شرلی جکسون: نویسندهای در پوشش زن خانهدار
نوشته: روت فرنکلین
ترجمهی: آرزو احمی
شرلی جکسون[1]
در میان بچه بزرگ کردن ۱۷ کتاب نوشت
و بدون آنها چنین حرفهی موفقی نداشت.
در ژوئن ۱۹۴۸، داستان «لاتاری» شرلی جکسون –حکایتی
مخوف دربارهی آیین سنگساری در دهکدهای بهظاهر
معمولی– خوانندگان نشریهی نیویورکر[2] را پریشان
کرد و بیش از هر اثر داستانی دیگری در آن مجله نامهی واکنش در پی داشت. چند ماه
بعد، جکسون برای به دنیا آوردن فرزند سومش به بیمارستان رفت. مسئول پذیرش شغلش را
پرسید. جکسون پاسخ داد: «نویسنده.» مسئول پذیرش گفت: «مینویسم خانهدار.»
اکنون از خواندن این مطلب چهره در
هم میکشیم. جکسون، بین ۱۹۴۱ و چاپ اولین داستانش در نشریهی نیو ریپابلیک[3] و مرگ
زودهنگامش بر اثر سکتهی قلبی در ۱۹۶۵ در چهلونهسالگی، شش رمان و دهها داستان
چاپ کرد که برخی از اصیلترین و فراموشنشدنیترین آثار داستانی دورانش به شمار میآیند.
او را علاوهبر «لاتاری»، از پرتکرارترین داستانهای درجشده در مجموعهداستانهای
آمریکایی، با کتابهای تسخیر
عمارت هیل (۱۹۵۹) و ما همیشه در قلعه زندگی میکردیم (۱۹۶۲) میشناسند،
شاهکارهایی در سنت داستان گوتیک آمریکایی و میراثدار هاوتهورن[4] و ادگار
آلن پو[5]. او بهخاطر
زندگینامههای پرفروشش دربارهی خانوادهی پرسروصدایش نیز مشهور بود، خانوادهای
شامل چهار بچه، یک گله حیوان خانگی و –
البته– شوهرش استنلی
ادگار هایمن[6]، منتقد
ادبی و عضو هیئتعلمی دانشگاه بنینگتون[7]. این فکر
که او فقط یک «زن خانهدار» بود سخت سادهانگارانه و تقلیلدهنده است.
بااینهمه ارزیابی مسئولِ پذیرش چندان هم
نادرست نبود. در دورانی که هنوز برای زن غیرعادی بود که هم صاحب خانواده باشد و هم
صاحب حرفه، جکسون نویسندهای بااستعداد، مصمم و جاهطلب بود، و بهعلاوه مادری در
تلاش برای حفظ ظاهر یک خانوادهی آمریکایی متعارف (دستکم بهخاطر سوژههایی
که در اختیارش میگذاشت) و همزمان ساختن فضایی برای زندگی خلاقش در این خانوادهی
پرسروصدا. تنش بین این دو نقش –هم درونی و هم
بیرونی، هم بر اساس انتظارهای او از خودش و هم انتظارهای شوهرش، خانوادهاش،
ناشرهایش و خوانندههایش– به تمام نوشتههای
او جان میبخشد. یکی از طراحیهای که در سالهای آغازین حرفهاش کشیده است این
حقیقت را برجسته میکند. زنی درشتهیکل با قیافهای ناراضی شوهرش را از موهایش
گرفته و میکشد. زوجی دیگر نگران نگاهشان میکنند و یکی به دیگری میگوید: «تا
جایی که میفهمم داره سعی میکنه هم ازدواجش رو حفظ کنه، هم حرفهاش رو.»
اندکی پس از فارغالتحصیلی جکسون و هیمن
از دانشگاه سیراکیوز[8]،
آن دو در اوت 1940 ازدواج کردند. حرفهی جکسون کندتر از ازدواجش پیش رفت. این زوج
هم مثل بسیاری دیگر از نویسندهبعدازاینهای دورانشان، در گرینویچ ویلج[9] خانه و
زندگی تشکیل دادند، ولی هر دو در آغاز دچار درجا زدن و
گرفتار کارهای ردهپایین بودند. آنها پس از بازگشتی نافرجام به دانشگاه سیراکیوز
و دو اقامت بیثمرِ قبل و بعدش در کلبهای روستایی در حاشیهی نیوهمشایر[10] به شهر
برگشتند. کمی بعد در اکتبر ۱۹۴۲، لورنس[11]، فرزند
اولشان، به دنیا آمد. به هایمن پیشنهاد کار در نیویورکر را دادند، اما
جکسون همچنان از درجا زدن حرفهای رنج میبرد و این دوره به یکی از طولانیترین
خشکسالیهای ادبیاش بدل شد. پس از چاپ اولین داستانش در ۱۹۴۱، مطلبی فکاهی بر
اساس تجربهی کتابفروشیاش در فروشگاه مِیسیز[12]، نتوانسته
بود چیز چندانی بنویسد. درحالیکه هایمن پیدرپی برای نشریهی نیویورکر
مرور کتاب و مطالب کوتاهی برای صفحهی «نظرها» مینوشت، جکسون کاریکاتورهایی بر
اساس صحنههایی از زندگیاش کشید و بیثمر نوشتن چند داستان را امتحان کرد.
در آن دسته از محافل ادبی که جکسون و هایمن
واردشان شده بودند، خانواده و بچه داشتن غیرعادی به شمار میآمد. دایانا تریلینگ[13]، همسر
لایونل تریلینگ[14]،
در یکی از مهمانیهای نشریهی پارتیزان ریویو[15] در ۱۹۴۸
آشکارا باردار بود که همسر نویسندهی دیگری به او نزدیک شد و ناباورانه پرسید یعنی
شوهرش واقعاً اجازه داده او بچهدار شود. میج دِکتِر[16] –که با
همسرش نورمن پودورِتس[17]، سردبیر
آیندهی نشریهی کامنتری[18]
در دههی ۱۹۵۰ با جکسون و هایمن صمیمیتی داشتند– به
یاد میآورد که «مردها بودند که باید ازشان مراقبت میکردیم و خواستههای زیادی
داشتند.» یکی از کاریکاتورهای جکسون نمایشگر بیخبری هایمن به نیازهای همسر
باردارش است: زن با دستهایی پر از خرید خانه ایستاده است، هایمن هم نشسته و از
پشت روزنامهی نیویورک تایمز[19] میگوید:
«عزیزم، میدونی که دکتر گفته نباید بار سنگین برداری.» در کاریکاتور دیگری با
زیرنویس «غذای ساعت شش» هایمن کنار لورنسِ نوزاد نشسته، با پیراهن مشابه و حالت
مشابه، و جکسون با یک سینی حاوی یک بطری شراب و یک بطری شیر نزدیک میشود.
به گفتهی دِکتِر بچهدار شدن «متعلق به
زندگی بوهمی نبود». اما میلی فوری و فطری باعث میشد
جکسون مناسب این زندگی باشد. اگر او و هایمن پیشتر دربارهی خانوادهشان حرف زده
بودند، هیچ نشانی از این گفتوگو در نامهها یا خاطراتشان به چشم نمیخورد. برای
هیچکس جای تعجب نداشت که رویکرد هایمن نسبت به بچهها عدم مداخله بود. او ترجیح
میداد با ماشینتحریر پشت درهای بسته پنهان شود. دوست داشت بگوید: «وقتی خوندن و
نوشتن یاد گرفتن بیاریدشون پیش من!» جکسون زمانی گفت تصور لورنسِ دوساله از «بابا»
مردی بود که «روی صندلی نشسته و کتاب میخواند». از این بابت، هایمن در زمانهی
خود مردی غیرعادی نبود. همه تصور میکردند مادرها مسئولیت کامل مراقبت از بچههایشان
را برعهده دارند. چاپ کتاب راهنمای مشهور دکتر اسپاک[20] برای
فرزندپروری در ۱۹۴۶ شاید انقلابی در رویکرد آمریکاییها نسبت به بچه بزرگ کردن به
پا کرد، اما جملات مشهور آغاز کتاب -«به خود اعتماد داشته باشید. شما بیشتر از
آنچه فکر میکنید میدانید»- فقط خطاب به مادرها بود.
جکسون بیاختیار بعضی از محدودیتهای مادر
خود، از اشخاص برجستهی سنفرانسیسکو، در تربیتش را تکرار میکرد: دخترهایش را دعوا
میکرد تا از درخت بالا نروند و در نوجوانی مجبورشان میکرد کفش پاشنهبلند پایشان کنند. بااینهمه، جکسون در مقام مادر بیشتر
تجسمِ رویکردِ شهودی و سهلگیر دکتر اسپاک بود. او عزمش را جزم کرده بود هر چهار
بچهاش را به شیوهای صمیمی، خلاق و پرمحبت بار آورد؛ چیزی
از هر نظر متفاوت با فضای خشک خانهی دوران کودکیاش. وقتی لورنسِ نوزاد سخت میخوابید،
جکسون برای آرام کردنش ترانههای بوگی ووگی[21] پخش میکرد.
انواعواقسام آهنگها را برای بچهها میخواند، از نغمههای کودکانهای که پدر
انگلیسیاش دوست داشت تا آواز هولناکی به نام قتلهای گرتن[22] که در
نهایت از کتاب تسخیر عمارت هیل سر درآورد. چنان به بچههایش آسان میگرفت
که شبها آنها را با آبنبات یا یک لیوان آبسیب بفرستد بخوابند و میتوانست تا
سر حد اهمال بیخیال –یا حواسپرت– باشد.
دستکم دو تا از فرزندانش میگویند در گردشهای بیهدفشان از دهکده سر درآوردهاند
و همسایهای آنها را به خانه بازگردانده است. وقتی لورنس بزرگتر شد اجازه داشت
کمابیش هر وقت که میخواهد به گردش برود، اما بچههای کوچکتر نباید زیاد از خانه
دور میشدند. جکسون روی چهارپایهای در آشپزخانه مینشست و از پنجره بیرون را نگاه
میکرد تا مطمئن شود سر جایشان هستند. سارا، فرزند سومش، میگوید: «می ترسید گممان
کند.»
جکسون میتوانست در
تنبیه بچهها سختگیر نیز باشد. یکی از دوستهای سارا با وحشتی دیرپا به یاد میآورد
او در یکی از پیژامهپارتیهایشان یک اتاق پر از دختر را که کرکر میخندیدهاند
دعوا و ساکت کرده. ولی او هنگام شیطنتهای بچهها از خود شوخطبعی هم نشان میداد.
روزی جکسون به لورنس دوازده یا سیزدهساله گفت برود حمام، اما لورنس از این کار خودداری
کرد. جکسون رفت آشپزخانه، با تخممرغی برگشت و آن را روی سر لورنس کوبید و شکست.
بعد گفت: «حالا مجبوری بری حموم.» بهعلاوه، آیینهای کوچکی که نقش موتور خانواده را
داشتند برایش عزیز بودند. هر شب، حتی وسط یکی از آن مهمانیهای افسانهایِ هایمن،
جکسون سر ساعت خواب بچهها میرفت طبقهی بالا، از اتاقی به اتاق دیگر، و به تکتک
بچهها شب بهخیر میگفت.
او همیشه ذهنی داشت خیالپرداز و حتی
جادویی، پر از قصههای سحر و ساحری، اسطوره و قصههای ساختهوپرداختهی خیال خودش.
هایمن که همیشه مردی منطقی بود، صبر و تحمل چندانی نسبت به این وجه از شخصیت جکسون
نداشت، هیچ اشارهای به مذهب را تحمل نمیکرد و باور جکسون به روح را سرزنش میکرد.
واکنش جکسون رو کردن به بچههایش بود، بچههایی که خیلی هم از مشارکت در زندگی
خیالی او خوشحال میشدند. پس از سلسله رؤیاهای سارا دربارهی کشوری خیالی، جکسون
تشویقش کرد چند نقشه از جغرافیای آن کشور بکشد و زبانهایی برایش ابداع کند، همان
کاری که خودش زمانی برای سرزمین خیالی خود کرده بود. وقتی لورنس هشتساله از مادرش
پرسید با یک دهسنتی چه بخرد، جکسون پیشنهاد کرد آن را به درخت توسِ جلوی خانهشان
بدهد. لورنس درجا رفت بیرون و از درخت خواست به او ده سنت باد بفروشد. در کمال
مسرت جکسون، آن شب طوفان سهمگینی به پا شد. او در نامهای به والدینش نوشت: «لابد
باد خیلی ارزان است که ده سِنتش اینهمه شد.»
بچهها هم بهنوبهی
خود به تخیل مادرشان خوراک میرساندند. جکسون که شیفتهی تکامل آگاهی در کودکان
بود، از مشاهدهی رشد ذهنیشان لذت میبرد. او در جستاری منتشرنشده مینویسد یک
بار از شنیدن صحبتهای لورنس و جوآن که دربارهی رنگهای غروب با هم حرف میزدند شگفتزده
شده، یا از دیدن سارا که پشت پیانو نشسته و گفته میخواهد قطعهای بسازد که دقیقاً
صدای گربهها هنگام پایین دویدن از پلهها را بدهد. چنین لحظههایی چاه عمیقی از
دستمایهی ادبی در اختیار جکسون میگذاشت که بارها برای نوشتن مطالب طنز سراغشان
رفت، مطالبی که در طول دههی ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در مجلههای زنان منتشر میکرد و در دو
کتاب خاطراتش جمعآوری شدهاند. ولی ظرفیت همدلانهی او در دیدن حقیقت و ذات
فرزندانش نیز نقش مهمی در داستاننویسیاش ایفا میکرد. حرفهی او تنها پس از مادر
شدن اوج گرفت.
جکسون در اوایل ۱۹۴۳، در نامهای به دوستی،
روی برگههای کاغذ کلی نقاشی از لورنس کشیده
بود، اما اعتراف کرده بود که این روزها خیلی کم مینویسد. در یکی از نقاشیهای
همراه نامه نوزادی روی سر جکسون نشسته است. کاریکاتورهایش نشانگر استیصال ناشی از محدودیت
زمانی برای نوشتناند... همینطور انزجارش نسبت به آزادی نسبی هایمن. در یکی از
کاریکاتورها جکسون نوزاد را از پا گرفته و میبیند شوهرش دارد چرت میزند. شوهرش
میگوید: «سه تا پاراگراف پشتسرهم نوشتم و از خستگی هلاک شدم.» ماشینتحریر در پسزمینهی
تصویر توی چشم میزند.
با ورود لورنس، جکسون
وقت کمتری برای نوشتن داشت، اما انگار خلاقیتش شکوفا شده بود. چند ماه پس از تولد
لورنس –دورهای که بسیاری از مادران (و پدران) هنوز از کمبود خواب گیجومنگاند– دو داستانش را در نیویورکر پذیرفتند،
اولین حضورش در این نشریهی معتبر. تصادفی نیست که هر دو داستان دربارهی کودکیاند.
«بعد از تو، آلفونس عزیزم»[23] که در
اوایل ۱۹۴۳ چاپ شد در تمسخر مادر سفیدپوستی است که وقتی پسر کوچکش دوست جدید سیاهپوستش
را به خانه میآورد سعی دارد ناراحتیاش را پنهان کند. جکسون در این داستان موفق
میشود در عین حفظ لحنی شاد و سبکدلانه، نژادپرستی مادر را از منظر کودک سیاهپوست
ببیند، امری که دوست جکسون، رالف الیسون[24]، او را
بابتش ستایش کرده بود. «بعدازظهر در لباس نخی»[25] تصویری
وحشیانه از بیرحمی توأم با شادی بچههاست که در آن دختری به نام هریت[26] به تلافی
اینکه مجبورش میکنند با صدای بلند شعر بخواند، آبروی مادربزرگش را میبرد. در هر
دو داستان، جکسون جهان کودک را نه از پس پردهی توری و معمول مجلههای زنان، بلکه
رک و جلانخورده نشان میدهد. آثار جکسون به ما میگویند که بچهها هیچ هم معصوم
نیستند. آنها در تجاهل و بیرحمی دستکمی از بزرگسالان ندارند. در «لاتاری» بچهها پیش از
بقیه در میدان دهکده جمع میشوند و پسرها «صافترین و گردترین سنگها» را جمع میکنند.
حتی دِیوی هاچینسون[27] کوچولو هم
با بقیهی اهالی دهکده به مادرش سنگ پرت میکند.
«عزیزم، فکر
کردم کمی استراحت کنم. سه تا پاراگراف پشتسرهم نوشتم و از خستگی
هلاک شدم.»
«عزیزم، میدونی که دکتر
گفته نباید بار سنگین برداری.»
جکسون اغلب از ژیمناستیکهای ذهنی لازم
برای مادری و نویسندگی همزمان شکایت داشت، از «افکار مزاحم» دربارهی لباس شستن و
غذا پختن که اغلب کار خلاقش را مختل میکرد. زمانی، در دوران کار روی یک رمان، به
دوستی نوشت ترجیح میدهد «چهار ساعت تمام خودم را در غارم حبس کنم و فقط گهگاه یکی
دو دقیقهای برای نامه نوشتن و ناهار درست کردن بیرون بیایم. (”امروز باز هم سوپ
سبزیجات می خورین و هیچی هم نمیگین. مامان داره فصل سه رو شروع میکنه.“)» ولی خیلی
از نویسندگان، بهویژه زنان نویسنده، میآموزند از محدودیتهای خود نیروی خلاق
بگیرند. آلیس مونرو[28] گفته
است به این دلیل شروع به نوشتن داستان کوتاه کرد که بهعنوان مادری جوان وقت رمان
نوشتن نداشت. به گفتهی او: «وقتی مسئولیت ادارهی یک خانه و مراقبت از بچههای
کوچک به گردنتان است، بهخصوص در روزگار پیش از پوشک یکبارمصرف یا ماشین لباسشویی
خودکار، پیدا کردن مقاطع زمانی طولانی کار سختی است.»
نوشتن صبحها، در ساعات بین مهدکودک و
ناهار، هنگام خواب نوزاد یا شبها، پس از به بستر رفتن بچهها، نیازمند انضباطی
بود که معلوم شد مناسب جکسون و زندگیاش است. او هنگام آشپزی، نظافت یا هر کار
دیگر در فکر داستانهای مختلف بود. در یکی از سخنرانیهایش میگوید: «تمام مدتی که
مشغول مرتب کردن تخت و شستن ظرف و رفتن به شهر برای خرید کفش رقصم، برای خودم
داستان تعریف میکنم.» خیلی از داستانهای او وقتی بالاخره موفق به نشستن پشت
ماشینتحریر میشد عملاً دیگر تکمیل شده بودند. دوستش کیت فاستر[29] تعریف
میکند شبی با جکسون و هایمن نشسته بودند و مونوپولی بازی میکردند که جکسون
ناگهان از بازی دست کشید، به اتاق مطالعهاش رفت و شروع کرد به تایپ کردن. کمتر از
یک ساعت بعد، با یک داستان از اتاق بیرون آمد و صبح روز بعد هم آن را برای نمایندهاش
فرستاد. ایدهی داستان «لاتاری» وقتی به ذهنش رسید که همراه دخترش جوآنِ دوساله به
خواربارفروشی رفته بود. پس از بازگشت به خانه خریدها را کناری گذاشت، بچه را برای
بازی به پارک خانگیاش برد و داستان را نوشت.
جکسون در نقشِ خانهدار فرورفت. او کلیشهها
را میپذیرفت و ترجیح میداد مقابل خبرنگارها و منتقدها –که در
عمل همه مرد بودند– زن خانهدار
سعادتمندی مورد تأیید مجلههای زنان باشد که در فواصل بین گردگیری داستان مینویسد.
در مصاحبهای با هاروی بریت[30] از نیویورک
تایمز بوک ریویو با خوشحالی میگوید: «نمیتوانم به خودم بقبولانم... که
نوشتن کار واقعی است. پنجاه درصد اوقات من صرف شستن بچهها و لباس پوشاندن به آنها،
آشپزی، ظرف و لباس شستن و رفو کردن میشود. بعد از تمام کردن همهی این کارها، پشت
ماشینتحریرم مینشینم و سعی میکنم... خب، دوباره چیزهای ملموسی خلق کنم.» این
ظاهرسازی گاهی زیادی موفق بود. بتی فریدان[31] در کتاب
رمزوراز زنانه، با دیدی محدود، از جکسون بهعنوان عضو «نسل جدیدی از زنان
نویسنده» انتقاد میکند که طوری از خود مینویسند انگار «فقط زن خانهدار» هستند و
عاشق جهان خندهداری پر از شیطنت بچهها، ماشین ظرفشویی و شبهای انجمن
اولیاومربیان.
هرگونه شکوتردید
در دشواری کار جکسون –یعنی خلق آثار داستانی
کلاسیک همزمان با آنچه امروز «تعادل بین کار و زندگی» مینامیم، آنهم بدون
هیچگونه کمک و حمایتی از سوی همسرش یا دیگران– حتماً
با نامههایی برطرف میشد که از سوی خوانندگان طرفدارش به
دستش میرسید. بسیاری از این طرفداران مادرانی بودند علاقهمند به نویسندگی و
جویای توصیههای جکسون. نویسندههای این نامهها بارها و بارها ابراز حیرت میکردند
که جکسون چطور میتواند همزمان با نگهداری از چهار بچه بنویسد، پدیدهای که بعضی
از دوستانش را هم به حیرت انداخته بود. او هرازگاهی پاسخ خوانندگانش را میداد و
استراتژیهایی عملی به آنها پیشنهاد میکرد، استراتژیهایی مثل ریختن طرح مطلب
پیش از نشستن پشت ماشینتحریر، همینطور نادیده گرفتن کارهای خانه و صرف وقت
بیشتری برای نوشتن. وقتی یکی از مهمانهای آخر هفته از او پرسید چطور اینقدر
پرکار است، گفت: « هیچوقت نتونستم به این سؤال جواب بدم.»
البته که پرکار بود چون چارهی دیگری
نداشت. او همانقدر به بچهها نیاز داشت که بچهها به او نیاز داشتند. خیالبافی
به او نیرو میبخشید و نظم زندگیِ بچهها برایش ثبات فراهم میکرد. از آن مهمتر،
وحشیگریِ بیپروای بچهها نقشی حیاتی در جهانبینی جکسون داشت. جکسون پیش از بچهدار
شدن شکوفا نمیشد. او بدون بچهها چنین نویسندهای نبود.
[1] Shirley
Jackson
[2] The New Yorker
[3] The New Republic
[4] Nathaniel Hawthorne
(1804-1864)
[5] Edgar
Allan Poe (1809-1849)
[6] Stanley
Edgar Hyman
[7] Bennington
[8] Syracuse
[9] Greenwich
Village: محلهای مسکونی در جنوب غرب منهتن، نیویورک
[10] New
Hampshire
[11] Laurence
[12] Macy’s
[13] Diana
Trilling
[14] Lionel
Trilling (1905-1975): منتقد ادبی
پیشروی آمریکایی در قرن بیستم
[15] Partisan
Review
[16] Midge
Decter
[17] Norman
Podhoretz (1930-): نویسنده و سردبیر آمریکایی
[18] Commentary
سبد خرید شما خالی است.