لیدی مکبث شهرستان متسنسک

لیدی مکبث شهرستان متسنسک

اضافه به سبد خرید
سال انتشار: 1404 صحافی: شومیز تعداد صفحات: 111 قطع کتاب: جیبی
قیمت: ۲۰۰,۰۰۰تومان ( ۱۰٪ ):  ۱۸۰,۰۰۰تومان
شابک: 9786224738103

لیدی مکبث شهرستان متسنسک آمیزه‌ای از واقع‌گرایی روان‌شناختی، طنز تلخ و نقد اجتماعی است؛ داستانی که همچنان پس از بیش از یک قرن، همچون آینه‌ای، تباهی ناشی از تن‌دادن به میل آلوده‌به‌گناه و قدرت را به رخ می‌کشد.

لِسکُف، یکی از چهره‌های درخشان ادبیات قرن نوزدهم روسیه، در این روایت کوتاه و کوبنده ادای دینی به شکسپیر می‌کند و درعین‌حال نمایشی از سقوط قهرمان جسورش، کاترینا، را در پی عشقی ممنوع ماندگار می‌کند.

دسته‌بندی اصلی داستان کلاسیک

مقالات وبلاگ

درباره‌ی رمان لیدی مکبث شهرستان متسنسک؛  وقتی عشق به جنایت می‌انجامد

درباره‌ی رمان لیدی مکبث شهرستان متسنسک؛ وقتی عشق به جنایت می‌انجامد

نیکلای لسکوف، نویسنده‌ای که تحسین نویسندگانی چون تولستوی، ماکسیم گورکی و توماس مان را برانگیخت، در لیدی مکبث شهرستان متسنسک یکی از فراموش‌نشدنی‌ترین شخصیت‌های زن ادبیات روسیه را خلق کرده است. چنانکه بی‌تردید می‌توان گفت شخصیت‌های زن اندکی به اندازه‌ی کاترینا ایزمایلووا، قهرمان نوولای لیدی مکبث شهرستان متسنسک، همزمان هراس‌انگیز و ترحم‌برانگیز هستند. داستان بلند نیکلای لسکوف، نویسنده‌ی برجسته‌ی روس، که نخستین بار در سال ۱۸۶۵ منتشر شد، از آن دست آثاری است که با وجود حجم ...

بیشتر بخوانید

دیدگاه‌ها

هیج دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده!

دیدگاه خود را وارد کنید.

دانلود پی‌دی‌اف

بخشی از کتاب

لیدی مکبثِ شهرستان مِتسِنسک

فصل اول 

گاهی اوقات در دیار ما آدم‌هایی پیدا می‌شوند که حتی اگر سال‌ها از دیدار با آن‌ها گذشته باشد، همچنان یادآوری سرنوشتشان قلبت را می‌لرزاند. یکی از این افراد کاترینا لوُونا ایزمایلُواست، همسر یک تاجر که روزگاری چنان فاجعه‌ی هولناکی به پا کرد که اشراف محلی ما از آن پس، به تقلید از طعنه‌ی رندانه‌ی کسی، او را «لیدی مکبثِ شهرستان مِتسِنسک» نامیدند.

کاترینا لوُونا چهره‌ی زیبایی نداشت، اما در ظاهر زن بسیار دل‌نشینی بود. تنها بیست‌وچهار سال داشت. قدبلند نه، اما خوش‌‌اندام بود. گردنش را انگار از سنگ مرمر تراشیده بودند، شانه‌هایش گرد، سینه‌اش محکم، بینی‌اش صاف و ظریف، چشمانش سیاه و سرزنده، پیشانی‌اش بلند و سفید و موهایش به‌قدری سیاه بودند که رنگشان به پر کلاغ می‌زد. او را به عقد یکی از تاجران ما به نام ایزمایلُف درآوردند که از اهالی توسکار در ایالت کورسک بود، البته نه از روی عشق یا هر نوع میل و رغبتی، بلکه صرفاً به این دلیل که ایزمایلُف به خواستگاری‌اش آمده بود و او که دختری فقیر بود، امکان چندانی برای انتخاب از میان خواستگاران نداشت. عمارت ایزمایلُف‌ها در شهر ما در ردیف آخرین خانه‌ها نبود: آن‌ها آرد اعلا خرید و فروش می‌کردند، یک آسیاب بزرگ در منطقه اجاره کرده بودند، در حومه‌ی شهر صاحب باغی آباد و در خود شهر مالک خانه‌ی خوبی بودند. به‌طور کلی، تاجران مرفهی به شمار می‌آمدند. خانواده‌شان اصلاً بزرگ نبود: پدرشوهر، باریس تیمافئیچ ایزمایلُف، مردی تقریباً هشتادساله که همسرش مدت‌ها پیش مرده بود، پسرش زینُووی باریسیچ، شوهر کاترینا لوُونا، که او نیز بیش از پنجاه‌ سال داشت، و در نهایت خود کاترینا لوُونا. همین. کاترینا لوُونا در پنج سالی که از ازدواجش با زینُووی باریسیچ می‌گذشت، هنوز صاحب فرزندی نشده بود. زینُووی باریسیچ از همسر اولش هم، که بیست سالی با او زندگی کرده و پس از مرگش کاترینا لوُونا را به همسری گرفته بود، فرزندی نداشت. فکر می‌کرد و امید داشت که خداوند دست‌کم در ازدواج دوم وارثی برای نام و سرمایه‌ی تجاری‌اش به او عطا کند، اما در این زمینه با کاترینا لوُونا هم بخت خوشی نداشت.

این بی‌فرزندی، زینُووی باریسیچ را عمیقاً متأثر می‌کرد. نه‌فقط او، بلکه باریس تیمافئیچ پیر و حتی خود کاترینا لوُونا نیز از این مسئله بسیار ناراحت بودند. گاهی ملال طاقت‌فرسای زندگی در عمارت محصور این تاجران، با دیوارهای بلند و سگ‌های وحشی رهاشده‌شان، زن جوان را به چنان اندوه عمیقی دچار می‌کرد که تا مرز جنون می‌رسید. خدا می‌داند چقدر مشتاق آن بود که کودکی داشته باشد تا از او مراقبت کند. از طرفی، سرزنش‌های دیگران هم خسته‌اش کرده بود: «اصلاً چرا ازدواج کردی؟ چرا بخت این مرد را بستی، ای زن نازا؟» انگار واقعاً مرتکب جرمی شده بود، جرمی در برابر شوهر، پدرشوهر و تمام خاندان شرافتمند و تاجرپیشه‌ی آن‌ها.

با وجود همه‌ی آن رفاه و نعمت، زندگی کاترینا لوُونا در خانه‌ی پدرشوهرش بسیار کسالت‌بار بود. به‌ندرت به مهمانی می‌رفت، و حتی اگر با شوهرش برای انجام کارهای تجاری به جایی می‌رفتند، باز هم برایش لذتی نداشت. مردم محلی بسیار سختگیرانه با او رفتار می‌کردند و همیشه نحوه‌ی نشستن، برخاستن و راه رفتنش را زیر نظر داشتند. درحالی‌که کاترینا لوُونا ذاتاً زن پرجنب‌وجوشی بود و در دوران زندگی فقیرانه‌اش به ‌سادگی و آزادی عادت کرده بود: از دویدن با سطل به‌سمت رودخانه گرفته، تا آبتنی زیر اسکله با لباس، یا پرت کردن پوست تخمه به‌سمت جوانی که از کنار خانه‌شان رد می‌شد. اما این‌جا همه‌چیز متفاوت بود. پدرشوهر و شوهرش سحر‌خیز بودند، ساعت شش صبح چای می‌نوشیدند و هرکدام مشغول کارهای خود می‌شدند، و او، تنها در خانه، از این اتاق به آن اتاق پرسه می‌زد. همه‌جا تمیز، ساکت و خالی بود، چراغ‌های محراب در برابر شمایل‌های مقدس روشن بودند و در سراسر خانه صدای هیچ موجود زنده‌ای، صدای هیچ انسانی به گوش نمی‌رسید.

کاترینا لوُونا مدام در اتاق‌های خالی قدم می‌زد، از کسالت خمیازه می‌کشید و سپس از پلکان بالا می‌رفت تا به خوابگاه زناشویی‌اش در آن نیم‌طبقه‌ی کوچک برسد. آن‌جا هم می‌نشست و به بیرون نگاه می‌کرد، به این که چگونه کنف را در انبار آویزان می‌کنند یا آرد را می‌ریزند، باز خمیازه‌اش می‌گرفت و خوش‌حال می‌شد که می‌تواند یکی دو ساعتی بخوابد، اما وقتی بیدار می‌شد، باز همان ملال روسی به سراغش می‌آمد. ملال مخصوص عمارت تاجران، که می‌گویند برای رهایی از آن حتی خودکشی هم لذت‌بخش به نظر می‌رسد.کاترینا لوُونا علاقه‌ای به مطالعه نداشت، و از طرفی، جز شرح احوال راهبان کی‌یِف کتاب دیگری در خانه‌شان پیدا نمی‌شد. او پنج سال تمام را در خانه‌ی پدرشوهر ثروتمندش، در کنار شوهری بی‌محبت، زندگی‌ کسالت‌باری را سپری کرد، اما طبق معمول، هیچ‌کس به ملال او کوچک‌ترین توجهی نشان نداد. 

 فصل دوم 

در ششمین بهار زندگی مشترک کاترینا لوُونا، سد آسیاب ایزمایلُف‌ها شکست. از بد حادثه، این شکستگی درست در شلوغ‌ترین روزهای کار آسیاب رخ داد و خسارتی جدی به بار آورد. آب از زیر تیرک‌‌های افقی دیواره‌ی سد بیرون می‌رفت و هیچ راهی برای مهار فوری آن وجود نداشت. زینُووی باریسیچ همه‌ی اهالی را پای آسیاب کشانده بود و خودش هم تمام‌وقت در آن‌جا به سر می‌برد. امورشان در شهر را پیرمرد به‌تنهایی اداره می‌کرد و کاترینا لوُونا تمام روزهایش را در خانه، تنهای تنها، با عذاب می‌گذراند. اوایل در غیاب شوهرش، حتی بی‌حوصله‌تر از قبل شده بود، اما به‌تدریج اوضاع بهتر به نظر می‌رسید: این تنهایی به او آزادی بیشتری داده بود. هرگز دلبستگی خاصی به همسرش حس نمی‌کرد و حالا با نبود او لااقل یک آقابالاسر کمتر داشت.

روزی کاترینا لوُونا در اتاق زیرشیروانی، کنار پنجره‌ی کوچکش نشسته بود و بی‌آن‌که به موضوع خاصی فکر کند، مدام خمیازه می‌کشید، آن‌قدر که در نهایت، خودش هم از این‌همه خمیازه شرمنده شد. هوای بیرون بسیار دلپذیر بود: گرم، روشن و پرنشاط. از میان نرده‌های چوبی سبز باغ می‌شد پرندگان گوناگونی را دید که از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پریدند.

کاترینا لوُونا با خود فکر کرد: «چرا این‌قدر خمیازه می‌کشم؟ بهتر است لااقل بلند شوم و کمی در حیاط راه بروم یا سری به باغ بزنم.» 

سپس پالتوی مخمل‌ کهنه‌ی خود را روی دوش انداخت و بیرون رفت. 

هوای حیاط چنان خوب بود که انسان را وسوسه می‌کرد نفس عمیق بکشد. از ایوانِ انبار صدای خنده‌های شاد می‌آمد.

کاترینا لوُونا از مستخدم‌های پدرشوهرش پرسید: «به چه می‌خندید؟»

مستخدم پیر جواب داد: «خوب، خانم کاترینا ایلوُونا[1]، داشتیم یک خوک زنده‌ را وزن می‌کردیم.»

- کدام خوک؟

جوانی که چهره‌ی زیبا و جسورش را موهای مجعد سیاه قیرگون و ریش کم‌پشتی قاب کرده بودند با لحنی سرحال و بی‌پروا گفت: «خوکی به اسم آکسینیا که وقتی پسرش واسیلی را به دنیا آورد، ما را به غسل تعمید دعوت نکرد.»

در همین لحظه، از داخل خمره‌ی آردی که از ترازو آویزان شده بود، صورت چاق و سرخ آکسینیای آشپز بیرون آمد. درحالی‌که تلاش می‌کرد با چنگ زدن به میله‌ی آهنی ترازو خود را از خمره‌ی پرنوسان بیرون بکشد، گفت: «ای ابلیس‌های عوضی!»

جوان خوش‌سیما با چرخاندن خمره آشپز را روی گونی‌های گوشه‌ی انبار انداخت و توضیح داد: «قبل از ناهار، وزنش هشت پوط[2] بود. حالا اگر یک سبد بزرگ کاه بخورد دیگر وزنه‌ی مناسبی برایش نداریم.»

آشپز درحالی‌که به‌شوخی ناسزا می‌گفت، سرگرم مرتب کردن سرووضع خودش شد. 

کاترینا لوُونا با گرفتن طناب‌ها روی تخته ایستاد و با لحنی شوخ‌طبعانه گفت: «خوب، حالا بگویید وزن من چقدر است؟»

همان جوان خوش‌قیافه، سِرگِی، وزنه‌ها را روی ترازو انداخت و پاسخ داد: «سه پوط و هفت فونت[3]. عجیب است!»

- چی عجیب است؟

- این‌که فقط سه پوط وزن دارید، کاترینا ایلوُونا. اگر آدم تمام روز هم شما را روی دست بگیرد، نه‌تنها خسته نمی‌شود، بلکه لذت هم می‌برد.

- مگر من آدم نیستم؟ یا شاید روحم؟ معلوم است که خسته می‌شوی.

کاترینا لوُونا که مدت‌ها بود به چنین مکالماتی عادت نداشت کمی سرخ شد و ناگهان موجی از شور و اشتیاق برای گفت‌وگوهای شاد و شوخی‌های بی‌پروا به قلبش سرازیر شد. سِرگِی پاسخ داد: «هرگز! من می‌توانم شما را تا سرزمین پربرکت اعراب هم روی دست ببرم.»

مرد دهقانی که آرد می‌ریخت گفت: «اشتباه می‌کنی جوان! وزن ما چیست؟ مگر بدن ماست که سنگینی می‌کند؟ بدن ما، پسر جان، در ترازو هیچ وزنی ندارد. این نیروی ماست که سنگینی می‌کند، نه بدنمان!»

کاترینا لوُونا باز نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: «بله، من هم در جوانی دختر نیرومندی بودم. هر مردی نمی‌توانست بر من غلبه کند.» 

جوان خوش‌قیافه درخواست کرد: «خوب، پس اگر راست می‌گویید، بگذارید قدرت دستتان را امتحان کنم.»

کاترینا لوُونا کمی دستپاچه شد، اما دستش را دراز کرد. وقتی سرگی دست او را محکم فشار داد، با دست دیگرش به سینه‌ی جوان ضربه‌ای زد و فریادکنان گفت: «آخ، حلقه‌ام را ول کن! دردم گرفت!»

جوان دست بانوی خانه را رها کرد و از شدت ضربه‌ی او دو قدم به عقب پرتاب شد. مرد دهقان شگفت‌زده گفت: «آهان! باز بیا و بگو زن است!»

سرگی موهای مجعدش را پس زد و گفت: «نه، بیایید یک جور دیگر امتحان کنیم.»

کاترینا لوُونا آرنج‌هایش را بالا برد و سرخوشانه پاسخ داد: «خیلی‌خوب، بیا.»

سرگی بانوی جوان را در آغوش گرفت. کاترینا لوُونا فقط می‌توانست شانه‌هایش را تکان دهد، اما سرگی او را از زمین بلند کرد، چند لحظه در میان دست‌هایش فشرد و آرام روی پیمانه‌ی واژگون نشاند.

کاترینا لوُونا حتی فرصت نکرد قدرتی را که به آن می‌بالید نشان دهد. با صورتی سرخ و گلگون، در همان حال که روی پیمانه نشسته بود، پالتویش را که از شانه افتاده بود مرتب کرد و آرام از انبار بیرون رفت. سرگی هم سرفه‌ی مردانه‌ای سر داد و فریاد زد: «آهای شما خنگ خداها! آرد بریزید، وقت تلف نکنید، دست به بیل‌ها نزنید! هرچه اضافه بیاید، مال ماست.»

انگار اصلاً به آنچه اتفاق افتاده بود توجهی نداشت.

آکسینیای آشپز پشت سر کاترینا لوُونا راه افتاد و ‌گفت: «این سرگی آتشپاره خودش یک‌پا شیطان است برای زن‌ها! این قاپِ دل دزد همه‌چیز هم دارد: قدوبالا، قیافه، سروزبان. آن‌قدر چرب‌زبانی می‌کند که آدم را به گناه می‌اندازد. اما خیلی بی‌وفاست، این ناکس در بی‌وفایی همتا ندارد!»

بانوی جوان که جلوتر می‌رفت گفت: «راستی آکسینیا، پسرت زنده ا‌ست؟»

- زنده است، خانم، زنده است. پس چی! بچه‌ها اگر کسی نخواهدشان، زنده می‌مانند. 

- خب پدرش را از کجا پیدا کردی حالا؟

زن آشپز با خجالت گفت: «آه! خوب، پیش آمد، از سر خوش‌گذرانی شد، وقتی بین مردها یللی‌تللی کنی، همین می‌شود.»

- راستی، این جوان از کی پیش ماست؟ 

- کی؟ همین پسره سرگی؟

- بله.

- یک ماهی می‌شود این‌جاست. قبلاً پیش کاپچانوف‌ها کار می‌کرد، اما پرتش کردند بیرون.

آکـسـیـنـیـا صـدایـش را پـایـیـن آورد و ادامـه داد: «شـنـیـد‌ه‌ام عشق‌وعاشقی داشته. لعنت بر ذات خرابش پسره‌ی بی‌حیا!»

 فصل سوم 

گرگ‌ومیش گرم و شیری‌رنگی بر شهر سایه افکنده بود. زینووی باریسیچ هنوز از آسیاب بازنگشته بود. پدرشوهر، باریس تیمافئیچ، نیز در خانه نبود. به جشن نامروز یکی از دوستان قدیمی‌اش رفته و حتی سفارش کرده بود برای شام منتظرش نمانند. کاترینا لوُونا از سر بی‌حوصلگی زودتر شام خورد، پنجره‌ی اتاق زیرشیروانی‌اش را باز کرد و با تکیه به چارچوب، مشغول شکستن تخمه‌های آفتابگردان شد. خدمتکاران هم در آشپزخانه شام خوردند و سپس هرکدام برای خواب به جایی در حیاط رفتند: بعضی‌ها سمت انبار چوب، بعضی‌ها به انبار غله و برخی هم روی کاهدان‌های مرتفع و خوشبو. سرگی آخرین کسی بود که آشپزخانه را ترک کرد. قدمی در حیاط زد، زنجیر سگ‌ها را باز کرد، کمی سوت زد و هنگامی که از کنار پنجره‌ی کاترینا لوُونا می‌گذشت، به او نگاهی انداخت و تعظیم بلندی کرد.

کاترینا لوُونا از پنجره آرام به او سلامی داد و ناگهان حیاط، همچون بیابانی خالی، ساکت شد.

دو دقیقه بعد، از پشت در بسته‌ی اتاق کاترینا لوُونا صدایی به گوش رسید: «بانوی من!»

کاترینا لوُونا با ترس پرسید: «کی آن‌جاست؟»

- لطفاً نترسید، منم، سرگی.

- چه می‌خواهی، سرگی؟

- عرض کوچکی داشتم، کاترینا ایلوُونا. می‌خواستم لطف و مرحمتی در حقم بکنید. اجازه می‌دهید یک لحظه بیایم تو؟

کاترینا لوُونا کلید را چرخاند و سرگی را به داخل راه داد. درحالی‌که به‌سمت پنجره می‌رفت پرسید: «چه می‌خواهی؟»

- کاترینا ایلوُونا، آمده‌ام از شما بپرسم کتابی برای خواندن دارید؟ حوصله‌ام خیلی سر رفته است.

- من هیچ کتابی ندارم سرگی. اصلاً کتاب نمی‌خوانم.

سرگی شکایت‌کنان گفت: «خیلی کسل‌کننده است!»

- چه چیزی حوصله‌ات را سر برده؟

- ببخشید، آخر چطور ممکن است حوصله‌ام سر نرود؟ من جوانم و این‌جا انگار داریم در صومعه زندگی می‌کنیم. آینده‌ای که پیش روی خودم می‌بینم این است که شاید تا دم مرگ هم باید در این تنهایی بسوزم. حتی گاهی به ناامیدی مطلق می‌رسم.

- خوب، چرا ازدواج نمی‌کنی؟

- بانوی من، خیلی راحت می‌گویید ازدواج! این‌جا با چه کسی ازدواج کنم؟ من که آدم مهمی نیستم. دختر هیچ اربابی زن من نمی‌شود و از طرفی، کاترینا ایلوُونا، خودتان بهتر می‌دانید که همه‌ی ما از سر فقر، بی‌فرهنگ مانده‌ایم. مگر این آدم‌‌ها از عشق سر درمی‌آورند؟ می‌بینید که حتی ثروتمندانشان هم تصور درستی ندارند. همین خود شما برای هر مرد دیگری که ذره‌ای احساس داشته باشد می‌توانید مایه‌ی دلخوشی باشید. اما این‌ها شما را مثل قناری در قفس نگه داشته‌اند.

کاترینا لوُونا از دهانش پرید: «بله، من هم حوصله‌ام سر رفته است.»

- چطور ممکن است حوصله‌تان سر نرود، بانوی من، آن‌هم با این زندگی‌ای‌ که دارید! حتی اگر، مثل بقیه، کسی را بیرون از این‌جا داشتید، باز هم نمی‌توانستید او را ببینید.

- نه، تو... منظورم این نبود. من اگر بچه‌ای داشتم، شاید با او خوش‌حال می‌شدم.

- ببخشید خانم، اما باید خدمتتان عرض کنم که بچه همین‌طوری از آسمان نمی‌افتد پایین. یعنی بعد از این‌همه سال که به ارباب‌های مختلف خدمت کرده‌ام و زندگی همسر تاجرها را دیده‌ام باز هم چیزی سرم نمی‌شود؟ یک ترانه‌ای هست که می‌گوید: «بی یار مهربونم، غمگین و تنها موندم.» این غم، کاترینا ایلوُونا، آن‌قدر روی قلب من سنگینی می‌کند که گاهی دلم می‌خواهد یک چاقو بردارم، قلبم را از سینه‌ بیرون بکشم و به پای شما بیندازم. آن وقت سبک‌تر می‌شدم، صدبار سبک‌تر...

صدای سرگی لرزید.

- این حرف‌ها چیست که درباره‌ی قلبت به من می‌زنی؟ برای من مهم نیست. برو پی کارت...

سرگی که تمام بدنش می‌لرزید، یک قدم  به‌سوی کاترینا لوُونا برداشت و گفت: «نه بانوی من، لطفاً اجازه بدهید. من می‌دانم، می‌بینم و حتی حس می‌کنم که زندگی شما هم آسان‌تر از زندگی من نیست، اما حالا...» و یک‌نفس ادامه داد: «حالا، در این لحظه، همه‌چیز در دستان شماست.»

کاترینا لوونا، که تحت سلطه‌ی ترسی وصف‌ناپذیر قرار گرفته بود، لبه‌ی پنجره را گرفت و گفت: «چه می‌گویی؟ چه می‌خواهی؟ چرا آمده‌ای پیش من؟ اگر نروی، خودم را از پنجره پرت می‌کنم پایین.»

سرگی بانوی جوان را از پنجره دور ‌کرد، او را محکم در آغوش گرفت و گستاخانه زمزمه کرد: «عزیز بی‌همتای من! آخر برای چه خودتان را پرت کنید؟»

کاترینا لوونا زیر بوسه‌های سوزان سرگی سست شده بود، اما بی‌اختیار خود را به بدن نیرومند او چسبانده بود و آرام می‌گفت: «آه... آه... ولم کن!»

سرگی بانوی خانه را مثل کودکی بلند کرد و به گوشه‌ای تاریک برد.

سکوتی در اتاق حکم‌فرما شد که تنها با تیک‌تاک منظم ساعت جیبی شوهر کاترینا لوونا، که از میخ بالای تخت آویزان بود، شکسته می‌شد. اما حتی این صدا هم مزاحمتی ایجاد نمی‌کرد.

نیم‌ساعت بعد، کاترینا لوونا، بی آن‌که به سرگی نگاه کند، موهای پریشانش را جلو آینه‌ای کوچک مرتب ‌کرد و گفت: «برو.»

سرگی سرخوشانه پاسخ داد: «چرا حالا باید بروم؟»

- پدرشوهرم درها را قفل می‌کند.

مرد جوان به ستون‌های ایوان اشاره‌ کرد و گفت: «آخ، طفلک عزیزم! با چه آدم‌هایی سروکار دارید که فاصله‌شان تا رسیدن به زن فقط یک در است! من، چه برای آمدن پیش شما و چه برای رفتن از پیش شما، همه‌جا را شکل در می‌بینم.»



[1]. حالت نادرست و عامیانه‌ی «لوُونا».

[2]. واحد قدیمی وزن در روسیه، معادل 16.38 کیلوگرم (همه‌ی پانوشت‌ها از مترجم است).

[3]. واحد قدیمی وزن در روسیه، معادل 512.409 گرم.

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.