فاشیسم همیشه در مراجعه است

۲۱ شهریور ۱۴۰۵

سینکلر لوئیس در دهه‌ی ۱۹۲۰، با ترسیم و هجو آن‌چه میان‌مایگی، مادی‌گرایی، فساد و دورویی زندگی طبقه‌ی متوسط ایالات متحده‌ی آمریکا می‌دانست، دوران کاری درخشانی را می‌گذراند. پنج رمان مهمش در این دهه - مِین استریت[1] (۱۹۲۰)، بَبیت[2] (۱۹۲۲)، اَرواِسمیت[3] (۱۹۲۵)، اِلمر گنتری[4] (۱۹۲۷) و دادزوورت[5] (۱۹۲۷) - همه کتاب‌های پرفروشی بودند و آینه‌ای پیش دید بسته و روحیه‌ی شهرستانی آن دهه نقش می‌گذاشتند. خیلی از آمریکایی‌ها از دیدن بازتاب تصویرشان در این رمان‌ها چهره در هم می‌کشیدند، اما همچنان با اشتیاق کتاب‌های شمایل‌شکنانه‌ی لوئیس را می‌خریدند، چون هرچقدر هم که از دیدن بازنمایی او از زندگی طبقه متوسطی‌شان ناراحت می‌شدند، امنیت اقتصادی و در نتیجه اعتمادبه‌نفسی داشتند که اگر نگوییم موجب نخوت، دست کم موجب آسایششان بود.

بااین‌حال، پس‌از سقوط بازار سهام در ۱۹۲۹ و در اوایل دهه‌ی ۱۹۳۰ چیز زیادی از طبقه‌ی متوسط باقی نمانده بود. بسیاری که پیش‌از این نان‌آور خانواده بودند، احترامی داشتند و جایشان محکم بود، اکنون در صف نان، سوپ و فهرست دریافت کمک‌هزینه‌ی دولتی بودند. وقتی شرکت‌های بدون بازده میلیون‌ها نفر از کارکنان خود را بیرون کردند و آن‌ها هم مثل غبار مزرعه‌های اکلاهما در کشور پخش شدند، «عادی‌سازی»، این اسم رمز دهه‌ی ۱۹۲۰ و مترادف امنیت، جای خود را به «بی‌قراری» داد. «خوش نمی‌گذره؟»، ترانه‌ی پرطرف‌دار و موسیقی پرنشاط دهه‌ی ۱۹۲۰، در دوران رکود بزرگ به حاشیه رفت و «برادر یه سکه کمک می‌کنی؟» جایش را گرفت. سخنرانی فرانکلین دلانو روزولت در ۱۹۳۳، در اولین مراسم آغاز به کارش وعده‌ی نیودیل و روزگار جدیدی را می‌داد، اما به اطلاع هم‌وطناش رساند که اوضاع تا چه حد تلخ است:

ارزش کالاها تا حد خارق‌العاده‌ای پایین آمده‌اند، مالیات‌ها بالا رفته‌اند، قدرت پرداختمان افت کرده است‌، تمام بخش‌های دولت با کسری جدی درآمد مواجهند، ابزارهای مبادلاتی لازم برای جریان دادوستد قفل شده‌اند، شرکت‌های صنعتی رو به تعطیلی هستند و کشاورزان هیچ بازاری برای محصولات خود پیدا نمی‌کنند و پس‌انداز چندین‌وچندساله‌ی هزاران خانواده از بین رفته است.

جای تعجب نبود که طبقه‌ی متوسط دیگر به تحقیرهای بانک‌دارها یا هجویه‌نویس‌ها علاقه‌ای نداشت. لوئیس باید مضمون تازه‌ای پیدا می‌کرد.

با توجه به جو طوفان‌زده‌ی اقتصادی و اجتماعیِ اوایل دهه‌ی ۱۹۳۰، لوئیس موضوعات دیگرْ زیاد داشت، موضوع‌هایی واردتر و مناسب‌تر از گرایش طبقه‌ی متوسط به حماقت و خودفروشی. او با نگاه به اضطراب نهفته در سیاست‌های بی‌ثبات این دوران طرح داستانی حاضروآماده‌ای برای خود پیدا کرد. با به قدرت رسیدن آدولف هیتلر و بنیتو موسولینی در اروپا و محبوبیت نگران‌کننده‌ی انواع‌واقسام عوام‌فریب‌ها در هر دو جناح چپ و راست ایالات متحده، خیلی از مردم نگران بودند که یک دیکتاتوریِ فاشیستی اداره‌ی کشور را به دست بگیرد. لوئیس این ترس‌ها را در مرکز رمان این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد قرار داد.

این رمان که در اکتبر ۱۹۳۵ چاپ شد، به نگرانی‌های معلق و پراکنده‌ای سروشکل داد که سال‌ها، وقتی کشور مأیوسانه در میان آشفتگی اقتصادی به دنبال راه‌حل می‌گشت، ذهن شهروندان نگران را به خود مشغول کرده بود. لوئیس شخصاً با این نگرانی‌ها آشنا بود، چون دوروتی تامسون[6]، همسر دومش، به‌عنوان گزارشگر خارجی در برلین با هیتلر مصاحبه کرده بود. او همچنین بین سال‌های ۱۹۳۱ و ۱۹۳۵ با نوشتن مجموعه مقاله‌هایی درباره‌ی دستگاه پروپاگاندای نازی به آمریکایی‌ها هشدار داده بود، دستگاه پروپاگاندایی برای سرپوش گذاشتن روی آزارو‌اذیت شرورانه‌ی یهودی‌ها و تعداد روزافرونی از اردوگاه‌های کار اجباری که برای نابودی آن‌ها طراحی شده بودند. لوئیس، علاوه‌بر آن‌چه سر میز صبحانه می‌شنید، کاملاً از بحث‌های روز روزنامه‌ها، نشریه‌ها و کتاب‌ها باخبر بود. برای مثال در سپتامبر ۱۹۳۴، نشریه‌ی مدرن مانتلی مجموعه مقالاتی با عنوان «آیا فاشیسم به آمریکا خواهد رسید؟» چاپ کرد و در روشنفکرهایی پیشرو از جمله تئودور درایزر[7]، نورمن توماس، چارلز ای. برد و والدو فرانک[8] با مقاله‌های خود به این پرسش می‌پرداختند. اوایل سال ۱۹۳۵، نشریه‌ی نِیشِن سلسله مقالاتی در باب «طلایه‌داران فاشیسم آمریکایی» چاپ کرد. اغلب افراد معتقدند عبارت «این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد» را لوئیس بر سر زبان‌ها انداخت، اما هرشل بریکل[9] در مقاله‌اش درباره‌ی این رمان در نشریه‌ی نورت آمریکن ریویو (دسامبر ۱۹۳۵) به این نکته اشاره می‌کند که «عنوان این کتاب در واقع برگرفته از اظهارنظر رایجی بین آمریکایی‌ها درباره‌ی امکان شکل‌گیری یک حکومت دیکتاتوری در این کشور است.» (جست‌وجویی سریع در اینترنت نشان می‌دهد که همچنان طیف گسترده‌ای از دیدگاه‌های سیاسی برای تداعی انواع نظام‌های استبدادی مورد نظر لوئیس از این عبارت استفاده می‌کنند.) بنجامین استولبرگ[10]، یکی از دیگران منتقدان هم‌دوره‌ی او، با تکرار نظرات بریکل اشاره می‌کند که این رمان «رونوشت موفقی از جو اجتماعی است.» (نشریه‌ی بوکز، اکتبر ۱۹۳۵). بااین‌همه برداشت لوئیس این است که این‌جا از این اتفاق‌ها می‌افتد.

خطر فاشیسم در آمریکا توجه خوانندگان او را به خود جلب کرد. این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد به‌سرعت به یکی از کتاب‌های پرفروش کشور بدل شد (بیش از ۳۲۰ هزار نسخه از آن به‌فروش رفت) و تاکنون دیگر بخشی از همان بافت اجتماعی و سیاسی دهه‌ی ۱۹۳۰ شده است که لوئیس در رمان خود نشان می‌دهد. هم‌عصران لوئیس تشنه‌ی همان «رونوشت‌های موفق» و پرجزئیاتی از دهه‌ی ۱۹۳۰ بودند که این رمان سرشار از آن‌هاست، اما شاید خوانندگان قرن بیست‌ویکم گاهی حس کنند درک موضوع عمیق کتاب از توانشان خارج است. این رمان شبیه دفترچه راهنمای شخصیت‌های سیاسی، رویدادها و جنبش‌های آمریکا در اوایل دهه‌ی ۱۹۳۰ است که در مسائل آن دهه اهمیتی مرکزی یا جنبی داشتند. کتاب پر است از نام شخصیت‌های تاریخی، شخصیت‌هایی مثل هیوئی لانگ، پدر چارلز کافلین، ویلیام رندالف هِرست، آپتون سینکلر، ویلیام الن وایت، مایک گلد و در نمونه‌ای جالب توجه، سیزده نفر از روزنامه‌نگارهای واقعی که در آن زمان مشغول به کار بودند و نامشان در فصل ۲۲ آمده است. ممکن است این نام‌ها برای بسیاری از خوانندگان امروز ناآشنا باشند، اما طرح داستانی و شخصیت‌پردازی لوئیس آن‌قدر به دانش تاریخی وابسته نیست که خوانندگان نتوانند کشمکش‌های رمان را بفهمند و از آن لذت ببرند. قطعاً این نام‌ها، همین‌طور رویدادها و جنبش‌های سیاسی، بخش عمده‌ای از چشم‌انداز سیاسی دقیق و پرجزئیات کتاب را تشکیل می‌دهند، اما در این‌که لوئیس می‌خواهد چه نظری درباره‌شان داشته باشیم هیچ تردیدی نیست.

شخصیت اصلی کتاب لوئیس، دورموس جسپ، «لیبرالی ملایم، به نسبت کاهل و تاحدی احساساتی» است که با کمی تأخیر به دیکتاتوری فاشیستی آمریکا واکنش نشان می‌دهد، اما واکنش لوئیس به تهدیدهای فاشیستی اطرافش سریع و شدید بود. او کل کتاب را ظرف کم‌تر از چهار ماه، در طول تعطیلات تابستانی‌اش در سال ۱۹۳۵ در ورمانت، نوشت و بازبینی کرد. تدارکاتش برای کتاب بیشتر از نوشتنش طول کشید. چندین سال بود که با نگرانی فزاینده‌ای به خطرهایی توجه داشت که نهادهای دموکراتیک را تهدید می‌کردند و دست‌مایه‌های ادبی در وجودش قل می‌زدند. متأسفانه، نوشته‌اش این عجله را نشان می‌دهد... آر. پی بلکمور[11] در نقدهای خود گله می‌کند که: «تقریباً هیچ مبحث ادبی نیست که این کتاب در ارائه‌اش کوتاهی نکند و تقریباً هیچ قاعده‌ای برای رمان‌نویسیِ خوب وجود ندارد که در این اثر شکسته نشود.» (نیشن، اکتبر ۱۹۳۵). بسیاری از منتقدان ایراداتی به رمان وارد دانسته‌اند، از جمله طرح داستانی شل‌وول و ملودرام رمان، شخصیت‌های تخت و حتی مبتذل، گفت‌وگوهای ضعیف و کلیشه‌ای، مباحث سیاسی پرحشو و زواید، احساساتی‌گری نامتناسب و هجو و وارونه‌گویی ناشیانه‌ی کتاب، اما بسیاری هم آن را پیش‌بینی‌ای به‌موقع دانسته و ارزش تبلیغاتی‌اش در برابر فاشیسم را ستوده‌اند. کلیفتون فدیمن[12] آن را «یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی که در این کشور نوشته شده» دانسته است (نیویورکر، اکتبر ۱۹۳۵)، کتابی که تمام آمریکایی‌ها باید بخوانند تا این کشور از شکست‌های سیاسی قریب‌الوقوع و حکومت‌های استبدادی احتمالی نجات پیدا کند.

در مارس ۱۹۳۵، دو ماه پیش‌از آن که سینکلر لوئیس نوشتن این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد را شروع کند، والتر لیپمن[13] در یکی از مجلات پرخواننده نوشت ایالات متحده «وارد دوران دل‌سردی و نومیدی شده است... پُلیانا[14] خاموش شده و فقط کاساندرا حرف می‌زند.» کاساندرا حرف‌های زیادی برای گفتن داشت: به نظر می‌رسید دولت نیودیل به به بن‌بست رسیده است و دیگر امیدی به آن نیست. مردم فقیر، مال‌باخته، مستأصل و خشمگین با مناظره‌های تند و گوش‌خراش رهبران پرطرف‌داری چون هیوئی لانگ و پدر کافلین بهتر ارتباط برقرار می‌کردند تا حرف‌های رئیس‌جمهور. نه شاه‌ماهی لوئیزیانا و نه کشیش پرطرف‌دار رادیویی، برای درمان دردهای کشور طرح‌های عملی یا برنامه‌های منسجم ارائه نمی‌دادند. راه‌حل‌های فوری مهم‌تر از آن بودند که برای جزئیات یا واقعیت‌های دردسرساز جایی باقی بماند. برای لانگ کافی بود که فقط اعلام کند هر خانواده‌ی آمریکایی حق دارد پنج هزار دلار «کمک‌هزینه‌ی خانوار» بگیرد و دست‌کم دو هزار دلار درآمد سالانه داشته باشد. شاه‌ماهی (لقب هوی لانگ) طرح‌های خوبی داشت، اما در پیش‌بینی مشکلات احتمالی بد عمل می‌کرد. خودش می‌گفت: «چه اهمیتی دارد پیروی از حکم پروردگار، از زائران که اولین مهاجران به آمریکا بودند و از جفرسون، وبستر و لینکلن چه پیامدهایی داشته باشد؟ هرکه در این مبارزه به خاک بیفتد، در راه آیندهای درخشان به خاک افتاده است.»

لیبرال‌ها نگران عواقب احتمالی این دنیای شگفت‌انگیز نو بودند و به‌خصوص از آن جهت می‌ترسیدند که جهان قدیمِ اروپا هیتلر و موسولینی درست کرده بود. فاشیسم کم‌کم رواج پیدا می‌کرد، حقیقتی که می‌شد آن را در قهوه‌ای‌پوش‌ها، سیاه‌پوش‌ها، خاکی‌پوش‌ها، سفیدپوش‌ها و نقره‌ای‌پوش‌ها دید... جامه‌هایی با چکمه‌هایی هم‌رنگ که در سرتاسر اروپا و ایالات متحده از پستو بیرون می‌آمدند. در اکتبر ۱۹۳۵، همان ماه انتشار این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد، ویلیام رندالف هِرست این مشکل را در بیانه‌ای خلاصه کرد که مایه‌ی شعف خیاط‌ها شد، اما لیبرال‌ها را به وحشت انداخت. او به هم‌وطنانش توصیه کرد: «هرگاه شنیدید آمریکایی برجسته‌ای را ”فاشیست“ می‌نامند، معمولاً می‌توانید نتیجه بگیرید که فقط شهروندی وطن‌پرست و طرف‌دار ارزش‌های آمریکایی است.»

لوئیس در رمان خود این توصیه را به یک هشدار بدل می‌کند و نشان می‌دهد آمریکایی‌ها چطور رئیس‌جمهورشان برزلیوس ویندریپ را انتخاب می‌کنند، نسخه‌ی مردم‌پسند و نیوانگلندی شاه‌ماهی دیکتاتور که آغازگر حکومتی فاشیستی همراه با سرکوب، وحشت و تمامیت‌خواهی می‌شود، تمامش هم مزین به پرچم سرخ، سفید و آبی آمریکا. ویندریپ با توسل به بالاترین اصول میهن‌پرستی، فاشیسم خود را در جاه و جلال تاریخی جمهوری پنهان می‌کند. برای مثال نام گشتاپوی او مردان میهن است. لوئیس با ساختن معادل‌های خیالی از آن‌چه لیبرال‌ها را در نیمه‌ی دهه‌ی ۱۹۳۰ به وحشت می‌انداخت، نسخه‌ی مهیبی از آینده‌ی نزدیک ترسیم می‌کند (داستان در ۱۹۳۶ آغاز می‌شود و در ۱۹۳۹ به پایان می‌رسد). لوئیس برای نمایش تحقق آن‌چه لیبرال‌ها از آن می‌ترسیدند به آینده نظر می‌افکند، اما برای یافتن پادزهر آمریکای مسموم به گذشته رجوع می‌کند. برای جنگیدن با خدعه‌ی ویندریپ که گذشته را به کار می‌گیرد حال را به فساد و تباهی بکشاند، لوئیس میراثی ملی ارزش‌های فردگرایانه و دموکراتیک را به کمک می‌گیرد تا کشور را از فاشیسمی در پسِ نقاب میهن‌پرستی رهایی بخشد.

قهرمان لوئیس، دورموس جسپ، به‌وضوح شخصیتی نوستالژیک است؛ قهرمانی متولد ۱۸۷۶، سردبیری مستقل و لیبرال اهل ورمانت که در مقابل حکومت تبهکار ویندریپ می‌ایستد. لوئیس با کمال افتخار او را یک فردگرای قرن نوزدهمی به تصویر می‌کشد و نه یک آدم‌آهنی قرن بیستمی. او ریش دارد، که بدخواهانش می‌گویند باعث می‌شود «منورالفکر»، «متفاوت» و «هنری» باشد و نه مثل پسرهای دیگر. چیزهایی که مطالعه می‌کند نشان می‌دهند که ظن آن‌ها نسبت به ریشش درست است. از جمله نشریه‌هایی که دنبال می‌کند اسناد کنگره، نیویورکر، تایم، نیشن، نیوریپابلیک و نیو مسز است. جسپ سخنورتر و لیبرال‌تر از اغلب شخصیت‌های اصلی آثار لوئیس است، ولی اساساً با همان پدیده‌ی روبروست که همواره فرد را در داستان‌های لوئیس را ناکام و محدود می‌کند، گرچه این‌بار به شکلی شدیدتر. لوئیس در موقعیت‌های مناسب داستان، از زبان جسپ خیلی چیزها را تقبیح می‌کند و به سخره می‌گیرد: دختران انقلاب آمریکا، کوکلاکس‌کلن، ایمی مک‌فرسن، مری بیکر ادی، بیلی ساندی، پدر کافلین، ویلیام جنینگز برایان، هنری لانگ، اختلاس تَمَنی، گنگسترهای شیکاگو، ممنوعیت الکل، زجرکش کردن سیاه‌پوستان، یهودستیزی، نژادپرستی، نظامی‌گری، اردوگاه‌های کار اجباری، شکنجه و قتل‌های سیاسی. ارزش‌هایی که جسپ برمی‌شمارد با ارزش‌های بعضی دیگر از شخصیت‌های مشهور لوئیس تفاوت بنیادینی ندارند. چه نارضایتی مبهمی که وجود جورج اف. ببیت را چرکین کرده است، چه میل اصلاح‌طلبانه و غیرواقع‌بینانه‌ی کارول کنیکات[15] و چه عزم تک‌بعدی و درعین‌حال متزلزل مارتین ارواِسمیت، همه‌ی جالب‌ترین شخصیت‌های لوئیس یک چیز می‌خواهند و آن، به قول کارول کنیکات در رمان مِین استریت، «دلمان یک زندگی آگاهانه‌تر می‌خواهد. خسته شدیم از این‌که فقط عده‌ای انگشت‌شمار می‌توانند فردگرایانه زندگی کنند.» لوئیس آشکارا جسپ را می‌ستود و با او هم‌ذات‌پنداری می‌کرد، تا آن‌جا که در اقتباس گروه نمایش ساوت شور پلِیِِزر در شهر کوهَسِتِ ایالت ماساچوست خودش نقش جسپ را بازی کرد. این یکی از نمایش‌های متعددی بود که پس از محبوبیت این رمان، با حمایت پروژه‌ی تئاتر فدرال در سراسر کشور به صحنه رفت.

جسپ، به‌شیوه‌ی قهرمان‌های فردگرای قرن نوزدهم طراحی شده که خود را در میان رویدادهای تاریخی می‌یابند. او به ورطه‌ی جهانی افتاده است که در آن سرسپردگی‌اش به ارزش‌های مسلط آمریکایی مثل خودکفایی و استقلال، باعث می‌شود یک فعال سیاسی توطئه‌گر به‌شمار آید. او دستاوردهای مردانی چون تادئوس استیونز و استفان ای. داگلاس را برمی‌شمرد، آن‌ها را با «جوون‌های آبکی امروز» مقایسه می‌کند و با صدای بلند از خود می‌پرسد:

«دیگه پهلوون‌هایی مثل اون گردن‌کلفت‌های پیر و بی‌اعصاب در این سرزمین پرورش می‌دیم؟ در نیوانگلند از این آدم‌ها داریم؟ در کل آمریکا؟ در دنیا؟ جگر داشتن. استقلال داشتن. هر کاری می‌خواستن می‌کردن و هر جور دلشون می‌خواست فکر می‌کردن، بقیه هم به جهنم.

جسپ با این ارزش‌ها موافق است. این ارزش‌ها در فضای سیاسی سرکوبگر مترادف میل به توطئه و خرابکاری‌اند، اما بر اساس توصیف لوئیس، جسپ خودش را بیشتر از آن می‌شناسد که تصور کند چپ افراطی است. او لیبرالی مردد است که در اصل می‌خواهد دست از سرش بردارند تا بتواند از زندگی در شهری کوچک و کار روزنامه‌نگاری‌اش لذت ببرد.

یکی از لحظات آرام و رضایت‌بخش کتاب زمانی است که خانواده و دوستان جسپ برای پیک‌نیک در طبیعت دور هم جمع می‌شوند، جایی که به نوشته‌ی لوئیس «هیچ‌چیز مدرن و بیمارگونه‌ای در کار نبود، هیچ‌چیز که رنگ‌وبویی از فروید، آدلر، مارکس، برتراند راسل یا هیچ‌یک از دیگر بت‌های دهه‌ی ۱۹۳۰ داشته باشد.» از چشم‌انداز دهه‌ی ۱۹۳۰ که زندگی در آن پیچیده، ماشینی، مدرن، روانشناسی‌زده و همگن شده بود، جسپ دلتنگ دورانی است که دیگر وجود ندارد. راهی برای بازگشت به گذشته نیست؛ حقیقتی که برای جسپ، یا برای لوئیس، جذابیت گذشته را دوچندان می‌کند و هیچ از اهمیتش نزد آن‌ها نمی‌کاهد. بااین‌حال نه احساس «وظیفه‌ی اجتماعیِ» جسپ به او اجازه می‌دهد که حال را نادیده بگیرد، نه گذشته را رها می‌کند، چون گذشته است که ابزارهای لازم برای از نو شکل دادن حال را به او می‌دهد.

احساس وظیفه‌ی اجتماعی جسپ از فردگرایی‌اش نشئت می‌گیرد. او به شیوه‌های اصلاح جمعی باور ندارد چون به نظرش مطلق‌گرا و جزم‌اندیشانه‌اند و با هر گروهی که اصرار می‌کند راه‌حلی نهایی و بی‌نقصی برای مشکلات جامعه دارد مخالف است. نه «فاشیست‌ها» و نه «کمونیست‌ها»، «مشروطه‌خواه‌های آمریکا»، «سلطنت‌طلب‌ها» و نه «واعظان» جوابی ندارند، چون، به گفته‌ی جسپ، هیچ راه‌حلی در کار نیست. هرگز وضعیت اجتماعی عالی و بی‌نقصی شکل نمی‌گیرد. او با تکرار ارزش‌های خود لوئیس می‌اندیشد، «تمام آرمان‌شهرها - مزرعه‌ی بروک، زمزمه‌گاه رابرت اوون، عمارت هلیکون آپتون سینکلر - که در عمل به رسوایی، دشمنی، فقر، پلشتی و سرخوردگی انجامیدند.» اگر هم این اقدامات جمعی بلافاصله به شکست ختم نشوند، باز برای افراد خطرناکند

‌«دورموس با خود فکر کرد خوشا به حال کسانی که میهن‌پرست و آرمان‌گرا نیستند، آدم‌هایی که حس نمی‌کنند باید صاف بپرند وسط معرکه و کاری برای این وضع بکنند، کاری آن‌قدر مهم و ضروری که تمام ناباورانش را باید پاک‌سازی کرد... شکنجه داد و به خاک‌وخون کشید. همان قتل و آدم‌کشی قدیمی که از روز کشته شدن هابیل به دست قابیل همیشه همان ابزار تازه‌ای بوده که تمام الیگارشها و دیکتاتورها، در تمام اعصار پس‌از آن، به کمکش مخالفانشان را از بین برده‌اند.»

***

جسپ هم مثل لوئیس از فعالیت سیاسی دوری می‌کند و باور دارد آرمان‌گرای واقعی کسی است که سرش به کار خودش است، نه آن‌که اصرار دارد توده‌های مردم را نجات دهد.

میل لوئیس به این نوع فردگرایی در مطلبی که به سال ۱۹۳۷ در نشریه‌ی نیوزویک نوشت آشکار است، مطلبی درباره‌ی ویراستی از کتاب والدِن نوشته‌ی هنری ثورو، آمریکاییِ دیگری که سرش (اغلب) به کار خودش بود. لوئیس عنوان این مطلب را «انقلاب یک‌نفره» گذاشت و نوک پیکان حمله‌اش به‌طور مشخص متوجه انواع شیوه‌های اصلاحات جمعی آن دهه بود. اولین جمله‌ی این مطلب از این قرار است:

«روزی روزگاری در آمریکا عالِمی بود که دست به انقلابی یک‌نفره زد و در آن پیروز شد.»

در تمام آثار داستانی لوئیس، کمتر چیزی به این صراحت و شادی دیده می‌شود -حتی بعد از چهل سال نوشتن. برای لوئیس، موفقیت ثورو به یک افسانه شبیه است («روزی روزگاری») و لوئیس هم‌زمان قدردانش است و با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کند. در اواخر دهه‌ی ۱۹۳۰ که تهدید ایتالیا، آلمان و ژاپن بالای سر آمریکا بود، لوئیس پیشنهاد می‌کند ثورو را «پیشوای کبیر» کشور بنامند تا واکنشی به شکل‌های تحمیلیِ ظلم‌وجور باشد. جسپ هم همین دیدگاه مستقل را دارد، اما وقتی شرایط بدتر می‌شود و افراد بیشتری هدف قلدرها و آدمکش‌های ویندریپ قرار می‌گیرند، می‌بیند که باید موضعی بگیرد.

خانواده و دوستان جسپ به او اصرار می‌کنند آرامشش را حفظ کند و سرمقاله‌ای را که در محکوم کردن تعدی‌های حکومت ویندریپ نوشته است چاپ نکند، اما دوستش لوریندا پایک که فعال سیاسی است از او حمایت می‌کند. وقتی سرمقاله چاپ می‌شود، جسپ را بلافاصله به زندان می‌اندازند. در زندان، در رویکردهای منفی سابقش نسبت به خشونت تجدیدنظر می‌کند و از خود می‌پرسد مبادا همان حسن شهرتش به مسئولیت‌پذیری - یعنی این‌که سرش به کار خودش است - یکی از دلایل اصلی موفقیت فاشیسم در آمریکا بوده باشد. او فکر می‌کند این جسپ‌ها هستند «که گذاشتن عوام‌فریب‌ها هر کار می‌خوان بکنن و به‌اندازه‌ی کافی بهشون اعتراض نکردن.»

به‌رغم این افکار، جسپ بسیار محتاط است که دست به هیچ اقدام افراطی نزند. او با احترام به قهرمان‌های بلندآوازه‌ی لغو برده‌داری، مانند وندل فیلیپس و هریت بیچر استو، بزرگ شده است، گرچه «به نظر پدرش جان براون دیوانه و تهدیدی برای جامعه بود.» ریشه‌های لیبرال جسپ او را به سنتی به‌نسبت منفعل و صلح‌جویانه وصل می‌کند. حتی پس‌از این‌که دامادش را به مسلخ می‌برند و خبر جنایت‌های هولناکی شامل اعدام‌های جمعی و شرایط هولناک اردوگاه‌های کار اجباری به گوشش می‌رسد، باز هم با اکراه قبول می‌کند که به قلمرو دیگری بگریزد... کانادا بار دیگر مقصد یک «راه‌آهن زیرزمینی» جدید می‌شود که آمریکایی‌ها از بردگی به آن پناه می‌برند. ولی تلاش او برای فرار با خانواده‌اش به موفقیت نمی‌انجامد و عصبانی، در راه خانه، با خود می‌گوید: «حالا می‌فهمم چرا مردهایی مثل جان براون آدم‌کش و دیوونه شدن.» از پی شکست در فرار، به خانه برمی‌گردد و با پسرش مواجه می‌شود که کتاب‌سوزی و سرکوب خشونت‌آمیز مخالفان را توجیه می‌کند. جسپ از استدلال بی‌خاصیت پسرش به خشم می‌آید، از این‌که «اگه بخوای املت درست کنی باید چند تا تخم مرغ هم بشکنی،» و او را درجا بیرون می‌اندازد. پس‌از مدت‌ها دودلی و تصمیم‌هایی که تزلزل نقش برآبشان می‌کند - دقیقاً همان تدبیرهایی که لوئیس در طرح‌های داستانی و شخصیت‌پردازی رمان‌های مِین استریت، ببیت و ارواِسمیت به کار می‌گیرد - جسپ آستین‌هایش را بالا می‌زند و شروع به چاپ نشریه‌ی ورمانت ویجیلنس می‌کند، روزنامه‌ی زیرزمینی و آشوب‌طلبی که به افشای تبهکاری‌ها و فساد حکومت شرکتی آمریکا و حزب میهن‌پرستی می‌پردازد. دختر بیوه‌ی جسپ با شوق فراوان این برگه‌ها را در داروخانه داخل مجله‌های ریدرز دایجست پنهان می‌کند، دختر کوچک‌ترش هم به مأموری مخفی در اردوگاه دشمن بدل می‌شود و هم‌زمان دست‌درازی‌های مردان هرزه را پس می‌زند.

در چهارم ژوئیه‌ی ۱۹۳۸، درجالی‌که صدای طوفان مهیبی در پس‌زمینه به گوش می‌رسد، مردان میهن با حمله به خانه‌ی جسپ همه‌چیز را ویران می‌کنند، او را به اردوگاه کار اجباری می‌برند و در آن‌جا تا سرحد مرگ مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند. جسپ در شرایط هولناک اردوگاه با دیگر زندانی‌ها احساس رفاقت می‌کند، احساسی که لوئیس آن را چنین شرح می‌دهد: «فقط نفرت و آرزوی قتل ستمگران بالای سرشان در وجودشان باقی مانده بود و گرچه همه مردان صلح بودند، خیلی خوش‌حال می‌شدند تک‌تک کورپوها را، چه ملایم و چه بدطینت، دار بزنند. دورموس بیش از پیش جان براون را درک می‌کرد.» ولی معنای این احساس رفاقت این نیست که حاضر است کمونیست شود و فردگرایی‌اش را کنار بگذارد. جسپ می‌گوید: «چیزی که من می‌خوام اقدام توده‌ایِ فقط یه نفره، تنها بالای کوه... من آدم خیلی خوش‌بینی هستم. هنوز امیدوارم آمریکا روزی به معیارهای کیت کارسونِ تک‌رو برسه.» در نهایت، جسپ از اردوگاه می‌گریزد و دوباره برای نیروی زیرزمینی کار می‌کند، این بار به‌عنوان یک مأمور مخفی در مینه‌سوتا که حمله به پاسگاه‌های مردان میهن هماهنگ می‌کند. او در واکنشی سازمان‌یافته به فاشیسم شرکت دارد، اما همچنان ازنظر ایدئولوژیک کناره‌گیری پیشه می‌کند و در اصل مشغول همان انقلاب یک‌نفره است. لوئیس می‌نویسد که جسپ «اکنون می‌دید در راهش تنهاست؛ یک ”لیبرال“که تمام پیامبرهای پرسروصدا به او می‌تاختند، چون نمی‌خواست برای مسخره‌بازی‌های یکی از دو طرف خوش‌رقصی کند،» چه برای فاشیسم، چه برای کمونیسم. او در شورش مردمی علیه حکومت کورپو شرکت می‌کند، اما ارزش‌هایی که در راهشان می جنگد بیشتر به کنش فردی مربوطند تا به کنش جمعی. او می‌گوید: «هرچی بیشتر به تاریخ فکر می‌کنم، بیشتر متقاعد می‌شم هر کار ارزشمندی در این دنیا به کمک روحیه‌ی آزادی، پرسشگری و انتقاد انجام شده و حفظ این روحیه از هر نظام اجتماعی مهم‌تره.»

برای بسیاری از خوانندگان دهه‌ی ۱۹۳۰، این تداعی فضایل خوداتکایی که اساساً ارزشی قرن نوزدهمی بود جذابیت داشت، اما فقط راه‌حل سیاسی بی‌نهایت گنگ و مبهمی بود برای مسئله‌های سیاسی مبرم و اضطراری. لوئیس در پاسخ به یک دیکتاتوری فاشیستی احتمالی هیچ راهکار خاصی نیست؛ اما این نقص نبود بلکه یک استراتژی بود، چون او رمان هجو‌آمیز می‌نوشت نه برنامه‌ای پنج‌ساله در چهارچوب نطق آغاز به کار ریاست‌جمهوری. در عوض، او موفق شد نسلی از آمریکایی‌ها را از خطرهایی اطرافشان آگاه کند. بسیاری از خوانندگان آثار او متوجه شدند که گرچه شاید پاسخ‌های او به مسائل سیاسی معاصر موقتی بودند، اما پرسش‌هایی که درباره‌ی آزادی و عدالت مطرح کرد همیشگی‌اند. او باور داشت که اعتراض - حتی غرغرهای هرازگاه، غیرعادی و قدیمی - خیانت و وطن‌فروشی به حساب نمی‌آید، بلکه در قلب هویت دموکراتیک آمریکا جای دارد. بله، رمان این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد در مسائل سیاسی دهه‌ی ۱۹۳۰ ریشه داشته دارد، ولی احتمالاً برای تمام آمریکایی‌ها، با هر عقیده و آیین سیاسی، که امروز در احاطه‌ی پیچیدگی‌ها و آسیب‌پذیری‌های جهان پس‌از یازده سپتامبر به سر می‌برند، اثری روشنگر و تکان‌دهنده خواهد بود.[16]


[1] Main Street

[2] Babbitt

[3] Arrowsmith

[4] Elmer Gantry

[5] Dodsworth

[6] Dorothy Thompson

[7]Theodore Dreiser : نویسنده‌ی طبیعت‌گرای آمریکایی

[8]Waldo Frank : نویسنده و تاریخ‌نگار آمریکایی

[9] Herschel Brickell

[10] Benjamin Stolberg

[11]R. P. Blackmur : منتقد ادبی آمریکایی

فاشیسم همیشه در مراجعه است

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.