زندگی بین وحشی‌ها

زندگی بین وحشی‌ها

نویسنده: 
شرلی جکسون
مترجم: 
آرزو احمی
اضافه به سبد خرید
سال انتشار: 1405 صحافی: شومیز تعداد صفحات: 184 قطع کتاب: رقعی
قیمت: ۶۰۰,۰۰۰تومان ( ۱۰٪ ):  ۵۴۰,۰۰۰تومان
شابک: 9786224738110

زندگی بین وحشی‌ها روایت صمیمی و طنزآمیز نویسنده‌ی مشهور داستان «لاتاری» از روزهای پرهیاهوی زندگی با همسر و فرزندانش است؛ خاطراتی از نقل مکان از نیویورک به خانه‌ای روستایی، تجربه‌های بارداری و بزرگ کردن بچه‌ها، دردسرهای مدرسه، مشکلات خانه‌ای قدیمی و فشارهای روزمره‌ی زندگی.

در این کتاب، استعداد جکسون در کنار شوخ‌طبعی خاص او می‌درخشد، اما در دل تمام این شلوغی‌ها، چیزی گرم و آشنا جریان دارد: تصویر یک خانواده‌ی معمولی با زندگی‌ای کاملاً معمولی، و همین معمولی بودن است که آن را به‌شدت دلنشین می‌کند.

«رنج‌ها و استیصال مادری خانه‌دار نه روایت تیره‌وتاری از فروپاشی و جنون می‌سازد و نه حتی به مسموم کردن خانواده‌اش منجر می‌شود، بلکه با تردستی به کمدی سبک و دلپذیری تبدیل می‌شود.»

- جویس کرول اوتس

«امروزه، تجربه‌ی خواندن آثار شرلی جکسون به‌طرز شگفت‌انگیزی مدرن به نظر می‌رسد، آن‌هم بیشتر به این دلیل که جکسون از برخورد احساساتی با مادر بودن یا ایدئال‌سازی آن پرهیز می‌کند.»

- آیلِت والدمن

دیدگاه‌ها

هیج دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده!

دیدگاه خود را وارد کنید.

دانلود پی‌دی‌اف

بخشی از کتاب

یک

خانه‌ی ما قدیمی، پرسروصدا و شلوغ است. وقتی به این‌جا نقل‌مکان کردیم دو بچه و حدود پنج هزار جلد کتاب داشتیم؛ خیال می‌کنم آخرش که سرریز کنیم و به جای دیگری برویم، شاید بیست بچه و راحت نیم میلیون جلد کتاب داشته باشیم. به‌علاوه انواع‌واقسام تخت و میز و صندلی و اسب گهواره‌ای و چراغ و لباس عروسک و ماکت کشتی و قلم‌موی نقاشی و به معنای واقعی کلمه هزاران جفت جوراب داریم. این وضعی است که من و شوهرم، ناخواسته، دچارش شده‌ایم؛ درست مثل این‌که در چاهی افتاده باشیم و چون راهی به بیرون پیدا نکرده‌ایم همان‌جا بمانیم، میز و صندلی بچینیم و چراغی روشن کنیم. ما این‌طور زندگی می‌کنیم، فقط همین‌طورش را بلدیم، اما هرازگاهی می‌بینیم این سبک زندگی برای دیگران گیج‌کننده و حتی باورنکردنی است، برای آدم‌هایی فاقد این باور هوشمندانه و بجا که قرار است در تاریکی پایشان روی عروسک پلاستیکی شکسته‌ای برود. فکر نمی‌کنم زندگی دیگری را ترجیح بدهم، به‌جز یک زندگی بدون بچه و بدون کتاب، یک زندگی بدون صدا، در یک هتل‌آپارتمان که خودشان تمیزش می‌کنند، غذا را می‌فرستند بالا و تنها کاری که باید بکنی دراز کشیدن روی مبل است... گفتم که، زندگی دیگری را ترجیح نمی‌دهم، اما روی‌هم‌رفته، مجبور شده‌ام با خیلی چیزها کنار بیایم.

گاهی به خرت‌وپرت‌هایمان نگاه می‌کنم -به پاکت‌های ساندویچ، ماشین‌تحریر و چرخ‌های کوچولوی وِل- و از این‌همه پیچیدگی‌های تمدن که دور خودمان جمع کرده‌ایم مات‌ومبهوت می‌مانم؛ از خودم می‌پرسم خوش‌حال‌تر نمی‌شویم اگر با فروش تمام این چیزها از شرشان خلاص شویم و فقط چیزهای ضروری را نگه داریم (قهوه‌جوش، ماشین‌تحریر و چرخ‌های کوچولوی وِلِ لازم) آن‌وقت -معمولاً طرف‌های بهار- شروع می‌کنم به دور ریختن خرت‌وپرت‌های اضافی و معلوم می‌شود بدون چرخ‌های کوچولوی وِل هم می‌توانیم زندگی کنیم، اما بلافاصله چرخ‌های کوچولوی نو جایشان را می‌گیرد. گمان می‌کنم پیشرفت یعنی همین. حالا بشر سریع‌تر می‌تواند چرخ‌های کوچولوی نو بسازد، اگر نه سریع‌تر از کنده‌ شدنشان، دست‌کم سریع‌تر از آن‌که من بتوانم بیندازمشان دور.

صبحی، مدت‌ها پیش، را به یاد می‌آورم که صاحب‌خانه زنگ زد. پسرمان لوری سه‌سال‌ونیمه بود، دخترمان جَنی شش‌ماهه، و ناهار تقریباً آماده بود و کهنه‌ها را شسته بودم، همین‌طور پیراهن‌های کوچولو و لباس‌خواب‌ها و دستمال‌های آب‌گیری و پتوهای نخی و همه را پهن کرده بودم روی بند رخت تا خشک شوند (هر که هرچه می‌خواهد بگوید، این کار یک صبح‌تاظهر طول می‌کشد، تازه باتوجه به این‌که براونی هم پخته و زیرسیگاری‌ها را خالی کرده بودم). همان وقت صاحب‌خانه زنگ زد. مرد بامحبتی بود شبیه پدرها، این است که اول حالم را پرسید، بعد حال شوهرم را، بعد پرسید پسرمان چطور است و آخرسر هم حال نوزاد را جویا شد. وقتی گفتم همه خوبیم گفت حتماً خبر داریم که مهلت اجاره‌مان سر رسیده است. گفتم خب، نه، نمی‌دانستیم مهلت اجاره‌ سر رسیده. او هم گفت خب، لابد این اواخر اجاره‌نامه‌مان را نگاه نکرده‌ایم، من هم (در این فکر که نکند اجاره‌نامه همان برگه‌ای بوده که لوری پاره کرده و خورده) گفتم واقعاً خیلی وقت است ننشسته‌ایم اجاره‌نامه‌مان را بخوانیم. گفت چه بد. گفتم آره. با لحنی ملایم گفت آخر آپارتمان را به یکی دیگر اجاره داده است. من بعد از یک دقیقه گفتم اجاره داده است؟ به یکی دیگر؟ بعد زدم زیر خنده و گفتم حالا ما چه کار کنیم؟... اسباب‌کشی کنیم؟ او هم گفت خب، بله، دقیقاً باید همین کار را بکنید.

و ادامه داد: «طبیعتاً اگه بخوایم می‌تونیم بیرونتون کنیم.»

«واقعاً؟» در این فکر بودم که به رئیس‌جمهور نامه بنویسم و به‌خاطر دو تا بچه‌ی کوچکمان عاجزانه درخواست تجدیدنظر کنم. او گفت: «ترجیح می‌دیم بی‌دردسر اسباب‌کشی کنین و برین.»

«کجا بریم؟»

او صمیمانه خندید و گفت: «چه می‌دونم. این ‌روزا آپارتمان سخت پیدا می‌شه.»

مردد گفتم: «خیال می‌کنم می‌تونیم دنبال خونه بگردیم.» به نامه نوشتن فکر کردم، به شکایت به‌خاطر آن تکه گچ سقف که موقع ریش‌ زدن افتاد روی سر شوهرم، به وکیل گرفتن.

گفت: «حدود اول ماه مه آپارتمان رو تحویل می‌گیریم.»

گفتم: «امروز بیست‌و‌پنج مارسه.»

گفت: «بله، نزدیک سررسید اجاره‌س.» و دوباره خندید.

روز بعد نامه‌ای به دستمان رسید به مضمون: «اولین اخطار تخلیه». کم‌کم به سرم می‌زد که از پنجره‌ها روغن داغ بریزم پایین و پشت در با میز غذاخوری سنگربندی کنم. چیزی که هر دویمان را عصبانی‌تر می‌کرد این بود که اصلاً قصد نداشتیم اجاره‌نامه‌مان را تمدید کنیم، بلکه ته فکرمان بود به‌محض پیدا کردن جایی دیگر از آن خانه برویم. خشمگین به شوهرم گفتم: «فکر کن، بدون درست کردن اون پله‌ی خرابْ این آپارتمان رو اجاره داده، همون پله‌ی راه‌پله.»

شوهرم گفت: «برای مستأجرهای جدید یه یادداشت درباره‌ی سوسک‌ها بذار.» به‌علاوه با ایده‌ی شکایت کردن به هر دلیل نامشخصی (تکه گچ سقف؟ رادیوی همسایه؟) سخت مخالفت کرد. همان‌طور که محض دلگرمی به شانه‌ام می‌زد گفت می‌داند چقدر دلم می‌خواهد جای دیگری پیدا کنیم.

بزرگ‌ترین آرزویمان این بود که برویم ورمانت، محل زندگی یکی از زوج‌های آشنایمان که نامه‌هایشان پر بود از شرح پرآب‌وتاب کوه‌ها، بچه‌هایی که در باغچه‌ی خانه‌شان بازی می‌کنند، برف پاکیزه و هویج‌های خانگی. حالا هم از قرار معلوم یا می‌رفتیم ورمانت یا در پارک چادر می‌زدیم. با نیم‌دوجین مشاور املاک تماس گرفتم، همه هم مثل صاحب‌خانه‌مان خندیدند. یکی‌شان پرسید: «فامیلی کسی دارین که برین پیشش؟»

سرانجام، مثل دو ماجراجوی آبدیده در راه قلمروهای ناشناخته، بچه‌ها را گذاشتیم پیش پدربزرگ و مادربزرگشان، و همراه چمدان‌ها و گالش‌هایمان به ایستگاه راه‌آهن رفتیم، سوار قطار شدیم و مثل گروهی پیشاهنگ به شهر کوچک دوست‌هایمان رفتیم، شهری با آن کوه‌های بلند و آن برف‌های پاک. وقتی رسیدیم دیدیم در مورد برف هیچ جای شک نیست. موقع پیاده شدن از قطار گالش‌های شهری‌مان تا بالا در برف فرورفتند، کل سه روزی که آن‌جا بودیم پای هر دویمان مدام خیس بود و یخ آب‌شده به جورابمان نشت می‌کرد.

خوبی‌اش این بود که خانه برای اجاره زیاد پیدا می‌شد. این را از خانمی به نام خانم بلک شنیدیم، موجودی مادَروار و سال‌خورده و ساکن یکی از شهرهای بزرگ در آن نزدیکی که به‌گفته‌ی خودش تک‌تک خانه‌ها و خانواده‌های آن ایالت را می‌شناخت. ما را به دیدن خانه‌ای برد که به آن می‌گفت خانه‌ی خانواده‌ی بَسینگتن، جایی که می‌توانست برای ما و کتاب‌ها و بچه‌هایمان عالی باشد، یعنی اگر لوله‌کشی داشت.

خانم بلک گفت: «لوله‌کشیش زحمتی نداره. بعدش یه خونه‌ی خوشگل گیرتون می‌آد.»

شوهرم نگران روی برف این‌پاوآن‌پا کرد و گفت: «می‌دونین؟ اون وقت قضیه‌ی... خب... پول پیش می‌آد.»

خانم بلک شانه‌ بالا انداخت و پرسید: «مگه لوله‌کشی چقدر خرج داره؟ شاید هزار و دویست، هزار و پونصد دلار، ولی بعد صاحب یه خونه‌ی خوشگل می‌شین.»

شوهرم گفت: «ببینین، اگه ما هزار و پونصد دلار داشتیم می‌تونستیم بدیم به مدیر ساختمون و...» اما من زود پریدم وسط حرفش و گفتم: «خانم بلک، یادتون که نرفته؟ ما می‌خوایم خونه اجاره کنیم.»

خانم بلک گفت: «اجاره، ها؟» طوری هم این را گفت که انگار بالاخره معلوم شده ما فقط یک جفت شیادیم و تفریحی به بازدید خانه‌ها می‌رویم. «خب، اگه جای شما بودم، با بچه‌ی کوچیک، خب، خونه می‌خریدم.»

شوهرم گفت: «ولی پول...»

خانم بلک با لحن تمسخرآمیزی گفت: «پول؟...» بعد انگار با خودش گفت: «دو سه هزار دلار...» و شادمان ادامه داد: «تازه، اگه خودتون تعمیرش کنین... لوله‌کشی کنین، یه رنگی بهش بزنین و شاید چند جاش رو درست کنین، می‌تونین کلی قیمت رو بیارین پایین.»

موقع گفتن این حرف مستقیم شوهرم را نگاه می‌کرد، شوهرم هم لبخند بی‌جانی زد و طوری سر تکان داد که انگار لحظه‌ای به این فکر افتاده که خودش لوله‌کشی کند. خانم بلک ادامه داد: «حدود دو سه هزار دلار می‌ذارین توی بانک و از هنری اندروز وام می‌گیرین، برای چند فقره تعمیرات هم امضا می‌دین... فکر کنم اون‌جا فقط باید سند مالکیت رو تنظیم کنین و شاید ارزش ملک رو تعیین کنین، آقای هنری اندروز دقیقش رو بهتون می‌گه. همین‌طور مالیات، خب معلومه. بیمه می‌خواین و بعد هم مسئله‌ی گرمایش و برق رو حل می‌کنین، شاید هم بتونین بیل اَدَمز رو بیارین تا با قیمت کمتری براتون لوله‌کشی کنه، چون خواهرزنش صاحب خونه‌س. این هم از این. ده‌پونزده سال دیگه یه خونه‌ی قشنگ دارین که مال خودتونه. وگرنه اجاره‌نشین می‌مونین.»

شوهرم گفت: «ولی پول...»

خانم بلک ادامه داد: «البته، شاید از خونه‌ی خانواده‌ی مک‌کافری خوشتون بیاد. لوله‌کشی هم داره.»

شاید خانه‌ی خانواده‌ی مک‌کافری لوله‌کشی داشت؛ ما که نتوانستیم تا آن‌جا برویم، چون برفْ جاده‌ی خاکی منتهی به بالای تپه، یعنی به خانه، را بسته بود. همان‌طور که همگی پای تپه ایستاده بودیم و خانه را نگاه می‌کردیم، خانم بلک گفت: «باید راه رو باز کنن.»

آقای میلر نامی با کت چرمی و یکی از آن کلاه‌ها که روگوشی دارند ما را به دیدن خانه‌ی خانواده‌ی دانِلد برد. جای قشنگی بود وسط تالابی یک‌هکتاری، ولی ما درخواست نامعقول موتورخانه را مطرح کردیم، آقای میلر هم حساب کرد شاید با دو ‌سه هزار تا بتوانیم جورش کنیم. گفت: «اگه من بودم با بخاری گرمش می‌کردم. اندازه‌ی موتورخونه خرج نداره.»

شوهرم گفت: «پول...»

آقای میلر نگاه مشکوکی به شوهرم انداخت و گفت: «ببینم شما... دست‌به‌آچاری؟»

آقای فِیبر که شلوار چهارخانه‌ی شکار به تن داشت و سیگارش را خودش می‌پیچید خانه‌ی خانواده‌ی گرَنت را نشانمان داد، خانه‌ای با فقط سه تا اتاق و یک باغچه‌ی‌ قشنگ؛ به‌علاوه‌ی خانه‌ی خانواده‌ی اِگزِتِر که بزرگ و وسیع و گرم بود و حتی لوله‌کشی داشت. همان‌طور که در اتاق پذیرایی با دیوارکوب‌های چوبی هاج‌وواج ایستاده بودیم، آقای فیبر گفت: «واقعاً خونه‌ی قشنگیه. پنجاه هزارتاس، اما صاحبش باید یه‌کم پایین بیاد.»

شوهرم گفت: «پنجـ...»

آقای فیبر غمگین گفت: «خب، من هم فکر نمی‌کردم ان‌قدر بالا برین، اما گفتم شاید از دیدنش حال کنین.»

خانم بلک ساعت نه صبح روز بعد دوباره آمد دنبالمان و ما را به دیدن خانه‌ی خانواده‌ی هابارد برد، یک خانه‌ی روستایی و قدیمیِ بازسازی‌شده که کفِ بسیار زیبا و سقف بلند، همین‌طور شومینه و دیوارهای تمیز و رنگ‌شده و حتی یک گاراژ داشت، اما اتاق‌خواب نه. خانم بلک گفت: «فقط اتاق نشیمنش بیست‌ویک متره. می‌شه بهش گفت خونه‌استودیو.» مکثی کرد و بعد امیدوارانه گفت: «با سه ‌چهار هزارتا می‌شه از یه طرف بزرگ‌ترش کرد.»

ناله‌ای کردم و گفتم: «ولی ما می‌خوایم اجاره کنیم. نمی‌خوایم چیزی نصب کنیم یا بسازیم یا بیرون بکشیم، می‌خوایم یه خونه اجاره کنیم که قبل از اسباب‌کشی همه‌چیش حاضروآماده باشه.»

خانم بلک آهی کشید و بالاخره گفت: «یه جای خوب هست، خونه‌ی خانواده‌ی اگزتر. خیلی بزرگه، راستِ کار شماست، قیمتش...»

تا پایان روز دوم حتی از یک انبار علوفه هم بازدید کرده بودیم که یک بابایی خیال کرده بود می‌تواند اجاره‌اش بدهد. اما دو تا گاو و یک تراکتور آن‌جا بودند و حتی نظر خوش‌بینانه‌

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.