس[8]
پارک شده بوده.
- من که اشتباهم را پذیرفتم...
- بعد ادعا کردید که در مطب بودهاید، با اینکه مطب روزهای شنبه
تعطیل است. گفتید برای پیدا کردن اسناد مالیاتی به آنجا رفتهاید. حتی زمان دقیقش
را هم به ما اعلام کردید: بین ساعت ۱۵:۳۰ تا ۱۷:۰۰.
- بله.
- تقریباً در همین ساعتها بود که خانم رُزالینده ز. را در آپارتمانش خفه کردند… متأسفانه دستیارتان، که آن شنبه مشغول به کار بود، نه شما را در مطب دیده و نه صدایتان را شنیده... بعدها، از آن ادعا که در ساعتهای مذکور در مطب بودهاید تا اسناد مالیاتی را بردارید صرفنظر کردید و ناگهان به یاد آوردید که در همان زمانی که خانم رُزالینده ز. به قتل رسیده مشغول تماشای فیلمی محصول کشور چک بوده