چپ ووک نیست
پیشگفتار
این کتاب فراخوانی به دوحزبگرایی یا نوعی قلمفرسایی ضد فرهنگ لغو نیست. همچنین دربارهی فضیلت لیبرالیِ تلاش در راهِ فهم مخالفان نیست، البته بیتردید چنین تلاشی فضیلت است، اما من خودم را لیبرال نمیدانم، شاید به این دلیل که در قارهای زندگی میکنم که کلمهی «لیبرال» فقط بهمعنی «طرفدار بازار آزاد و دولت حداقلی»[1] است، و طیف متنوعی از مواضع چپگرایانه همواره وجود دارد. من همیشه تعلق حزبی داشتهام: در جریان جنبش حقوق مدنی در ایالت جورجیا (در جنوب شرقی آمریکا) بزرگ شدم و از آنجا به چپ رو آوردم. در روزگاری که در فرهنگ آمریکایی حتی کلمهی «لیبرال» میتواند توهین تلقی شود، راحت میتوان از یاد برد که زمانی «سوسیالیست» موقعیت سیاسی کاملاً محترمی در سرزمین آزادیها[2] بود. آلبرت انیشتین بود که در اوج جنگ سرد با افتخار در دفاع از سوسیالیسم نوشت. من نیز مانند انیشتین و بسیاری دیگر، خوشحالم که چپ و سوسیالیست خوانده شوم.
تمایز چپ از لیبرال در این است که از دیدگاه چپ، ما در کنار حقوق سیاسی که ضامن آزادیهای بیان، مذهب، سفر، و رأیدادن است، حقوق اجتماعی نیز داریم که مبنای اجرای واقعی حقوق سیاسی است. نویسندگان لیبرال حقوق اجتماعی را مزایا، مقرریها، یا شبکههای ایمنی[3] مینامند. تمام این اصطلاحات باعث میشود مثلاً شیوههای کار منصفانه، آموزش، مراقبتهای بهداشتی، و مسکنْ چیزهایی از نوع امور خیریه به نظر برسند تا عدالت. اما در سال 1948 این حقوق، و سایر حقوق اجتماعی مربوط به زیست فرهنگی، در «اعلامیهی جهانی حقوق بشرِ» سازمان ملل به ثبت رسید. این اعلامیه به تصویب اکثر کشورهای عضو رسید، اما هنوز هیچ کشوری جامعهای نساخته است که ضامن این حقوق باشد، این اعلامیه هیچ الزام قانونیای ندارد. اعلامیهی جهانی حقوق بشر به 530 زبان برگردانده و بیش از هر سندی در جهان ترجمه شده است، اما همچنان اعلامیهای بلندپروازانه تلقی میشود. ایستادن بر موضع چپ یعنی تأکید بر اینکه آن بلندپروازیها آرمانشهری نیست.
توماس پیکتی[4] اقتصاددان مینویسد: «حرکت تدریجی بهسوی سوسیالیسمِ مشارکتی با تغییر نظامهای حقوقی، مالی و اجتماعی در این یا آن کشور، بیآنکه منتظر اجماع در سیارهی زمین باشیم، کاملاً ممکن است.»[1] او استدلال میکند که این روند میتواند با افزایش مالیات تحقق یابد، آنهم با نرخهایی پایینتر از مالیاتهایی که در دورهی شکوفایی اقتصادی پساجنگ در ایالات متحده و بریتانیا اعمال میشد. او نتیجه میگیرد که تضادهای هویتی با سرخوردگی از ایدههای عدالت اجتماعی و اقتصاد منصفانه[5] قوت میگیرد.[2] باوجوداین، در این کتاب دربارهی این دیدگاه که چپ باید به مسائل اقتصادی بیش از سایر نابرابریها توجه کند بحث نمیکنم. به نظرم این بحث درستی است، اما از این موضع قبلاً دفاع شده است. چیزی که من را بیشتر نگران میکند این است که صداهای معاصری که چپ تلقی میشوند آن ایدههای فلسفی را که از دیدگاه چپگرایانه محوری است کنار گذاشتهاند: تعهد به جهانشمولگرایی بهجای قبیلهگرایی[6]، تمایزنهادن قاطعانه بین عدالت و قدرت، و باور به امکان پیشرفت. تمام این ایدهها به هم مرتبطاند.
دشوار میتوان این ایدهها را در گفتمان معاصر یافت، مگر همچون اهدافی گاهوبیگاه. متأسفانه این مسئله باعث شده است شماری از دوستانم در کشورهای مختلف به این نتیجه برسند که دیگر به چپ تعلق ندارند. آنها با وجود عمری تعهد به عدالت اجتماعی، بهدلیل تحولات مربوط به آن چیزهایی که به نام چپِ ووک[7]، یا چپ افراطی، یا چپ رادیکال نامیده میشود، دچار بیگانگی شدهاند. من حاضر نیستم کلمهی «چپ» را کنار بگذارم، یا زیر بار عقیدهی یا این یا آن بروم که طبق آن کسانی که ووک نیستند لابد واپسگرایند. در عوض، بررسی میکنم که چگونه بسیاری از افرادی که امروز هویتشان را چپ میدانند ایدههای اصلیای را کنار گذاشتهاند که هر چپگرایی باید داشته باشد.
در لحظهای از تاریخ که در هر قارهای ناسیونالیسمِ واپسگرا در حال پیشروی است، آیا مسئلهای ضروریتر از فهمیدن درست این نظریه نداریم؟ نقد چپگرایانهی کسانی که ظاهراً ارزشهای مشترکی با چپها دارند ممکن است نوعی خودشیفتگی به نظر برسد. اما تفاوتهایی که من را از ووکها جدا میکند اندک نیست. این تفاوتها فقط مسائلی بر سر سبک یا لحن نیست؛ اینها درست به همانجایی برمیگردد که معنایش ایستادن بر موضع چپ است. ممکن است راست خطرناکتر باشد، اما چپِ امروز خودش را از همان ایدههایی محروم کرده است که برای مقاومت در برابر گردش به راست به آنها نیاز دارد. واکنشهای ووک به کشتار حماس در هفتم اکتبر بهوضوح نشان میدهد که چگونه نظریه میتواند به عملی هولناک منتهی شود.
چرخش به راست پدیدهای بینالمللی و سازمانیافته است. ناسیونالیستهای راستگرا، از بنگلور تا بوداپست و فراتر از آن، مرتب گرد هم میآیند تا از یکدیگر حمایت کنند و راهبردهایشان را با هم در میان بگذارند، گرچه هر ملتی تمدن خود را برتر میداند، همبستگی بین آنها نشان میدهد که باورهای ناسیونالیستیِ در حاشیه بر مبنای این ایده استوار شده است که مجارها/ نروژیها/ یهودیها/ آلمانیها/ آنگلوساکسونها/ هندوها بهترین قبایل ممکن هستند. این اصلِ قبیلهگرایی است که آنها را متحد میکند: فقط با افرادی که متعلق به قبیلهی شما هستند ارتباطی واقعی برقرار کنید و لزومی ندارد به دیگران تعهدات عمیق داشته باشید. طنز تلخی است که قبیلهگرایان امروزی، چه تشخیص بدهند چه ندهند، راحتتر از کسانی که تعهداتشان برگرفته از جهانشمولگرایی است، میتوانند برای هدفی مشترک متحد شوند.
ووک بههیچوجه در مفهوم عرفی جنبش محسوب نمیشود. نخستین کاربرد عبارت ووک بمان (بیدار بمان) در سال 1938 در آهنگ «پسران اسکاتسبرا» اثر لد بلی خوانندهی برجستهی بلوز ثبت شد. این آهنگ به نُه نوجوان سیاه تقدیم شد که اعدام آنها، بهدلیل تجاوزهایی که هرگز مرتکب نشده بودند، متوقف شد و این توقف فقط با سالها اعتراض بینالمللی محقق شد. حزب کمونیست آن اعتراضات را رهبری میکرد، گاهی نقش این حزب فراموش میشود، این در حالی است که ویلیام ادوارد برگهارت دوبوآ [8] عضو انجمن ملی پیشرفت رنگینپوستان[9] در ابتدا تمایلی نداشت در این موضوع درگیر شود.[3] ووکماندن در برابر بیعدالتی، هشیاربودن در برابر نشانههای تبعیض؛ کجای این عبارات غلط است؟ اما طی فقط چند سال، ووک از اصطلاحی ستایشآمیز به اصطلاحی توهینآمیز تبدیل شد. چه اتفاقی افتاد؟
نزد خیلیها، از رون دِسانتیس[10] تا ریشی سوناک[11] و اریک زمور[12]، کلمهی ووک اعلام جنگ بهمنظور حمله به هر کسی شد که ضد نژادپرستی ایستاده بود، درست مانند عبارت سیاستهای هویتی که از چند سال قبل در معنایی کاملاً برعکس به کار رفت. این کلمه اکنون در خیلی جاها، از سنپتربورگِ روسیه تا سنپترزبورگِ فلوریدا، بهحدی ناسزا شده است که بسیاری از همکارانم به من توصیه کردند اصلاً از ووک انتقاد نکنم تا راستگراها از آن استفادهی ابزاری نکنند. اما نمیتوان تمام تقصیرها را به گردن جناح راست انداخت. باربارا اسمیت[13]، از اعضای مؤسس کمباهی ریوِر کلکتیو[14]، که مبدع اصطلاح سیاستهای هویتی است، تأکید میکند که این اصطلاح بهنحوی به کار رفته که هرگز مد نظر نبوده است. او در این مورد گفت: «به هیچ وجه منظورمان این نبود که فقط با افرادی کار کنیم که کاملاً شبیه خودمان هستند. ما به کارکردن روی مسائل مشترک با افراد دارای هویتهای مختلف عمیقاً باور داشتیم.»[4]
شاید برخی استدلال کنند که بذرهای سوءاستفاده در نیات اولیه وجود داشته، اما روشن است که نه سیاستهای هویتی و نه سیاستهای ووک، هیچکدام، با درنظرگرفتن ظرافتی که لازمهی این اصطلاحات است به کار نرفت. هر دو اصطلاح موجب تفرقهافکنی و بیگانگی شد، و راستگراها بهسرعت از آنها بهرهبرداری کردند. دانشگاهها و شرکتها بیش از سازماندهندگان اجتماعیِ فعال در میان مردم مستعدند که ووک افراطی شوند. سرمایهداریِ ووک بدترین سوءاستفادهها را میکند و مطالبات متنوع را با هدف افزایش سود مصادره میکند. توره رید[15]، مورخ، استدلال میکند که این فرایندی حسابشده است: شرکتها معتقدند که با استخدام کارکنان سیاه میتوانند به بازارهای سیاه دسترسی یابند.[5] این نوع تصرف اغلب بیپرده و بیشرمانه انجام میشود. طبق گزارش مککینزی[16] دربارهی صنعت فیلم «این صنعت، با پرداختن به نابرابریهای نژادیِ دیرپا، سالانه ده میلیارد دلار درآمد اضافی کسب میکند، تقریباً هفت درصد بیشتر از برآورد اولیهی 148 میلیارددلاری.»[6] اما ووک، حتی اگر از آنچه در ابتدا اهداف مترقی آن تلقی میشد بهرهبرداری خام نمیشد، بهجای تغییر اجتماعی به سیاست نمادها تبدیل شده است. سرمایهداریِ ووک مضمون اصلی در داوُوسِ 2020 بود، اما در این گردهمایی برای دونالد ترامپ، که سخنران افتتاحیه بود، ایستاده کف زدند.[7] سیاستمداران راستگرا کلمهی ووک را با تحقیر بر زبان میرانند، اما این نکته نباید ما را از بررسی آن بازدارد.
ناشر فرانسویام، که دو کتاب قبلی من را ترجمه کرده بود، این کتاب را ترجمه و منتشر نکرد، زیرا میترسید انتشارش به نفع راستگراها تمام شود، نگرانی ناشر را درک میکنم. به من گفت: «وضعیت جدی است. در انتخابات بعدیِ ما ممکن است مارین لوپن[17] پیروز شود.» بهراستی هم وضعیت بسیار جدی است. در انتخابات بعدی آمریکا ممکن است دونالد ترامپ پیروز شود، و در نظرسنجیها حزب راست افراطی آلمان پیوسته در حال پیشروی است. اما با تظاهر به اینکه ووک مسئله نیست، یا ووک شبحی نیست که جناح راست خلقش کرده تا هر مطالبهای برای عدالت اجتماعی را خفه کند، نمیتوان جلوی خطر را گرفت. برعکس، اگر چپهای لیبرال نتوانند افراط و تفریط ووک را با صدای بلند نقد کنند، نهفقط به احساس غربت سیاسی دامن میزنند، بلکه سکوتشان کسانی را به آغوش جناح راست میراند که قطبنماهای سیاسیشان کدر شده است.
میتوان از ایدهی جهانشمولگرایی، مانند بسیاری ایدهها، استفادهی ابزاری کرد. این نوع بهرهبرداری در فرانسه بهوضوح به چشم میآید. کشوری که نخستین پذیرندهی اعلامیهی جهانی حقوق بشر است اغلب ادعا میکند میراثی مصون از نژادپرستی دارد. روخایا دیالو[18]، فیلمساز و نویسندهی فرانسوی نیز در این مورد میگوید: «کشور ما که همواره ادعا دارد مهد روشنگری است، با بیملاحظگی حقوق را، بهویژه حق آزادی بیان را، زیر پا میگذارد.»[8] با اینکه دادگاههای فرانسه حکم دادهاند که عمل شرححالسازی نژادی[19] واقعیتی روزمره است، «فرانسه بهدنبال آرمان همگونسازی است و از لائیسیته[20] بهمنظور یکسانسازی نمایش فرهنگها استفاده میکند.»[9] دیالو در نظریه اصلاً با جهانشمولگرایی مخالف نیست؛ و بر آن است که آن را در عمل محقق سازد. «میتوان جهانشمولگرایی را از دیدگاهها و فرهنگهای مختلف و منابع فکری بسیاری، که حتماً نباید اروپایی باشند، طلب کرد. اما مسئله این است که در فرانسه جهانشمولگرایی تبدیل به تکیهکلامی شده است که مبارزات خاص را بیاعتبار میسازد و گویی نقابی برای پنهانسازی برتریطلبی سفید شده است.»[10]
اما برخلاف دیالو، بسیاری از کنشگرانِ ضدنژادپرستی بهرهبرداریهای جناح راست از جهانشمولگرایی را دلیل رد کاملِ این ایده دانستهاند.
آیا میتوانیم ووک را تعریف کنیم؟ این مفهوم در آغاز، دغدغهی بهحاشیهراندهشدگان را دارد و در پایان، هریک از آنان را به منشور بهحاشیهراندهشدگیاش تقلیل میدهد. ایدهی اینترسکشنالیتی[21] میتوانست تأکید کند که همهی ما بیش از یک هویت داریم. اما روی آن بخشهای هویتی تمرکز کرد که بیشتر به حاشیه رانده شدهاند، و در نتیجه با تکثیرشان جنگلی از تروما ساخت.
ووک بر روشهایی تأکید میکند که طبق آنها گروههای خاصی از عدالت محروم شدهاند، و بهدنبال اصلاح و جبران خسارات است. هنگام تمرکز بر نابرابریهای قدرت، مفهوم عدالت اغلب نادیده گرفته میشود.
ووک از ملتها و مردمان میخواهد با تاریخ جنایتکارانهشان روبهرو شوند و در این فرایند، اغلب نتیجه میگیرد که کل تاریخْ جنایتکارانه است.
برخی از منتقدانِ چاپ اول این کتابْ تعریف فوق را نابسنده میدانند. نظر آنها این است که بدون تعریفی گستردهتر از ووک و فهرستی از نمونهها، نقد من بیهدف میشود. از آنجا که تقریباً هر روز در روزنامههای سرتاسر جهان نمونههایی از رفتارهای ووک توصیف میشود، این ایراد غیرمنتظره بود. هدف من ارائهی فهرست دیگری از نمونههای ووک نبود، بلکه درک ایدههای فلسفی نهفته در مفروضات ظاهراً بیضرری بود که زیربنای اندیشهی ووک است، اما برای آن دسته از خوانندگانی که هنوز از نمونهها خسته نشدهاند، در اینجا سه نمونهی دیگر میآورم که از میان صدها نمونه انتخاب شده است و نشان میدهد چگونه ووک میتواند هم مضحک و هم هولناک باشد.[11]
ناشری آلمانی کتابی را با این جمله تبلیغ کرد: «این کتاب چشمان شما را باز میکند.» و بلافاصله به آن حمله شد؛ حملهکنندگان گفتند ناشر از کلماتی استفاده کرده که ممکن است موجب رنجش نابینایان شود، ناشر مجبور شد این آگهی تبلیغاتی را حذف کند.
آماندا گورمن[22]، شاعر سیاه جوان، پس از خواندن شعر خود با عنوان «تپهای که از آن بالا میرویم»، در مراسم تحلیف جو بایدن، به موفقیتی بینالمللی دست یافت. هفده ناشر بهسرعت حقوق این شعر را خریدند. برای ترجمهی هلندی این اثر، گورمن نویسندهی هلندی سفیدِ کوئیری را پیشنهاد کرد، گورمن اثر این نویسنده را که برندهی جایزهی بوکر[23] شده بود تحسین میکرد و نوشت که بهترین دلیل برای انتخاب مترجم همین است: کار شما را میپسندم. مایلید به شعرم نگاهی بیندازید؟ سپس یک بلاگر مد سیاهِ هلندی مقالهای نوشت و اظهار کرد که آثار گورمن فقط باید به دست زنی سیاه ترجمه شود. نویسندهی سفید عقب نشست، اما این ماجرا در سرتاسر اروپا طنینانداز شد. ترجمهی کاتالانی قبلاً انجام و هزینهاش پرداخت شده بود، اما چون مترجم مردی سفید بود، مترجم جدیدی استخدام شد. برای ترجمهی این شعر به زبان سوئدی یک خوانندهی رپ سیاه پیدا شد، اما در دانمارک مترجم سیاه وجود نداشت، و یک زن قهوهایِ محجبه انتخاب شد. ناشر آلمانی راهحلی کاملاً آلمانی پیدا کرد و کمیتهای از مترجمان زن را به کار گرفت که شامل زنانی سیاه، قهوهای و سفید میشد.
اکنون که در حال نوشتنم باید اذعان کنم آخرین نمونههای رفتارهای ووک واقعاً خندهدار است. از نگاه ووکهای پسااستعماری، اسرائیل مدتهاست که در شمال جهانی واقع شده، درحالیکه فلسطین در جنوب جهانی قرار میگیرد. آیا لازم است بگویم بمباران هزاران کودک، از قبیلهی دیگر، چیزی کم از جنایت جنگی ندارد؟ در کتاب شر در اندیشهی مدرن[24] استدلال کردم که تقسیمبندیِ شر به بد و بدتر، و تلاش برای سنجش شر، نهفقط بیهوده، که موهن است.[12] شر را نباید کمّیتسنجی کرد، اما میتوان آن را تمییز داد. گونتر آندرس[25]، فیلسوف یهودی آلمانی، پس از مکاتبه با یکی از خلبانانِ درگیر در بمباران هیروشیما، برای شر تمایزی مهم قائل شد. او نوشت هر کسی بتواند کودکی را بهسمت اتاق گاز یا اتاق زندهسوزی هدایت کند، بهجای روحْ مغاکی دارد. بسیاری از ما نمیتوانیم چنین کاری کنیم. اما بمب افکندن بر سر کودکی که هرگز او را نمیبینید آسانتر است. به همین دلیل، آندرسن استدلال کرد که این نوع شر خطرناکتر است. اما چه چیزی ما را از نکوهیدنِ هر دو شر باز میدارد؟
مدتهاست منتقد سرسخت اشغال فلسطین به دست اسرائیل بودهام، و نیز منتقد دولت اسرائیل بودهام که بهطرزی فزاینده راستگرا شده است، به همین دلیل در آلمان بهشدت از من انتقاد کردهاند. اما نقد من به اشغالگری همواره بر بنیان جهانشمولگرایی ایستاده است، نه قبیلهگرایی؛ نقد من بر مبنای دغدغهام دربارهی عدالت بوده است نه قدرت، و ریشه در این باور داشته است که وقتی مردم با هم در راهِ آن بکوشند، پیشرفت ممکن میشود.
بیجهت نیست که خیلیها در تشخیص چپ از ووک یا در ارائهی تعریفی بسنده از ووک مشکل دارند. مفهوم ووک فینفسه نامنسجم است، زیرا بر مبنای تضاد بین احساس و اندیشه بنا شده است. جنبش ووک زادهی عواطفِ سنتیِ چپ است، عواطفی مثل همدلی با بهحاشیهراندهشدگان، خشم از وضعیت سرکوبشدگان، و عزم برای اصلاح خطاهای تاریخی؛ اما این عواطف بهواسطهی طیفی از مفروضات نظری منحرف میشوند و این انحراف در نهایت آنها را تضعیف میکند؛ و این گیجکننده است. مفهوم «نظریه»[26] در زبان انگلیسی بهحدی مبهم و رایج است که حتی هنگام رونمایی از مجموعهی لباسهای یک طراح مد از آن استفاده میشود، اما این واژه امروز اگر محتوای روشنی نداشته باشد، دستکم جهتگیری دارد. آن چیزی که جنبشهای نظری بسیار متفاوتی را، که بهواسطهی کلمهی «نظریه» به هم پیوستهاند، متحد میسازد رد چارچوبهایی معرفتشناختی و مفروضاتی سیاسی است که از عصر روشنگری به ارث رسیده است. لزومی ندارد سالها وقت صرف رمزگشایی از [آرای] جودیت باتلر[27] یا هومی بابا[28] کنید تا تحتتأثیر نظریه قرار بگیرید. امروز به مفروضاتی که در فرهنگ نهفته است بهراحتی توجه نمیکنیم، چون این مفروضات اغلب مانند حقایقِ بدیهی بیان میشوند. و چون این مفروضات همچون توصیفاتی ساده از واقعیت ارائه میشوند، نه ایدههایی که بتوان زیر سؤال برد، دشوار میتوان آنها را مستقیم به چالش کشید. کسانی که در دانشگاه آموختهاند که به هر ادعای حقیقتی بیاعتماد باشند، در پذیرش ناراستی تردید میکنند.[13]
مجلهی نیویورک تایمز در چندین کشور معیارهایی را تعیین میکند، ازاینرو منبع خوبی است برای مشاهدهی اینکه چگونه مفروضات فلسفی بهراحتی وارد گفتمان جریان اصلی میشود، بیآنکه جلب توجه کند، و احتمالاً توجه روزنامهنگارانی را که نویسندهی آن مفروضاتاند نیز جلب نمیکند. تایمز همچنان تجسم اجماع نولیبرالی است و همیشه نمایندهی چنین اجماعی بوده است، اما از سال 2019 بهطرزی فزاینده و علنی ووک شده است. البته پروژهی جنجالیِ 1619 [29] به پیشرفتی واقعی انجامید و شمار چهرهها و صداهای سیاه و قهوهای را بسیار افزایش داد. اما در سال 2021 نیویورک تایمز چنین مطلبی را منتشر کرد: «با اینکه کاملا دی. هریس[30]، معاون رئیسجمهور، هندیتبار است، دولت بایدن احتمالاً از برنامهی ناسیونالیستی هندویِ مودی[31] چندان با آغوش باز استقبال نکند.» (راستش ای کاش این پیشبینی محقق میشد.) اگر این مطلب را سریع بخوانید، ممکن است به فرض نظریاش توجه نکنید، طبق چنین فرضیهای دیدگاههای سیاسی تحتتأثیر پیشینههای قومی تعیین میشود. اگر هندِ معاصر را نشناسید، شاید متوجه نشوید که سرسختترین منتقدان هندومحوریِ[32] خشونتآمیزِ مودی هندیاند و جسورترینهایشان این نوع هندومحوری را فاشیسم مینامند.
تقریباً همان زمان بود که جنبهی حیرتآور انتخابات 2020 آمریکا بیشترِ رسانههای آمریکایی را گیج کرده بود. نژادپرستی دونالد ترامپ نسبت به سیاهان و لاتینتبارها در طول دورهی ریاستجمهوریاش به نمایش گذاشته شده بود، اما او از این گروهها، در مقایسه با چهار سال قبل، رأی بیشتری گرفت. روزنامهنگاران لحظهای این فرضیه را زیر سؤال نبردند که آمار جمعیتی تعیینکنندهی سرنوشت است، در عوض، شتابزده توضیح دادند که این معضل ناشی از تنوع جوامع لاتینتبار است، مثلاً پورتوریکوییها مانند کوباییها نیستند، و مکزیکیها مانند ونزوئلاییها نیستند. هر اجتماعی تاریخ، فرهنگ و مجموعهای از منافع خاص خود را دارد و شایستهی احترام است. سوای اینکه چنین توضیحی افزایش شمار رأیدهندگان سیاه را نشان نمیدهد، تقسیمکردن قبایل به قبیلههای کوچکتر هم راهحل نیست. مردم گوناگوناند. هیچیک از جوامعِ سیاه، سفید، و قهوهای همگون نیستند. ما کارها را به دلایل دیگری، غیر از عضویت در یک قبیله، انجام میدهیم.
گرچه این پیشفرض که ما چنین کاری نمیکنیم برآمده از رسانههایی است که با حزب جمهوریخواه کنونی چندان دوستانه برخورد نمیکنند، این پیشفرضها از فرضیههایی که محرک کردوکارهای دونالد ترامپ بود چندان دور نیست؛ انتصاب یک جراح مغز و اعص