آلوت

آلوت

نویسنده: 
امیر خداوردی
سال انتشار: 1405 صحافی: شومیز تعداد صفحات: 200 قطع کتاب: رقعی
قیمت: ۶۷۰,۰۰۰ تومان
شابک: 9786225696969
می‌گویند ایمان و قدرت وقتی در یک جا جمع می‌شوند صحنه‌ای هولناک می‌سازند و تاریخ را شرمسار می‌کنند. آلوت قصه‌ی آمدن و رفتن یک بنیادگرای قدرت‌طلب و متعصب است؛ مردی که از دل جنگ و مهاجرت برمی‌آید، سودای جهاد علیه شرق و غرب دارد و مدرسه‌ی دینی را به پادگانی برای ترور تبدیل می‌کند. فخرالدین رؤیای ساختن بهشتی زمینی را در سر دارد، اما راه رسیدن به آن را در خون و ویرانی می‌بیند. 
قصه از زبان آلوت، موجودی ماورایی از تبار شیطان، روایت می‌شود؛ موجودی که در ذهن فخرالدین زمزمه می‌کند، به تردیدش می‌اندازد و تلاش می‌کند از کشتار منصرفش کند. نویسنده با نگاهی شرقی به رئالیسم جادویی، ریشه‌های تفکر تکفیری را در بستری از تاریخ و فرهنگ منطقه جست‌وجو می‌کند و جهانی را نشان می‌دهد که در آن ایمان و خشونت و تردید در جدال‌اند.

آلوت تصویری است از وسوسه‌ی ایمان، وقتی که به دست مردی جاه‌طلب می‌افتد و جهان را به آتش می‌کشد.


«وقتی به ‌انتهای کار فخرالدین‌ فکر می‏کنم مسیری کوتاه در نظرم می‏آید، مسیری که از پیش نوشته شده است. واقعاً چه فرقی داشت اگر او در قرن هفتم-هشتم به دنیا می‏آمد یا حتی قبل‌تر. احتمالاً کارهای دیگری از او سر می‏زد، ولی بالاخره باز فخرالدین بود. تیری که از چله پرتاب نشود، باز هم تیر است. اما فخرالدین تیری نبود که پرتاب نشود. پرتاب شد و موجبات پرتاب خیلی‏های دیگر را هم فراهم کرد.»

                                                                                                                     - از متن رمان

تمجید‌ها

  • ادبیات امروز ما به کنج رانده شده و رمان‌هایی مثل «آلوت» راه برون‌رفت از آن است.
- مهسا محب‌علی

  • رمان «آلوت» نوشته نمی‌شد اگر امیر خداوردی براساس متون کهن لحن نمی‌آفرید. ادب معاصر بدون پایه‌های کلاسیک امکان ندارد.

- شاپور جورکش، خبرگزاری ایسنا



  • امیر خداوردى با رمان «آلوت» و تعداد زیادى خرده‌روایت جذاب و دراماتیک که در تنه‌ی اصلى قصه بافته است، ثابت می‌کند یکى از قصه‌گوترین نویسنده‌هاى ماست.
- رامبد خانلری، مجله‌ی تجربه، شماره‌ی ۵۳

  • به گمان من هیچ رمانی به اندازه‌ی رمان «آلوت» ریشه‌ی تفکر حوادث تروریستی را نکاویده است. .. در «آلوت» به دور از شعارزدگی شاهدیم که چگونه از به هم پیوستن تعصب دینی، جهل مردمان و ظلم و دخالت استعمار، اندیشه‌ی خودمقدس‌پندار خشونت‌آمیز تکفیری شکل می‌گیرد و قصد فتح اصفهان می‌کند.
- محمدحسن شهسواری، خوابگرد

  • طنز در «آلوت» تأثیر قوی و جذابی ایجاد کرده و به‌موقع و بجا به کار گرفته شده است. در تمام لایه‌های داستان شوخی وجود دارد و اصلاً خود رمان با خودش شوخی می‌کند. این همان جنبه‌ای است که رمان را جذاب می‌کند.
- امین حسینیون، مجله‌ی سینما و ادبیات، شماره‌ی ۷۲

دیدگاه‌ها

هیج دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده!

دیدگاه خود را وارد کنید.

دانلود پی‌دی‌اف

بخشی از کتاب

1

روزی که به دنیا آمد، سرک کشیده بودم توی خانه‌شان. تا اندام نزار، کبود و غرق خون و کثافتش را دیدم، یقینم شد این بچه باید از علمای قرن هفتم-هشتم می‌شد، قاعدتاً بغداد می‌رفت و آن‌جا فقه می‌خواند و سرآخر به کرسی درسی تکیه می‌زد. حالا چرا قرن هفتم-هشتم؟ شاید چون پایان دوران طلایی فقه و کلام و علوم دینی بود، و چرا به همچو یقینی رسیدم؟ راستش نمی‌دانم، ولی خوب می‌دانم که هیچ‌چیز مهمی طبق قواعد اتفاق نمی‌افتد.

لامپ صد وات حیاط را روشن نکرد. به آسمان خیره شد، آسمان روی سرش پر از ستاره بود، مملو از ستاره‌های ریز و درشت، شبیه آسمان کویر، شبیه آسمان شهری در شمال‌غربی «فَجستان»، نزدیک مرز مشترک صفویه و «کُهستان»، شهری که «بیوند» نام داشت، شهری که مردهایش را قمیص و شلوارپوش می‌بینی و زن‌ها را که در کوچه‌خیابان پیدایشان نمی‌شود، اگر یک‌وقت دیدی برقع بر سر خواهی دید؛ چادری سرتاسری که هیچ نمی‌گذارد بفهمی چه‌کسی را توی خود مخفی کرده است. فخرالدین مردی سلفی که قاعدتاً باید از علمای قرن هفتم-هشتم می‌شد، مردی که نیمه‌های شب لامپ صد وات روشن نمی‌کرد و آسمانِ شب را طوری رصد می‌کرد، که انگار باید لابه‌لای ستاره‌ها چیزی پیدا کند، در همچو جایی بود. آیات آخر سوره‌ی آل‌عمران را می‌خواند. تمام تلاشش را کرد تا کمی تفکر کند. از ابن‌عساکر نقل است که رسول خدا گفته است: «وای بر کسی که این آیات را بخواند و در آن تفکر نکند!» این بود که مثل هر شب دست‌وپا می‌زد در خلقت آسمان و زمین تفکر کند.

نه، هیچ‌وقت نمی‌توانست این‌طوری افکارش را جمع‌و‌جور کند. باید می‌رفت مبال. با خودش گفت: «نه!» نفسی کشید و ادامه داد: «چه آسمان عظیمی!» هر شب این جمله را تکرار می‌کرد، به‌اندازه‌ای ‌که دیگر برایش پوچ شده بود. طبق معمول چیزی یادش افتاد که از به ‌یاد آوردنش اجتناب می‌کرد. برای این‌که در آسمان‌ها و زمین تفکر کرده باشد، دوباره پیش خود گفت: «چه آسمان عظیمی!» فرقی نداشت آسمان پرستاره باشد یا مهتابی، حتی پر از ابرهای سیاه هم اگر بود، فخرالدین می‌گفت: «چه آسمان عظیمی!»

هفت سالش که شد مثل بقیه رفت مدرسه، مدرسه‌ی دولتی.

و یک ساعت به فجر، بی این‌که کسی صدایش کند یا ساعت کوکی زنگ بزند، طبق معمول از خواب بیدار شد. لیلی هنوز خواب بود. قمیصش را روی زیرپوش آستین‌کوتاهش پوشید و عرقچین بر سر از کنار اتاق‌ دختر‌ها و اتاق پسرها و سه اتاق دیگر گذشت. همه‌ی درها باز بود، جز درِ اتاقِ بتول. فخرالدین اعتنایی نکرد. درِ اتاق بتول شب‌ها همیشه‌ی خدا بسته بود. وقتی هم که نوبتش می‌شد، یک‌بار سرشب و یک‌بار آخرشب باز می‌شد، و هیچ‌وقت بین شب، فخرالدین را نمی‌دیدی که از اتاق بتول بیرون بیاید و برود حمام و دوباره برگردد به اتاق، نماز شبی بخواند و کنار همسرش دراز بکشد. این اتفاق فقط برای لیلی و دو همسر دیگر می‌افتاد، بتول از این ماجراها نداشت.

خود‌به‌خود قبل از اذان صبح بیدار شدن را از پدر‌ش ارث برده بود. پدرش هم عالِم بود، عالم دین؛ به بچه‌ها تعلیمات دینی درس می‌داد. معلم ابتدایی بود و برای کلاس‌پنجمی‌ها دینی‌ هم می‌گفت. خیلی وقت‌ها هم معلم ورزش می‌شد. معلم ورزش نداشتند، این بود که هر معلمی که بیکار بود، معلم ورزش می‌شد. زنگ‌ ورزش یک توپ پلاستیکی به بچه‌ها می‌دادند و بچه‌ها مثل گله‌ی گوسفند از این‌طرف حیاط به آن‌طرف دنبال توپ می‌دویدند، حتی دروازه‌ای چیزی هم در کار نبود که کسی گل بزند. بعضی‌ها می‌افتادند و دست‌و‌پایشان خونی می‌شد. فخرالدین، اما هیچ‌وقت دنبال توپ نرفت. برای خودش زیر درخت ‌نارنج، بازی می‌کرد، با یک شاخه‌ی کوچک روی خاک شکل‌هایی از توپ، درخت و کوهی بلند که از دور آبی‌رنگ بود می‌کشید و شکل چیزی که نمی‌دانست چیست؛ چیزی شبیه کلمه‌ای که معنا نداشت، چیزی که شبیه هیچ‌چیز نبود و هیچ نمی‌فهمید چه کشیده و حتی چه شکلی است. بعدها که فهمید نقاشی کشیدن حرام است، بابت این کارش استغفار کرد و خدا را شکر کرد که آن موقع هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، و هرچه به مغزش فشار آورد یادش نیامد دقیقاً کی بود که به بلوغ رسید.

پدر فخرالدین که معلم ورزش می‌شد، همه را به‌صف می‌کرد و نرمش می‌داد، و اگر خودش کلاس نداشت و زنگ ورزش یا کلاس دیگری را هم به‌عهده نگرفته بود، تنها توی اتاق معلم‌ها می‌نشست و معلوم نبود چه کار می‌کند.

فخرالدین خیره به آسمان بود و آیات آخر سوره‌ی آل‌عمران را آرام‌آرام می‌خواند، و سعی می‌کرد به‌هیچ‌وجه به یاد دوران کودکی‌اش نیفتد. به‌قدری از یادآوری گذشته ‌پرهیز داشت که خیلی وقت‌ها حس می‌کرد همه‌اش خواب بوده، جوری که حتی شک می‌کرد آن‌وقت‌ها در مدرسه‌ی دولتی زنگی به نام زنگ ورزش داشته‌اند یا نه. و هرچه فشار می‌آورد یادش نمی‌آمد اصلاً مدرسه‌ی ابتدایی آن‌ها حیاطی داشت که بشود توی آن فوتبال بازی کرد یا نه؟ و اگر داشت، زنگ ورزش در دوره‌ی ابتدایی بود یا نه؟ و اگر بود کریکت بازی می‌کردند یا فوتبال؟

بویی مخلوط با نسیم سحر مشامش را تحریک کرد. بوی هریسه بود. خوارجِ حابطیه برای مراسم اول ماه نَیسان هریسه‌ی نذری بار گذاشته ‌بودند. درِ فلزی مستراح را که باز کرد، برای حابطیه تأسف خورد و تا زمانی که داخل مبال بود به آن‌ها فکر ‌کرد. قرار بود میدان «سریر» منفجر شود. نزدیک پنجاه‌هزار حابطی ظهر توی میدان جمع می‌شدند. فخرالدین یاد حضرت نوح افتاد: «و نوح گفت: خدایا هیچ‌یک از کافران را بر زمین باقی‌ مگذار!»

شیرآب خروسکی را باز کرد. زیر آسمان پرستاره، همراه نسیمی خشک و خنک که بوی ضعیفی از هریسه را با خود آورده بود، وضو گرفت. سال‌ها بود که انگشتر فیروزه‌اش را درآورده و دیگر لازم نبود انگشتر را توی انگشت بچرخاند تا آب وضو به زیرش برسد.

میرزا‌جمال مسئول عملیات بود. قرار بود شش محصل جوان خودشان را توی میدان سریر منفجر کنند تا حابطی‌های بیوند از صحنه‌ی روزگار حذف که نه، جمعیتشان کمتر شود و دیگر نتوانند با خیال راحت مراسم مشرکانه‌شان را برپا کنند. به نظرش این کار برای اعتلای کلمه‌ی توحید و در هم‌ کوبیدن شرک ضروری بود. به زبانش جاری شد: «آخِرُ الدواء الکیّ»؛ آخرین دوا، سوزاندن عضو فاسد است. یاد خاله‌جان افتاد، یاد پسربچه‌ای که آن‌جا بود. خاله‌جان، پیرزنی یهودی، چرا باید ملجأ و پناه پسربچه‌ای باشد که حابطیه خانواده‌اش را از بین برده‌اند؟!

شنیده بود خودش هم، یعنی اجدادش، از بنی‌اسرائیل بوده‌اند. شاید هم نبوده‌اند. خاله‌جان می‌گفت سمت شمال زندگی می‌کردند. می‌گفت بت‌پرست بودند و وقتی صلیبی‌ها مسلمان‌ها را شکست می‌دادند، آن‌ها را هم مثل مسلمان‌ها می‌کشتند و وقتی مسلمان‌ها پیروز می‌شدند، بازهم به جرم بت‌پرستی کشته می‌شدند. این بود که یهودی شدند تا یک دین موجهی داشته باشند که مورد احترام هر دو گروه متخاصم باشد، اما بازهم مشکلاتشان حل نشد. هیچ خبر نداشتند هر دو گروه، مخصوصاً صلیبی‌ها، تا چه اندازه کینه‌ی یهود را به دل دارند و اصلاً نمی‌دانستند یهودی شدن فقط برای بنی‌اسرائیل است و نمی‌شود غیر بنی‌اسرائیل باشی و یهودی شوی. این بود که بعضی‌هایشان به‌سمت غرب رفتند و بعضی‌هایشان آمدند شرق و مسلمان شدند. فخرالدین اما معتقد بود اجدادش از بنی‌اسرائیل بوده‌اند و در همان صدر اسلام مسلمان شده‌اند. معتقد بود از نسل عبدالله‌بن‌سلام است. عبدالله‌بن‌سلام کسی بود که وقتی از معاذ‌بن‌جبل خواستند نصیحتی بکند، گفت: «اِلتَمِسُوا العِلمَ عندَ اَربعة...» یعنی علم را از چهار نفر بخواهید و یکی از این چهار نفر عبدالله‌بن‌سلام بود. عبدالله‌بن‌سلام از علمای یهود بود؛ کاهن بود یا خاخام یا هرچه که اسمش را می‌گذارند. شنید که کسی ادعای پیامبری کرده، رفت و چند سؤال از او پرسید و به‌راحتی ایمان آورد.

اجداد فخرالدین همه‌شان عالِم بودند تا برسد به حضرت آدم. احتمالاً قبل از اسلام کلاهِ درازِ مخصوص یهود، که عرب‌ها اسمش را گذاشته‌اند «قَلَنسُوَه»، روی سرشان می‌گذاشتند و موی سرشان را بلند می‌کردند و می‌بافتند. فخرالدین گاهی بدش نمی‌آمد علمای اسلام هم مثل خاخام‌ها به‌جای دستار، کلاه بر سر می‌گذاشتند. از قلنسوه خوشش نمی‌آمد، آن کلاه‌های لبه‌دار را دوست داشت که خاطرم نیست اسمش چیست. دوست‌ داشت موهای ‌سرش را هم بلند کند و از سر تا پا یک‌دست سیاه بپوشد. فخرالدین حس خوبی به رنگ سیاه داشت؛ جذابیتی مرموز! البته این مربوط به زمانی بود که هنوز کتاب ابن‌تیمیه در مورد پوشیدنی‌های اهل دوزخ را نخوانده بود.

از مادرش پرسیده بود: «بابابزرگ هم عالِم بود؟» مادر جواب داده بود: «بابای بابات؟ آره، عالِم بود. اسمش عامر بود.»

«بابای بابابزرگ چه؟»

مادر سر تکان داده بود که بله، و اضافه کرده بود: «اسمش هشام بود.»

آن روز، ششمین روزی بود که «کایین» را رها کرده، پای پیاده با الاغ و قاطر به‌سمت بیوند می‌رفتند. هرچه به مرز بیوند نزدیک‌تر می‌شدند، جمعیت مهاجرها بیشتر و بیشتر می‌شد. به رودخانه‌ی شور که رسیدند، نزدیک ده‌هزار نفر ‌شده بودند و حالا چرا یک هواپیمای جنگی کوچک مأموریت داشت آن‌ها را به رگبار ببندد؟ معلوم نبود. دقیقاً چند نفر همان دم مرز کشته شدند؟ یا توی رودخانه غرق شدند؟ کسی نفهمید. لابد آن‌وقت‌ها هر روز همچو جمعیتی از مهاجرها از مرز رد می‌شد. فخرالدین حساب کرد اگر هزار نفر مرده باشند، هر ماه سی‌هزار نفر فقط همان‌جا کشته می‌‌شدند و نباید تا چند سال بعدش دیگر کسی از نسل بشر در آن حوالی باقی می‌ماند، اما انگار نسل بشر، هر چقدر بیشتر کشته می‌شوند، جمعیتشان بیشتر می‌شود.

هنوز خیلی مانده بود به رودخانه برسند. چند خانواده‌ی دیگر که از اقوام پدری فخرالدین به‌حساب می‌آمدند همراهشان بودند؛ همه پای پیاده. فخرالدین همین‌طور از تبارش می‌پرسید. نشسته بود روی قاطر، تنها مرکبی که پدر توانسته بود برای هجرت دست‌و‌پا کند و بار‌و‌بنه را روی آن بگذارد. در حاشیه‌ی جاده حرکت می‌کردند و هرازگاهی اتوبوسی که از کف تا سقفش پر از آدمیزاد بود، از کنارشان با سرعتی بسیار رقت‌انگیز می‌گذشت و مادرش سر تکان می‌داد که بله عالِم بود، و اضافه می‌کرد که مثلاً اسمش چه بود، احمد بود، محمود بود، عبدالودود بود و همین‌طور تا این‌که رسید به یکی که اسمش فخرالدین بود. فخرالدین تنها کسی از اجداد فخرالدین بود که کتابی نوشته و معروف بود، اما اثری از کتابش نبود؛ یعنی مادر که دیگر داشت از پا می‌افتاد این را گفت و یک‌دفعه نقش زمین شد و کمی گذشت تا یکی از زنان همسفرشان بالای سرش آمد و جویای احوالش شد. گرسنگی تابش را طاق کرده بود. هر خوراکی که داشت به بچه‌ها ‌داده و خودش فقط برگ درخت و سبزیجات کنار جاده و چیزهایی از این‌دست ‌خورده بود. سرما همه‌ی وجودش را می‌لرزاند. سرانگشتان پاهایش توی گالشِ پاره، سیاه و بی‌رمق شده بود، اما هنوز توی سینه‌اش شیر داشت. بچه‌ی یک‌ساله‌اش هم رنگ‌و‌رویی نداشت. هر چقدر می‌شد لباس تن بچه کرده و پتو دورش پیچیده بود.

قرار شد کمی استراحت کنند. عبدالوهاب پدر فخرالدین یک قمقمه‌ی جنگی داشت پر از آب. قمقمه را از توی خورجین قاطر بیرون کشید و رفت پشت تپه تا قضای حاجت کند. فخرالدین آن‌وقت‌ها با عصای چوبی زیر بغل، خود را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید. با تقلای زیادی دنبال پدر رفت. پدر نشسته بود و داشت چند سنگ را ورانداز می‌کرد که با آن‌ها خودش را تمیز کند. به‌خوبی می‌دانست که موقع تخلّی نباید شکم و سینه و زانوهایش رو‌به‌قبله یا پشت‌به‌قبله باشد. درعین‌حال نباید کسی عورتش را می‌دید. جای مناسبی را پیدا کرده بود. مخرج بولش را با چند قطره از آب قمقمه تطهیر کرد و بعد از آن بود که به وراندازی سنگ‌ها برای تطهیر مخرج غائطش مشغول شد. سه سنگ مناسبِ خوش‌دست انتخاب کرد. آن‌جا که نشسته بود، آن‌قدر سنگ بود که اگر با این سه سنگ هم غائطش پاک نمی‌شد، می‌توانست از سنگ چهارم و پنجم و ششم استفاده کند. در همین اثنا ناگهان دید فخرالدین آمده بالای سرش و می‌پرسد: «بابا...» یعنی می‌خواست بپرسد: «بابا، آن جدّت که اسمش فخرالدین بوده کتابی که نوشته درباره‌ی چه بوده؟» که پدر با یکی از همان سنگ‌های خوش‌دست ‌زد توی سر بچه و پیشانی بچه ‌شکست. بعدها، شایع شد زخم پیشانی فخرالدین اثر جهاد است. او هم مخالفتی نکرد؛ چون به‌هرحال در راه کسب علم این اتفاق برایش افتاده بود.

لنگ‌لنگان زمینِ کوبیده‌شده‌ی حیاط را توی تاریکی طی کرد. همیشه نماز شب را در خانه می‌خواند و نافله‌ی صبح را مسجد. این لنگ‌لنگان راه رفتنش هم از آثار جهاد بود. راکت خورد وسطِ کهنه‌میدان. آن لحظه نزدیک کهنه‌میدان چه کار می‌کرد؟ نمی‌شد که با پدرش رفته باشد بازار برای خرید وگرنه پدرش هم باید آسیب می‌دید، شاید هم پدرش داخل یکی از مغازه‌ها در حال خرید بوده که راکت وسطِ کهنه‌میدان منفجر شد و ترکشی ناجور استخوان پای بچه را خرد کرد. پدر که بچه را غرقِ خون دید، حتماً، یعنی قاعدتاً، می‌خواست سکته کند. یک‌آن فکر کرد بچه مُرده است. یکی-دو ماه می‌شد که از پسر ارشدش خبری نداشت. معلوم نبود کجا رفته است؟ زنده ‌است یا مُرده؟ و حالا چرا باید در همچو وضعی این‌یکی بچه‌اش را با خود می‌آورد بیرون؟ محکم زد توی سر خودش و هوار کشید. فخرالدین که هنوز به‌هوش بود از صدای پدر ترسید. فکر کرد نکند قرار است کتک بخورد. خواست فرار کند که دید نمی‌تواند پایش را تکان دهد، فقط مثل مرغ سربریده دست‌وپا می‌زد. پدر خوشحال شد که بچه هنوز ‌زنده است. بغلش کرد و یک ماشین قراضه گرفت و راهی بیمارستان شد. پای فخرالدین ‌سه ‌ماه در گچ بود و عصا زیر بغل ‌می‌گذاشت و تا آخر عمر هم برای راه رفتن مجبور بود پای چپش را به جلو پرتاب کند و پای راستش را بکشد.

جنگ داخلی بعد از انتخابات شروع شد. اوایل در حد اعتراضات خیابانی بود. تا این‌که در اثر سرکوب‌های حکومتی، شکل و شمایل جنگ داخلی گرفت. معترضان آن اوایل به آزادی‌خواه معروف بودند؛ عده‌ای متشکل از گروه‌های مختلف که تنها بر سر مخالفتشان با حکومت مرکزی اتحاد داشتند، اسلام‌گراها، خوارج حابطیه، فِرَقِ ‌اباحیه و حتی دهری‌ها، و کم‌کم دسته‌های مستقلی به آزادی‌خوا‌هان اضافه شدند که هیچ انگیزه‌ای جز آشوب و قتل و غارت مردم نداشتند. چیزی نگذشت که واژه‌ی آزادی‌خواه فقط به‌همین دسته‌های مستقل اطلاق ‌شد؛ به کسانی که دنبال هیچ‌چیز نبودند، می‌گفتند «آزادی‌خواه».

آزادی‌خواهان دو دفعه قسمت‌های وسیعی از ایالت کهستان را به‌تصرف خود درآوردند، اما هیچ‌وقت به کایین نرسیدند. دفعه‌ی اول، یکی-دو تا از شهرهای اطراف را گرفتند و زود سرکوب شدند؛ و حالا دفعه‌ی دوم بود و این دفعه از دفعه‌ی اول به‌مراتب وحشیانه‌تر عمل می‌کردن

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.