نَفسِ حکومت
فروپاشیدهی چائوشسکو به شماره افتاده، اما ترس هنوز زنده است؛ سکوت در حضور سهمگین
عکسهای قابشدهی دیکتاتور زبان مشترکِ آدمها شده.
در جهانی که همدستی
با شر به عادت بدل شده، مرز میان قربانی و همدستِ شر محو میشود. هر کلمه، هر
پوزخند و هر نگاه میتواند پروندهای گشوده روی میز پلیس مخفی باشد ؛ پزشک، معلم و
کارگر، هیچکس در امان نیست. اشیا، تاریکیِ خیابانها و حتی عکس هر روزهی رهبر
کبیر روی صفحهی اول روزنامهها حامل معنای پنهان و تهدیدآمیزند.
هرتا مولر با چیدن
این قابهای کنار هم خواننده را به دل روزمرگیِ از جنس بیاعتمادی و هراس میبرد؛
هراسی رخنه کرده در جزئیات؛ هراسی که به رختخوابها و نجواهای شبانه رسیده و
اعتماد را فرسوده و عشق را شکننده و حقیقت را مخدوش کرده است. هراسی که حتی وقتی
در قاب تلویزیون لحظهی سقوط دیکتاتور را تماشا میکنی از جانت رخت نمیبندد.
« روباه و شکارچی از
آغاز یکی بودند خواننده را به ژرفای هزارتویی از جنس هراس و بیاعتمادی میکِشد.»
-انپیآر
(لوگوی نوبل ادبیات)