زینهار از استبداد و فاشیسمِ وطنی به روایت نوبلیست آمریکایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵

زینهار از استبداد و فاشیسمِ وطنی به روایت نوبلیست آمریکایی

گری شارنهورست، دانشگاه نیومکزیکو

عنوان کتاب این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد همان‌قدر وارونه‌نماست که عنوان رمان نشان سرخ دلیری، اثر استفن کریَن درباره‌ی سربازی که از جنگ می‌ترسد. سینکلر لوئیس حکایت عبرت‌آموزش را با ظهور فاشیسم در آمریکا در مه ۱۹۳۵ آغاز کرد و دست‌نویسش را در دوازدهم اوت و نسخه‌ی نهایی‌اش را در بیست‌وهشتم سپتامبر به پایان رساند. رمان در بیست‌ویکم اکتبر ۱۹۳۵، نزدیک روزهای اوج رکود بزرگ، چاپ شد و گویی دست روی نقطه‌ی حساسی گذاشت. (لطیفه‌ی تلخ کشور در سال ۱۹۳۳ این بود: «ایالات متحده چه سرمایه‌ای داره؟ نصف چیزی که پارسال داشته.») بحران اقتصادی موجب بروز جنبش‌های سیاسی افراط‌گرایانه در کشورهای صنعتی سراسر جهان شده بود. به عبارت دیگر، هنگام چاپ رمان لوئیس، فضای سیاسی آمریکا پرهیاهو و آشفته بود و مملو از راه‌حل‌های واهی برای مشکلات فقر و بیکاری، راه‌حل‌هایی که به قول لوئیس در این رمان: «وعده می‌دادند همه از رفاه برخوردار می‌شوند، بی آن‌که بنی‌بشری مجبور باشد کار کند.»

بسیاری از این برنامه‌ها از سوی اشخاص عوام‌فریبی ارائه می‌شدند که جاه‌طلب بودند و اهداف کار خود را داشتند، طرحشان هم اغلب شامل ملی کردن صنایع کلیدی، لغو اتحادیه‌های کارگری مستقل، متمرکز کردن تصمیم‌گیری‌های اقتصادی و بازتوزیع درآمد بود. برای مثال ازرا پاوند، شاعر، هم مجذوب سیاست‌های فاشیستی بنیتو موسولینی بود و هم مجذوب نظریه‌های اقتصادی سی. اچ. داگلاس، که خود او تصدیق می‌کرد با دموکراسی سنتی سازگار نیستند. پدر چارلز کافلین که برنامه‌های رادیویی‌اش در دهه‌ی ۱۹۳۰ هر هفته بالغ بر سی میلیون شنونده داشت، در سخنرانی‌های خود میزان زیادی یهودی‌ستیزی را در کنار مطالبه‌ی نوعی «عدالت اجتماعی» بر اساس مصادره‌ی اموال قرار می‌داد. کافلین در رمان لوئیس الگوی خلق اسقف پرنگ شد. ولی شناخته‌شده‌ترین جایگزین برای نیودیل فرانکلین روزولت از سوی یکی از اهداف اصلی شوخی‌های لوئیس صادر شد؛ فرماندار سابق و سناتور آمریکایی، هیوئی لانگ اهل لوئیزیانا. نام جنبش لانگ «ثروتمان را با یکدیگر تقسیم کنیم» بود و شعارش، «هر انسان یک پادشاه است (اما هیچ‌کس تاج به سر نمی‌گذارد)». لوئیس، در رمان این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد، این شعار را به این شکل تغییر داد: «هر انسان یک پادشاه است، تا وقتی کسی را داشته باشد که بتواند او را به دیده‌ی تحقیر بنگرد.» مثل سناتور برزلیوس (باز) ویندریپ در این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد، لانگ هم پیشنهاد می‌کرد با دریافت مالیات ثروت و ارث اشخاص را محدود کنند و پول در گردش را به دوبرابر برسانند تا اعتباردهی تسهیل شود و به‌این‌ترتیب بتوانند برای هر خانواده درآمد تضمین‌شده‌ی بالای چهار هزار دلار در سال را فراهم کنند. به گفته‌ی اکسل کنوناگل، گمان می‌رود در فوریه‌ی ۱۹۳۵، در آمریکا «بیش از ۲۷۰ هزار باشگاه [ثروتمان را تقسیم کنیم] با مجموع بیش از هفت میلیون عضو وجود داشت.» لانگ، یا آن‌طور که مشهور بود «شاه‌ماهی»، درست پیش از مرگ، در حال ساخت سازوکاری سیاسی بود تا جایگزین دموکرات‌ها شود و در سال ۱۹۴۰ او را به ریاست‌جمهوری برساند. بااین‌حال در هیچ‌کدام از این برنامه‌های اقتصادی اعداد و ارقام با عقل جور در نمی‌آیند. تمام این برنامه‌ها برای پنهان کردن غیرعملی بودن خود متکی به زرق‌وبرق و ظاهرفریبی بودند.

سینکلر لوئیس چپ‌گرایی تندرو نبود. او در دوران تحصیلاتش در دانشگاه یِیل کمی سر خود را با سوسیالیسم فابینی و تدریجی گرم کرده بود و در ۷-۱۹۰۶ مدت کوتاهی به‌عنوان سرایدار در عمارت هلیکون، جامعه‌ی آرمانشهری آپتون سینکلر در نیوجرسی کار کرده بود، اما به‌سختی می‌شود او را آدم آتش‌افروزی به‌شمار آورد. او در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۳۰ لیبرال بود و حامی نیودیل. دوستش رامون گاتری می‌گفت: «نسبت دادن هرگونه باور سیاسی پایدار به سینکلر لوییس اشتباه است.» دوروتی تامسون، روزنامه‌نگار و همسر لوئیس هم بعدها در توصیف او گفت: «در اصل آدمی غیرسیاسی بود، اما طبق آن بخش از ایده‌های سیاسی‌اش که شفاف بودند و تناقضی نداشتند، یک عوام‌گرای سنتی به شمار می‌آمد.» عقاید سیاسی او کمی شبیه آرای سیاسی ریک بلِین در فیلم کازابلانکا بودند. وقتی یکی از سرگردهای گشتاپو از او پرسید طرف کیست، بلِین جواب داد: «من الکلی‌ام.» رئیس پلیسِ بی‌طرف هم اضافه کرد: «این یعنی ریک شهروند جهانه.»

بااین‌حال، تهدید استبداد و فاشیسمِ وطنی لوئیس را نگران می‌کرد. همان‌طور که در مه ۱۹۳۶ در مصاحبه‌ای با نشریه‌ی نیویورک پست گفت: «می‌ترسم انتخاب شدن کسی مثل کافلین بهای زیادی داشته باشد. این گروه یا یک دیکتاتوری واقعی درست می‌کنند یا یک دسته واپس‌گرای سرسخت حکومت را از دستشان می‌گیرند، برای نجات خود و خانواده‌هایشان تمام دولت را سرنگون می‌کنند و فاشیسم خودشان را روی کار می‌آورند.»

لحظه آبستن ظهور افراط‌گرایی در جناح راست بود. در ۱۹۲۲، اولین شاخه‌ی آمریکایی حزب نازی آلمان در نیویورک تأسیس شد و تا سال ۱۹۳۵، باند آلمان-آمریکا مدعی بود که حدود ده هزار عضو دارد. در ۱۹۳۳، ویلیام دادلی پِلی سازمان ضدیهودی مجمع نقره‌ای‌پوش‌ها را تأسیس کرد که خیلی زود در کشور گسترش پیدا کرد، سازمانی که اعضایش به تقلید از قهوه‌ای‌پوش‌های آلمان و سیاه‌پوش‌های ایتالیا پیراهن‌های نقره‌ای به تن می‌کردند. در فوریه‌ی ۱۹۳۳، فرانکلین روزولت (یا به قول برخی منتقدان ضدیهودی‌اش، روزِنفِلت) هدف سوءقصد قرار گرفت. در این حادثه یک مهاجر ایتالیایی ناراضی شهردار شیکاگو را که کنار رئیس‌جمهور منتخب نشسته بود، به قتل رساند. سپس در نوامبر ۱۹۳۴، سرلشکر اسمِدلی دی. باتلر، پرافتخارترین سرباز تاریخ نیروی دریایی ایالات متحده تا آن زمان، در برابر کنگره به کودتایی نظامی اعتراف کرد که بعضی از مدیران شرکتی ضد نیودیل طرحش را ریخته و منابع مالی‌اش را تأمین کرده بودند. به بیان دیگر، آن‌طور که اندرو سی یِکِرز، پژوهشگر معاصر، می‌گوید: «اگر لانگ در سپتامبر ۱۹۳۵ به قتل نرسیده بود، ممکن بود [این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد] برای ما به پیشگویی بدل شود، نه گمانه‌زنی.» به‌علاوه، این رمان اولین رمان آمریکایی چاپ‌شده در دوران رکود اقتصادی نبود که آینده‌ای فاشیستی در پوشش پرچم آمریکا را به تصویر می‌کشید. در واقع، سومین رمان بود، پس‌از یک میلیون دلار محشر نوشته‌ی ناتانائیل وست (۱۹۳۴) و آن‌ها که هلاک می‌شوند نوشته‌ی ادوارد دالبرگ (۱۹۳۴).

بدون شک دوروتی تامسون توجه لوئیس را به این موضوع جلب کرد. او در ۱۹۳۱ با هیتلر مصاحبه کرد و در اوت ۱۹۳۴ اولین روزنامه‌نگار آمریکایی بود که از آلمانِ نازی اخراج شد. مارک شورِر که زندگی‌نامه‌ی لوئیس را نوشته است، به‌صراحت اظهار می‌کند، «اگر سینکلر لوئیس همسر دوروتی تامسون نبود، این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد هرگز نوشته نمی‌شد.» جورج سِلدِز، گزارشگر تحقیقاتی مستقل که در ۱۹۳۵ در ورمانت همسایه‌ی لوئیس بود هم ادعا می‌کند که لوئیس «چند کتاب خود را به دوروتی مدیون است، از همه شاخص‌تر این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد... دوروتی الهام‌بخش کتاب‌های او بود» و «او داستان دیکتاتوری‌های نازی-فاشیستی در اروپا را که خود تجربه‌شان کرده بود به لوئیس داد.» تامسون نسخه‌ای از کتاب پیشروان فاشیسم آمریکایی (۱۹۳۵) نوشته‌ی ریموند گرم داشت که لوئیس بعضی از اتفاق‌های رمان را بر اساس آن نوشت. سلدز اخبار ظهور فاشیسم در ایتالیای دهه‌ی ۱۹۲۰ را پوشش داده و مقاله‌ای درباره‌ی موسولینی به نام سزار خاک‌اره‌ای (۱۹۳۵) نوشته بود. لوئیس عادت داشت از همه، درباره‌ی صحنه‌ی سیاست اروپا «اطلاعات بیرون بکشد» و آن‌طور که سلدز به یاد می‌آورد، «به‌خصوص از من اطلاعات بیرون می‌کشید. باید تک‌تک دیدارهایم با موسولینی را تعریف می‌کردم، هر نگاهی که به او انداخته بودم و تمام روزهای سال را که در رم تحت حکومت فاشیسم گذرانده بودم. او روز و شب، سر ناهار و شام، در ساعت استراحت و در طول سفر با ماشین از من اطلاعات می‌گرفت.» لوئیس برای سپاسگزاری از سلدز و دیگر گزارشگرهایی که در نوشتن این رمان به او کمک کردند، نام آن‌ها را در فهرست روزنامه‌نگارانی آورد که ویندریپ آن‌ها را به زندان انداخت. به‌علاوه، این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد بدون شک مدیون رمان پادآرمان‌شهریِ پاشنه‌ی آهنین (۱۹۱۳) نوشته‌ی جک لندن است که ظهور الیگارشی بی‌رحمی را در ایالات متحده به تصویر می‌کشد. لوئیس در اوایل قرن بیستم نویسنده‌ای جوان بود و نه‌تنها با لندن رفاقت داشت، بلکه به او ایده‌های داستانی می‌داد.

در ۱۹۳۰، لوئیس برای نوشتن پنج رمان مهمش در دهه‌ی ۱۹۲۰، اولین آمریکاییِ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد: مِین استریت، بَبیت، اِلمِر گَنتری، ارواِسمیت و دادزوُرت. او در این رمان‌ها یک جنجال‌آفرینِ تمام‌عیار بود و به‌جای آرام کردن اوضاع، آشوب به پا می‌کرد. به همین ترتیب، از همان ابتدا معترف بود این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد پروپاگاندای خالص است، گرچه اضافه می‌کرد: «فقط پروپاگاندای یک چیز: دموکراسی آمریکایی.» همان‌طور که زمانی به دوستش فریزر هانت گفت: «متوجه نیستی؟ مأموریت من در زندگی این است که آن منتقد منفور و ایرادگیر ابدی باشم. باید آن‌قدر غر بزنم و دعوا کنم که همه از من منزجر شوند. مرا برای همین کار این‌جا گذاشته‌اند.» در اواخر ۱۹۴۹، لوئیس در آخرین مصاحبه‌ی مطبوعاتی‌اش تکرار کرد که کار او «تشخیص است، نه اصلاح.»

برای خواننده‌ای که با رویدادهای جهانی نیمه‌ی دهه‌ی ۱۹۳۰ آشناست، قطعاً هیچ‌چیز در اینجا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد مایه‌ی آسایش و اطمینان خاطر نیست. به گفته‌ی رابرت مک‌لاگلین، پژوهشگر، از همان فصل اول، «روشن می‌شود که روی کار آمدن دولت فاشیستی از طریق انقلاب یا کودتا اتفاق نمی‌افتد، بلکه شالوده‌ی فاشیسم از پیش در جهان‌بینی ایدئولوژیک اکثریت آمریکایی‌ها بنا شده است. پاسخ جمله‌ی ”این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد“ این است که ”همین حالایش هم اتفاق افتاده است.“» بخش مرکزی مبارزات انتخاباتی ویندریپ «پانزده اصل پیروزی برای مردان فراموش‌شده» نام دارد، شلم‌شوربایی از ایده‌های متناقض که بسیاری از آن‌ها از برنامه‌ی سیاسی لانگ، «ثروتتان را با یکدیگر تقسیم کنید»، دست‌چین شده‌اند، به‌علاوه‌ی لغو حقوق سیاه‌پوست‌ها و خداناباورها و به زندان انداختن کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها و آنارشیست‌ها. همان‌طور که دورموس جسپ، قهرمان لوئیس، می‌گوید: «ویندریپ در مرام‌نامه‌اش حرفی از آزادی بیان و آزادی رسانه‌ها نزد.» آخرین تجمع مبارزات انتخاباتی ویندریپ، دو روز پیش‌از انتخابات، در مدیسون اسکوئر گاردن برگزار می‌شود؛ مراسمی که گاه آن را با تجمع بزرگ ورزشگاه برلین که جوزف گوبلز به نمایندگی از هیتلر سازماندهی‌اش کرد مقایسه می‌کنند. ولی لوئیس در این صحنه پیشگویی هم کرده بود. در سه اکتبر ۱۹۳۷، نزدیک دو سال پس‌از انتشار رمانش، بیش از هزار نفر از نیروهای گردان طوفان در مدیسون اسکوئر گاردن نیویورک تجمع کردند و در زادروز واشنگتن در فوریه‌ی ۱۹۳۹، حدود بیست هزار نفر از اعضای باند آلمان-آمریکا و فاشیست‌های دیگر در مدیسون اسکوئر گاردن گرد هم آمدند تا به سخنرانی فریتز کوهن گوش بسپارند، کسی که او را «پیشوای آمریکا» می‌نامیدند.

هیتلر و ناسیونال سوسیالیست‌ها در ۱۹۳۳ از طریق ابزارهای دموکراتیک در آلمان به قدرت رسیدند و سپس دست به برچیدن دموکراسی زدند. ویندریپ (مشهور به «رئیس») هم به همین شکل در رقابتی عادلانه به این مقام انتخاب می‌شود و سپس در ایالات متحده حکومت نظامی برقرار می‌کند. او برای تسهیل حکمرانی‌اش کشور را از نو منطقه‌بندی می‌کند و رسانه‌ها و دانشگاه‌ها را تحت کنترل خود درمی‌آورد. بعضی از تغییرهای او (برای مثال خنثی‌سازی کنگره و انحلال دیوان عالی کشور) اقدام‌هایی آنی و علنی‌اند و بعضی دیگر (برای مثال برپا کردن اردوگاه‌های کار اجباری و شکنجه و قتل رقبای سیاسی) چنان تدریجی و مخفیانه انجام می‌شوند که تقریباً کسی متوجهشان نمی‌شود. ساموئل جانسون زمانی گفته بود: «وطن‌پرستی آخرین پناهگاه اوباش است،» و گویی در تأیید این گفته‌ی او، تمام تخطی‌های دولت ویندریپ از قانون اساسی به این بهانه‌ی کلی رخ می‌دهند که اقداماتی اضطراری و برای پاسداری از شیوه‌ی زندگی آمریکایی لازمند.

شباهت بین شخصیت‌ها و رویدادهای تاریخی آلمان و شخصیت‌ها و رویدادهای رمان لوئیس همین‌جا به پایان نمی‌رسند. کتاب ساعت صفرِ ویندریپ هم مثل نبرد منِ هیتلر (و هر مرد یک پادشاه استِ لانگ) «انجیل» پیروانش به‌شمار می‌آید. گردان طوفان آلمان، الگویی برای مردان میهن یا ام. ام. می‌شود و نیروی مقاومت علیه نازی‌ها الگوی نیروهای زیرزمینی نو. دکتر جوزف گوبلز و ورنر فون بلومبرگ نسخه‌های اصلی دکتر هکتور مک‌گابلین و دیوئی هایک هستند. در هرمان گورینگ و ارنست روم رگه‌هایی از لی ساراسون به چشم می‌خورد، با مرگی شبیه مرگ روم که در «شب دشنه‌های بلند» در اوایل ژوئیه‌ی ۱۹۳۴ به قتل رسید. در آلمان، در مارس ۱۹۳۳ تمام احزاب سیاسی جز حزب ناسیونال سوسیالیست‌ها منحل شدند، درست همان‌طور که در این رمان در اوت ۱۹۳۷ تمام احزاب به‌جز حزب کورپوها منحل شدند. بازتاب کتاب‌سوزی آلمان در مه ۱۹۳۳ را در کتاب‌سوزی به‌دست شَد لدو و زیردست‌هایش می‌بینیم، از جمله به آتش کشیدن «عزیزترین گنجینه‌ی دورموس، مجموعه‌ی سی‌وچهار جلدی و مصور آثار دیکنز.» (باید گفت لوئیس، فقط کمی پس‌از تمام کردن این رمان، نسخه‌ای درست شبیه آن از مجموعه آثار کامل دیکنز تهیه کرد.) لوئیس حتی معادلی آمریکایی برای سرود هورست وسل خلق می‌کند. «تفنگ قدیم را بیرون بیاورید» سروده‌ی خانم آدلاید تار گیمیچ بر اساس سروده‌ی نویسنده‌ی جناح راست، الیزابت دیلینگ (همسر آلبرت دبلیو. دیلینگ) نوشته شده است. رمان لوئیس نقشه‌های استعماری و امپریالیستی حکومت‌های فاشیستی را پیش‌بینی می‌کند. در صفحات آخر این اثر، آغاز جنگ ایالات متحده با مکزیک شرح داده شده است، آن هم فقط چند ماه پیش‌از حمله‌ی ایتالیا به اتیوپی و چند سال پیش‌از آن که آلمان سودِتِنلند و اتریش را ضمیمه‌ی خود کرده و به لهستان حمله کند.

طبق پیش‌بینی لوئیس، وقتی آمریکایی‌ها در انتخابات ۱۹۳۶ در مقابل انتخاب بین آزادی و امنیت قرار گرفتند، امنیت را انتخاب کردند. طعنه‌آمیز این‌که کورپوها و نامزد انتخاباتی‌شان ویندریپ وعده‌ی نان و سیرک می‌دهند، اما فقط سیرک را فراهم می‌کنند، از جمله «سیرک‌های دانشگاهی». دورموس، سردبیری از شهری کوچک، پس‌از انتخابات به شوخی می‌گوید ویندریپ «حالا دیگر سوار فیل از خیابان پنسیلوانیا می‌گذرد.» ولی پس‌از اعدام دامادش دیگر نمی‌تواند عافیت‌طلبی پیشه کند. او خیلی زود متوجه می‌شود:

«ظلم و ستم این دیکتاتوری در درجه‌ی اول نه تقصیر کسب‌وکارهای کلانه و نه تقصیر عوام‌فریب‌هایی که کثافت‌کاری‌هاشون رو براشون انجام می‌دن. تقصیر دورموس جسپه. تقصیر تمام دورموس جسپ‌های باوجدان، محترم و کندذهنی که گذاشتن عوام‌فریب‌ها هر کار می‌خوان بکنن و به‌اندازه‌ی کافی بهشون اعتراض نکردن

او «لمپن‌ها»، آدم‌های هم‌رنگ جماعتی که پرچم تکان می‌دهند یا «قماش لژیون کهنه‌سربازهای آمریکا» را مقصر می‌داند و سرزنششان می‌کند که چرا در مقابل تهدید فاشیسم بی‌تفاوت هستند. بعدها اچ. جی. ولز از لوئیس گله کرد که نقش لابی صنعت را در سیاست‌های جناح راست آمریکا «بهاندازه‌ی کافی» پررنگ نشان نداده است و اصرار داشت که «این بَبیت‌ها هستند که رهبر فاشیسم در آمریکا می‌شوند... با حمایت کوکلاکس‌کلن، لژیون کهنه‌سربازهای آمریکا و انجمن ملی کارخانه‌داران.» منتقدهای دیگری می‌پرسیدند چرا لوئیس والت تروبریج، رهبر ضدفاشیست‌ها و نامزدی را که ویندریپ در ۱۹۳۶ شکست داد جمهوری‌خواه تصویر کرده است. لوئیس پاسخ حاضرو‌آماده‌ای داشت: «حزب جمهوری‌خواه نماینده‌ی مکتب قدیمی صداقت و شرافت است. برای شکست دادن فاشیسم رهبری با چنین ویژگی‌هایی لازم است.» او احتمالاً در فکر سناتور آرتور اچ. وندنبرگ اهل میشیگان بود. بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «فکر می‌کنم آرتور وندنبرگ نامزد خوبی برای ریاست‌جمهوری است. من از آرتور خوشم می‌آید. به نظرم مرد صادقی است.»

قطعاً لوئیس نتوانست راه‌حلی برای تهدید فاشیسم ارائه دهد... یا از این کار خودداری کرد. او یک هجویه‌نویس اجتماعی بود، نه متفکر یا نظریه‌پردازی سیاسی که به‌طور قاعده‌مند به این موضوع بپردازد. بااین‌حال، قابل‌توجه است که جز اِما همسر دورموس، تمام شخصیت‌های زن اصلی رمان لوئیس در جبهه‌ی مقاومت فعالیت می‌کنند، درحالی‌که خط‌مشی ویندریپ فرستادن زنان به خانه و به سراغ وظایف خانگی است (مثل نازی‌ها و شعار کودکان، آشپزخانه و کلیسا). بی‌تردید رمان با تأسیس «مناطق مشترک‌المنافع مشارکتی آمریکا»، حکومتی تقریباً سوسیال دموکرات به دست مخالفان حکومت کورپو پایان می‌یابد. ولی پاسخ انسان‌گرای لیبرالی مثل لوئیس به منتقدانی که فکر می‌کردند باید نقشه‌ای برای خروج از این باتلاق ارائه کند این تک جمله از رمان است: «فکر می‌کنم هر کار ارزشمندی در این دنیا به کمک روحیه‌ی آزادی، پرسشگری و انتقاد انجام شده و حفظ این روحیه از هر نظام اجتماعی مهم‌تره.»

به‌هر‌روی، اکثر منتقدان اگر هنر لوئیس را نپسندیده باشند، جسارتش را ستوده‌اند. دوستش کلیفتون فدیمن با آب‌وتاب فراوان از رمان این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد در نشریه‌ی نیویورکر تمجید کرد: «یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی که تابه‌حال در این کشور نوشته شده است... این کتاب چنان مهم، چنان پرشور، چنان صادقانه و خواندنش چنان مهم و حیاتی است که فقط جزم‌اندیشان، تفرقه‌افکنان و مرتجعان دنبال ایراد گرفتن از آن می‌گردند.» فنی بوچر در نشریه‌ی شیکاگو تریبیون می‌گوید این کتاب نمایانگر همان شوق کلبه‌ی عمو تام است؛ ای. اچ. والتون در نشریه‌ی فورم («اثری مهم در رساله‌نویسی سیاسی») و ر. پ. بلکمور در نشریه‌ی نیشن («سلاحی از جنس اندیشه») نیز با او هم‌نوا هستند. مالکوم کولی این کتاب را «رساله‌ی جان‌داری علیه فاشیسم» دانست، حتی اگر «رمان چندان خوبی نباشد». جی. دونالد آدامز نیز همین دیدگاه را در بخش بررسی کتاب نشریه‌ی نیویورک تایمز تکرار کرد: «کتابی هیجان‌انگیز، گرچه چیزی بر هنر رمان‌نویسی آقای لوئیس اضافه نمی‌کند.» رابرت مورس لاوت در نشریه‌ی نیو ریپابلیک می‌گوید به نظرش این رمان «محموله‌ای سنگین و حائز اهمیت بسیار را به کمک قدرت خشم و حسن‌نیت فراوان حمل می‌کند.» ستایش لوئیس گنت در نشریه‌ی نیویورک هرالد تریبیون متناقض بود: «این بدترین کتاب او پس‌از المر گنتری است. به‌علاوه، صادقانه فکر می‌کنم این بهترین کتابش بعد از ارواِسمت است.» گرچه لوئیس در رمان از عدم رواداری و تعصب کمونیست‌ها و فاشیست‌ها به یک اندازه انتقاد می‌کند، گرنویل هایکز در مجله‌ی مارکسیستیِ نیو مسز می‌گوید لوئیس «کتابی شجاعانه و به‌شدت مفید نوشته است.» موفقیت تجاری کتاب حتی از موفقیتش در بین منتقدان هم بیشتر بود. این اثر با فروشی حدود ۳۲۰ هزار نسخه پرفروش‌ترین رمان لوئیس تا به امروز بوده است. نشریه‌ی نیویورک پست با شمارگان بیش از شصت هزار نسخه، در تابستان ۱۹۳۶ این کتاب را بدون خلاصه‌سازی و به شکل پاورقی چاپ کرد.

مدت‌ها پیش‌از آن‌که این رمان به کتابی پرفروش بدل شود، توجه هالیوود به آن جلب شد. لوئیس حق اقتباس از کتاب را زمانی به کمپانی مترو گلدوین میرفروخت که رمان هنوز به‌شکل دست‌نویس بود. این استودیو نگارش فیلمنامه را به سیدنی هاوارد نمایشنامه‌نویس سفارش داد. او در ۱۹۲۵ برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر نمایشنامه‌نویسی شده بود و یک سال پیش‌از آن اثر دادزوورتِ لوئیس را برای سینما اقتباس کرده بود. استودیو لایونل بریمور را برای نقش اصلی، دورموس، انتخاب کرد که در ۱۹۳۱ برنده‌ی جایزه‌ی بهترین بازیگر از طرف آکادمی شده بود. صحنه‌ها را ساختند و بعد در نیمه‌ی فوریه‌ی ۱۹۳۶ ساخت فیلم را متوقف کردند. این‌که چه اتفاقی افتاد بستگی به این دارد که چه کسی ماجرا را تعریف کند. لوئیس مصر بود اداره‌ی نظام‌نامه‌ی تولید، که اغلب آن را به نام دفتر هِیز می‌شناختند، در «تجلی شگفت‌انگیزی از حماقت و بزدلی» ساخت فیلم را از ترس «مشکلات بین‌المللی» ممنوع کرده بود. یعنی دفتر هِیز در تولید فیلم مداخله کرده بود تا از توهین به دولت‌های آلمان و ایتالیا پرهیز کند.

لوئیس حق اقتباس از کتاب را یک‌جا فروخته بود و هیچ سهمی از سود فیلم نداشت، با این‌همه خشمگین بود. او پرسید: «آیا قرار است... تسلیم نوعی صنعت فیلم‌سازی شویم که تک‌تک گام‌هایش تابع این است که آیا قدرتی خارجی از فیلم راضی خواهد بود یا خیر؟ وقتی دو دیکتاتور اروپایی، بدون این‌که دهانشان را باز کرده باشند یا چیزی درباره‌ی این مسئله بدانند، می‌توانند ساخت فیلمی آمریکایی را متوقف کنند، قطعاً دموکراسی در موضع دفاعی قرار گرفته است.» شورای مجمع نویسندگان آمریکا در جلسه‌ای در ۲۶ فوریه‌ی ۱۹۳۶ اقدام دفتر هِیز را محکوم کرد، درحالی‌که انجمن فیلم آلمان اعلام کرد: «آمریکا لطف کرده است که ساخت چنین فیلمی را متوقف کرده است» و لوئیس را یک «کمونیست تمام‌عیار و پرخون» نامید. (تامسون به طعنه گفت: «خوش‌حالم که فکر نمی‌کنند کم‌خونی دارد.») هاوارد به سهم خود گفت یادداشتی از سوی جوزف برین، مدیر اداره‌ی نظام‌نامه‌ی تولید و جانشین ویل هِیز، دیده است که در آن نوشته بود فیلمنامه حاوی «مطالب خطرناک» است و خواستار بازبینی اساسی آن شده بود، مثلاً این‌که شاید ضدقهرمان‌های اصلی‌اش به‌جای فاشیست‌ها کمونیستها باشند. به گفته‌ی هاوارد، برین ساخت فیلم را «ممنوع» نکرده بود، «فقط با تهیه‌کننده‌ها حرف زده و قانعشان کرده بود که فیلم را نسازند.»[56] در این بین، لوئیس ب. میر رئیس تولیدات استودیویی مترو گلدوین میر خودش را به آن راه زد. او گفت دلیل به تعویق افتادن پروژه این است که خیلی گران در می‌آید، گرچه استودیو تا آن زمان حدود دویست‌هزار دلار رویش سرمایه‌گذاری کرده بود. در نهایت، شورر توضیحی داد که دیگر زیادی هوشمندانه به نظر می‌رسد: «انگیزه‌ی توقف فیلم احتمالاً بیشتر اقتصادی بود تا سیاسی. این فیلم نه‌تنها در آلمان، ایتالیا و دیگر بازارهای خارجی ممنوع می‌شد، بلکه احتمالاً پس‌از آن دیگر اجازه‌ی اکران هیچ‌کدام از فیلم‌های کمپانی مترو را در این کشورها نمی‌دادند.» در این صورت دلیل ممنوعیت فیلم محتوای سیاسی‌اش بود، پس شورر بر چه اساس می‌گفت انگیزه‌ی میر برای لغو ساخت فیلم «بیشتر اقتصادی بود تا سیاسی»؟ در این مورد، اقتصادی همان سیاسی است.

رمان در ۱۹۳۶ به فیلم تبدیل نشد، اما در ۱۹۳۷ با حمایت پروژه‌ی نمایش فدرال، بخشی از اداره‌ی توسعه‌ی مشاغل، روی صحنه رفت. لوئیس به همراه جک مافیت، نمایشنامه‌نویس و فیلمنامه‌نویسی باتجربه، نمایشنامه را نوشت، اما از این موضوع خشنود نبود. هلی فلنگن مدیر پروژه‌ی نمایش فدرال، بعدها به یاد آورد که لوئیس و مافیت تمام مدتی که در سوئیت‌های جداگانه در هتل اسکس هاوس در نیویورک روی نمایش کار می‌کردند با هم کشمکش داشتند. یا به گفته‌ی فلنگن: «نمایشنامه آبشخوری چندگانه داشت. تاحدی ساخته‌ی آقای مافیت بود که در آپارتمانش در اسکس هاوس قدم می‌زد و تهدید می‌کرد که اگر آقای لوئیس بعضی از صحنه‌ها را از نمایشنامه حذف نکند و صحنه‌های دیگری را در آن نگنجاند، دست به تلافی‌های عجیبی خواهد زد. هم‌زمان نمایشنامه چنان به‌سرعت از مغز سینکلر لوئیس می‌جوشید که تقریباً می‌شد آن را دید. او در آپارتمان دیگری در همان ساختمان، هر روز هر بخش از نمایشنامه را جور دیگری می‌نوشت و بازی می‌کرد.» بااین‌همه، نمایش موفقیتی چشمگیر به دست آورد. در ۲۷ اکتبر ۱۹۳۷، هم‌زمان بیست‌ویک نمایش دیگر در هجده شهر تمرین خود را آغاز کردند... با فقط چهار نمایش در منطقه‌ی نیویورک که مهم‌ترینشان در سالن نمایش ادلفی بود و یکی دیگر به زبان ییدیش اجرا شد، همین‌طور نمایشی به زبان اسپانیایی در شهر تامپا و نمایشی با بازیگران آمریکایی آفریقایی‌تبار در سیاتل. به گفته‌ی فلنگن: «انگار این نمایش جذابیت بی‌پایانی برای مخاطبان داشت.» اجرای ادلفی ظرف چند هفته‌ی نودوپنج بار و برای در مجموع ۱۱۰,۵۱۸ تماشاچی اجرا شد. نمایش به زبان ییدیش هشتادوشش بار برای ۲۵,۱۶۰ تماشاچی روی صحنه رفت. «این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد، به شکل‌های حیرت‌انگیز و گوناگون، به زبان انگلیسی، ییدیش و اسپانیایی، در شهر، شهرک و روستا، مقابل انواع و اقسام تماشاچی‌ها، تحت حمایت نمایش فدرال، برای ۲۶۰ هفته یا معادل پنج سال اجرا شد.» در ۱۹۳۸، لوئیس نسخه‌ی بازبینی شده‌ی نمایشنامه را چاپ کرد و در ۲۲ اوت همان سال، در اجرایی تابستانی در کوهَسِتِ ماساچوست، در نقش دورموس، برای اولین بار روی صحنه رفت. فی ری که او را بیشتر به‌عنوان نقش دختر به‌دردسر افتاده‌ی اولین فیلم کینگ کونگ (۱۹۳۳) می‌شناسند، لوئیس را هنگامی در هالیوود دید که برای بازی در این نمایش آماده می‌شد. او به یاد می‌آورد: «ظاهر جذابی نداشت... قدبلند و لاغر و استخوانی... صورت باریکش پر از جای آبله بود و دندان‌ها و انگشت‌هایش از فطر سیگار کشیدن زرد شده بودند.» ولی «عاشق تئاتر شده بود و برایش مثل تجربه‌ی یک زندگی نو بود.»

لوئیس در سال‌های بعد ادبیات را کنار گذاشت و تقریباً فقط به بازیگری، کارگردانی و تهیه‌کنندگی نمایش پرداخت. ولی روی صحنه همان فرد تحریک‌آمیزی باقی ماند که همیشه در بهترین نوشته‌هایش بود؛ به‌خصوص در این‌جا که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد. در نسخه‌ی بازنویسی شده‌ی داستان برای صحنه، در پرده‌ی آخر، دورموس در میانه‌ی حمله‌ی فاشیست‌های مسلح در انتظار مرگ است... اما اطمینان دارد «روحیه‌ی آزادی، پرسشگری و انتقاد»، که در نوه‌اش تجسم یافته، سرانجام پیروز خواهد شد. این نمایش در ۲۰۱۱، در هفتادوپنجمین سالگرد اولین اجرایش در ۱۹۳۶، در بیست سالن نمایش در ایالات متحده اجرا شد. پیام لوئیس - اعتراض به خودشیفتگی و دسته‌بندی‌های ذهنی طبقه‌ی متوسط، آن‌چه امروز در هر دو جناح چپ و راست به «نزاکت سیاسی» مشهور است - همچون همیشه وارد و بجاست.


زینهار از استبداد و فاشیسمِ وطنی به روایت نوبلیست آمریکایی

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.