نطق سینکلر لوئیس برای دریافت جایزهی نوبل ادبیات، ۱۹۳۰
اگر بخواهم احساس افتخار و خرسندیام را از دریافت جایزهی
نوبل ادبیات بیان کنم، اظهاراتم ریاکارانه و شاید خستهکننده شوند، پس سپاسگزاریام
را با یک «متشکرم» ساده ابراز میکنم.
در این سخنرانی، امیدوارم
به برخی جریانها، برخی خطرها و برخی نویدهای عالی و هیجانانگیز در ادبیات امروز
آمریکا بپردازم. برای بیان این مطلب با روراستی کامل و بدون هیچ ملاحظه - چراکه
نباید چیزی جز صداقت کامل از خود نشان دهم و این گونه به شما توهین کنم، هرچقدر هم
که این صداقت به بیملاحظگی تنه بزند - لازم است در مورد بعضی نهادها و اشخاص
سرزمین عزیزم کمی بینزاکتی به خرج دهم.
ولی استدعا دارم باور کنید
که هیچ بغض و کینهای ندارم. بختْ زیادی با من یار بوده است. بهندرت سختی کشیدهام،
فقر اندکی دیدهام و سخاوت بسیار. گهگاه، بهخاطر خودم یا کتابهایم، محکوم شدهام...
کشیش نیکی در کالیفرنیا با خواندن کتابم، المر گنتری، میخواست به رهبری
گروهی زجرکشم کند و یکی دیگر از مردان خدا در ایالت مِین پرسیده بود آیا راه
محترمانه و عادلانهای برای به زندان انداختن من وجود دارد یا نه. بهعلاوه، تعدادی
از روزنامهنگاران آشنای قدیمی که در اصطلاحات عامیانه و پویای آمریکایی به آن میگوییم
باشگاهِ «قدیم میشناختمش»، در مطالبی که تحملش بسیار دشوارتر از هر سرزنشی است،
نوشتهاند چون مرا میشناسند پس باید آدم ردهپایینی باشم و قطعاً نویسنده نیستم.
ولی اگر هرازگاه چنین زخمزبانهای مسرتبخشی میشنوم، بلاهت است اگر من که خود
سنگهای بسیاری پرتاب کردهام، انتظار نداشته باشم چند باری سنگی به طرفم پرتاب کنند.
نه، شخصاً گلایهای ندارم،
با اینهمه، در کشوری که صنعت، مالیه و علم شکوفا میشود و تنها هنرهای مهم و مورد
احترامش معماری و فیلمسازیاند، از طرف ادبیات آمریکا گلایهی بسیار دارم.
میتوانم واقعهای را مثال
بیاورم، از قضا مربوط به من و فرهنگستان سوئد، که چند روز پیش، درست پیشاز آنکه
از نیویورک عازم این کشور شوم اتفاق افتاد. مرد سالخوردهی فاضل و با محبتی در
آمریکا زندگی میکند که کشیش، استاد دانشگاه و دیپلمات بوده است. عضو فرهنگستان
هنر و ادبیات آمریکا است و کم نیستند دانشگاههایی که با مدرک خود مفتخرش کردهاند.
در مقام نویسنده او را با جستارهایی کوتاه و دلنشین در باب لذت ماهیگیری میشناسند. تصور نمیکنم این پیشه به نظر
ماهیگیرهای حرفهای که زندگیشان به فصل ماهی کاد یا شاهماهی بستگی دارد حرفهی
جالبی باشد، اما وقتی بچه بودم به کمک همین جستارها آموختم برای آنها که اجباری
به این کار ندارند، ماهیگیری از کیفیتی مهم و معنوی برخوردار است.
این عالمِ فاضل آشکارا اظهار
کرد کمیتهی نوبل و فرهنگستان سوئد با اهدای این جایزه به شخصی مانند من که تا این
اندازه نهادهای آمریکا را مورد تمسخر قرار داده، به آمریکا توهین کرده است. نمیدانم
آیا در مقام یک دیپلمات سابق قصد دارد این اظهارنظر را به رویدادی بینالمللی بدل
کند و از دولت آمریکا بخواهد جهت محافظت از حقوق ادبی آمریکا نیروهای دریایی این
کشور را در استکهلم پیاده کنند یا نه، اما امیدوارم چنین نباشد.
تصور میکردم این موضوع در
نظر مردی چنان تحصیلکرده که دکترای الهیات، دکترای ادببیات و نمیدانم چند مقام
پرطمطراق دیگر دارد، طور دیگری جلوه کند. تصور میکردم با خودش میگوید «گرچه من
شخصاً کتابهای این مرد را دوست ندارم، اما فرهنگستان سوئد با انتخاب او به آمریکا
افتخار داده، چون فرض کرده آمریکاییها دیگر قومی خام و پشتکوهی نیستند، قومی
چنان پست که از انتقاد میترسند، بلکه ملتی رشدیافتهاند و میتوانند با آرامش و
بلوغ هرگونه توصیفی سرزمینشان را تاب آورند، هرچقدر هم که تمسخرآمیز باشد.»
حتی تصور میکردم عالمی بینالمللی
چون او باور دارد اسکاندیناوی که به آثار استریندبرگ[1]،
ایبسن[2]
و پونتوپیدن[3]
عادت دارد، چندان از آثار نویسندهای جا نمیخورد که در آنارشیستیترین ادعایش میگوید
آمریکا، با تمام ثروت و قدرتش، هنوز تمدنی خلق نکرده که عمیقترین خواستههای
انسانها را برآورده کند.
تا جایی که میدانم استریندبرگ بهندرت سرود «پرچم پرستاره» را میخواند یا در باشگاههای
روتاری سخنرانی میکرد، اما از قرار معلوم این موضوع آسیبی به سوئد نرسانده است.
دلیل اینکه چنین مشروح از
این ماهیگیر تحصیلکرده انتقاد کردم این نیست که بهخودیخود اهمیتی دارد، بلکه چون
نشان میدهد اغلبِ ما در آمریکا - نهفقط خوانندگان بلکه حتی نویسندگان -
هنوز از هر اثر ادبی که در ستایش تمام چیزهای آمریکایی نیست میترسیم، نهفقط در
ستایش ارزشهایمان که ستایش خطاهایمان. یک رماننویس نهفقط برای پرفروش شدن آثارش بلکه برای محبوبیت واقعی در آمریکا، باید ادعا
کند تمام مردهای آمریکایی بلندقد، خوشچهره، ثروتمند، راستگو و گلفبازهایی
قهارند؛ که تمام شهرهای کوچک پُرند از همسایههایی که هر روز کاری جز محبت به همدیگر ندارند؛ که شاید دخترهای
آمریکایی جسور و بیپروا باشند، اما همیشه به همسرها و مادرهایی بینقص تبدیل میشوند
و آمریکا ازنظر جغرافیایی فقط متشکل است از نیویورک و ساکنان میلیونرش، «غرب» که
تمام دلاوریهای پرهیاهوی ۱۸۷۰ بیهیچ تغییری در آن حفظ شده است و «جنوب» که در آن
همه در مزرعهای پیوسته زیر درخشش مهتاب و غرق عطر مگنولیا زندگی میکنند.
امروز هم مانند بیست سال
پیش، این دست رماننویسهایمان مثل درایزر و ویلا کتر[4]
که در سوئد هم آثارشان را خواندهاید، در آمریکا از محبوبیت و نفوذی حقیقی
برخوردارند. به گفتهی همان دانشگاهی ماهیگیر مذکور، ما هنوز بیش از همه به آن
دسته از نویسندههای مجلههای پرطرفدار احترام میگذاریم که یکصدا، با نوایی
خالصانه و آموزنده، میگویند آمریکا، با صدوبیست میلیون نفر جمعیت، هنوز سرزمینی
همانقدر ساده و همانقدر معنوی است که وقتی فقط چهل میلیون جمعیت داشت؛ که در
کارخانهای با ده هزار نیروی کار، رابطهی کارگر و مدیر هنوز همانقدر دوستانه و
عاری از پیچیدگی است که در کارخانهای در سال ۱۸۴۰ با پنج نیروی کار؛ که رابطهی
پدر و پسر، زن و شوهر، امروز در آپارتمانی در مجتمعی سیطبقه، که پایین ساختمان سه
ماشین دارند، در قفسههای کتابخانهشان پنج کتاب وجود دارد و طلاقی قریبالوقوع
هفتهی آینده انتظار خانواده را میکشد، دقیقاً مثل روابط آدمها در کلبهای پنجاتاقه
و آراسته به گلهای سرخ در ۱۸۸۰ است؛ که خلاصه، آمریکا این تغییر انقلابی از
مستعمرهای روستایی به امپراطوری جهانی را چنان از سر گذرانده که کوچکترین تغییری
در سادگی شبانی و زاهدمآبانهی عمو سام به وجود نیامده است.
در واقع از آن دانشگاهی ماهیگیر بسیار ممنونم که مرا محکوم کرد.
چون یکی از اعضای پیشروی فرهنگستان هنر و ادب آمریکاست و با این کار این آزادی و
حق را به من داده تا دربارهی آن فرهنگستان همانقدر رکوبیپرده حرف بزنم که او
دربارهی من حرف زده است. بهعلاوه، در هرگونه بررسی صادقانهی روشنفکری در
آمریکای امروز باید به آن نهاد جالب پرداخت.
بااینحال، پیش از پرداختن
به فرهنگستان، اجازه بدهید تصویری خیالی برایتان ترسیم کنم که چند روز گذشته، در
بیکاری اجتنابناپذیر سفری دشوار از راه اقیانوس آرام، مشعوفم کرد. مطمئنم تا کنون
دیگر میدانید اهدای جایزهی نوبل به من بههیچرو در آمریکا خبر محبوبی نبوده است. شکی نیست که این تجربه برای شما جدید
نیست. خیال میکنم حتی وقتی این جایزه را به توماس مان دادید که به نظرم اثر کوه
جادوی او شامل تمام روشنفکری اروپاست، حتی وقتی این جایزه را به کیپلینگ[5]
دادید که در وصف اهمیت اجتماعیاش گفتهاند او امپراطوری بریتانیا را خلق کرد، حتی
وقتی این جایزه را به برنارد شاو دادید، بعضی از هموطنان آن نویسندگان نیز شکایت
داشتند چرا جایزه را به کسی دیگر ندادهاید.
تصور میکنم اگر نویسندهی
آمریکایی دیگری را هم جای من انتخاب میکردید همین را میگفتند. فرض کنیم تئودور
درایزر را انتخاب کرده بودید.
من هم مانند بسیاری دیگر از
نویسندههای آمریکا معتقدم درایزر، تنها، قدرنادانسته و اغلب منفور، بیش از هرکس
دیگری رد حجبوحیای ویکتوریایی و شاخصههای سبک هاولز را از داستان آمریکایی
پاک کرد و بهجایش صداقت، جسارت و شور زندگی نشاند. بدون پیشگامی او شک دارم هیچیک
از ما میتوانستیم به دنبال بیان زندگی، زیبایی و وحشت باشیم، بدون اینکه بخواهیم
سر از زندان درآوریم.
همکار خیلی خوبم شروود
اندرسن[6]
از این پیشرویی درایزر بسیار گفته است. خیلی خوشحال میشوم با او همراه شوم. رمان
اول و عالی درایزر، خواهر کری[7]،
که سی سال پیش جرئت چاپ آن را به خود داد و من بیستوپنج سال پیش آن را خواندم،
همچون تندبادی به آمریکای خانهنشین رسید و برای اولین بار پساز مارک تواین و
وایتمن، به فضای خفهی خانهی ما هوای تازه آورد.
بااینحال اگر جایزه را به
آقای درایزر میدادید، نالهی آمریکا به هوا بلند میشد. میشنیدید که میگفتند
سبکش - مطمئن نیستم این مفهوم اسرارآمیز «سبک» چیست، اما آنقدر آن را در نوشتههای
خرده منتقدها میبینم که لابد وجود دارد - میشنیدید که میگفتند سبکش متکلف است،
کلمههایش عاری از احساساند و کتابهایش تمام نمیشوند. فضلای محترم هم قطعاً
شکایت میکردند که در جهان آقای درایزر، مردان و زنان اغلب گناهکار و مصیبزده و
نومیدند، بهجای آنکه وجودشان، همانطور که شایستهی آمریکاییهای واقعی است، همیشه
شاد و پر از ترانه و فضیلت باشند.
اگر آقای یوجین اونیل[8]
را انتخاب میکردید که نمایشنامهنویسیِ آمریکا را ظرف دهدوازده سال بهکل دگرگون
ساخته است و آن را از دنیای دروغین ترفندهای تمیز و ماهرانه به جهانی از شکوه و
وحشت و عظمت بدل کرده است، به شما خاطرنشان میکردند که کارش بسیار بدتر از
تمسخربوده است... زندگی به چشم او چیزی نیست که مرتب، در اتاق مطالعهی مردی فاضل
چیده شده باشد، بلکه چیزی است وحشتناک، باشکوه و اغلب هولناک از جنس گردباد، زمینلرزه
و آتشی ویرانگر.
اگر هم جایزه را به آقای
جیمز برَنچ کَبل[9] میدادید، میگفتند در آثارش بدخواهی مفرطی موج میزند. به
همین ترتیب به شما میگفتند خانم ویلا کاتر، باوجود تمام فضیلتهای ساده و بیغلوغش
رمانهایش دربارهی روستاییهای نبراسکا، در آخرین رمان خود، بانوی گمشده،
در حق فضیلت انحصاری، همیشگی و شاید خستهکنندهی آمریکاییها بیانصافی کرده و
زنی تنها و بوالهوس را به تصویر کشیده که حتی در نظر مردمان نیکوکار هم جذابیت
عجیبی دارد، آن هم در داستانی بدون هیچ پیام اخلاقی. به شما میگفتند آقای هنری
مِنکِن بدترینِ تمسخرکنندگان است. میگفتند آقای شروود اندرسن سخت اشتباه میکند
که رابطهی جنسی را یکی از نیروهای زندگی با اهمیتی در حدواندازهی ماهیگیری بهشمار
میآورد؛ میگفتند آقای آپتون سینکلر سوسیالیست است و با انتقاد از کمال و بینقصی تولید انبوه و سرمایهداری در
آمریکا گناه میکند. میگفتند آقای جوزف هرگشایمر[10] که خیال میکند ظرافت رفتار و زیبایی ظاهر برای تحمل زندگی
روزمره اهمیت دارد آمریکایی نیست و آقای ارنست همینگوی[11] نهفقط زیادی جوان است، بلکه از آن بدتر زبانی را به کار
میبرد که آقایی محترم نباید بلد باشد، مستی را یکی از شیوههای ازلی انسان برای
رسیدن به خوشبختی بهشمار میآورد و میگوید ممکن است برای یک سرباز عشق از کشتوکشتار
جانانهی آدمها در میدان نبرد مهمتر باشد.
بله، این همکاران من آدمهای
شروری هستند. با انتخاب آنها همانقدر مرتکب کار ناشایستی میشدیدکه با انتخاب من
شدید، و بهعنوان یک آمریکایی میهنپرست - فراموش نکنید که یک آمریکایی در سال
۱۹۳۰ و نه ۱۸۸۰ - خوشحالم که این نویسندگان زنان و مردانِ هموطنم هستند و با
غرور از آنها سخن میگویم، حتی در اروپایی که نویسندگانی همچون توماس مان، اچ. جی. ولز، گالزورتی[12]،
کنوت هامسون[13]،
آرنولد بنت[14]،
فویشتوانگر[15]،
سِلما لاگرلوف[16]،
سیگرید اوندست[17]،
ورنر فون هایدنشتام[18]،
دانونتزیو[19]
و رومن رولان دارد.
سرنوشت حکم میکند در این
نوشته پیوسته بین خوشبینی و بدبینی در نوسان باشم، اما این سرنوشت هرکسی است که
در آمریکا مینویسد یا سخن میگوید یا هر کار دیگری میکند... در متناقضترین، دلسردکنندهترین
و هیجانانگیزترین سرزمین جهان امروز.
ازاینرو، پساز اینکه با
غرورِ نهچندان پوشیدهای نام مردان و زنان بزرگ ادبیات امروز آمریکا را فهرست
کردم و در واقع حتی نام دهدوازده نفر دیگر را جا انداختم که اگر وقت بود دوست
داشتم در ستایششان حرف بزنم، باید سخن از سرگیرم و بگویم در ادبیات معاصر آمریکا،
در واقع در تمام هنرهای آمریکا، جز معماری و فیلمسازی، ما - بله، ما که چنین
معیارهای ثمربخش و قدرتمندی در حوزهی تجارت و علم داریم - هیچ معیار و هیچ ارتباط
شفابخشی نداریم، هیچ قهرمانی که الگو قرارش دهیم یا ضدقهرمانی که محکومش کنیم، هیچ
راه مطمئنی که در پیش بگیریم و هیچ مسیر خطرناکی که از آن پرهیز کنیم.
رماننویسها، شاعرها،
نمایشنامهنویسها، مجسمهسازها یا نقاشهای آمریکایی مجبور است تنها و سردرگم کار
کنند و هیچ تکیهگاهی جز درستکاری خویش ندارد.
البته سرنوشت هنرمند همیشه
همین بوده است. فرانسوا ویونِ[20]
ولگرد و قانونشکن بهطور قطع هیچ پناهگاه امن و آسودهای نداشت که در آن خانمها
دستش را بگیرند و به جان محرومیتکشیده و جسم از آن محرومیتکشیدهترش آرامش
ببخشند. نام او، که بهحقیقت مرد بزرگی بود، در تاریخ بسیار بیشتر از آن دسته دوکها
و کاردینالهای قدرتمند زنده ماند که میگفتند او ارزش ندارد که به ردایشان دست بزند، درحالیکه سهم او و نویسندههای دیگر زاغهنشینی بود
و نان خشک.
هنرمندان آمریکایی محکوم به
چنین فقری نیستند. در واقع دستمزد خیلی خوبی هم به ما میدهند. نویسندهای که برای
خودش سرپیشخدمت، ماشین و ویلایی در پالم بیچ نداشته باشد در کارش شکست خورده است؛
ویلایی که در آن میتواند در جایگاهی تقریباً برابر با بزرگان بانکداری نشستوبرخاست
کند. ولی ظلمی بدتر از فقر بالای سرش است... این احساس که اثرش هیچ اهمیتی ندارد؛
که خوانندگانش از او انتظار دارند یا یک زینتگر باشد یا دلقک؛ یا با روی خوش
پذیرفتهاند کارش تمسخر است، احتمالاً بیشتر سروصدا دارد تا ضرر و در دل آدم خوبی
است؛ و قطعاً سرزمینی را که در آن ساختمانهای هشتادطبقه، میلیونمیلیون ماشین و
خروارخروار گندم تولید میشود کوچک بهشمار نمیآورد. هیچ نهاد و هیچ گروهی هم
ندارد که بتواند به آنها رو کند و از ایشان الهام بگیرد، انتقادشان را بپذیرد و
ستایششان برایش ارزشمند باشد.
نهادهای ما کدامند؟
فرهنگستان هنر و ادب
آمریکا، در کنار چندین نقاش، معمار و دولتمرد عالی، بین اعضای خود رئیس برجستهای
همچون نیکلاس موری باتلر، مرد فاضل ستودنی و شجاعی همچون ویلبر کراس[21]
و چند نویسندهی درجهیک دارد: شاعرهایی مثل ادوین آرلینگتن رابینسن[22]
و رابرت فراست، روزنامهنگار آزاداندیشی همچون جیمز تروزل آدامز[23]،
و رماننویسهایی مثل ادیت وارتون[24]،
هملین گارلند[25]،
اوئن ویستر[26]،
برند ویتلاک[27]
و بوت تارکینگتن[28].
ولی تئودور درایزر عضو این
مؤسسه نیست، همینطور درخشانترین منتقدمان هنری منکن، جورج جین ناتان[29]
که هنوز جوان است اما بهطور قطع در رأس منتقدهای تئاترمان قرار دارد، یوجین اونیل
که بهترین نمایشنامهنویس ماست و با هیچکس دیگری قابلمقایسه نیست، ادنا سنت
وینست میلی[30]
و کارل سندبرگ دو شاعر اصیل و پرشور، رابینسن جفرز و ویچل لیندسی[31]
و ادگار لی مسترز[32]
که مجموعه اشعار اسپون ریورِ[33]
او بهکلی با هر مجموعهشعری که تا آن زمان چاپ شده بود تفاوت داشت، اشعاری چنان
تازه، بااقتدار و رها از هرگونه ترس و تردید که همچون وحی نازل شد و مکتب تازهای
در شعر بومیان آمریکا ایجاد کرد. رماننویسها و داستانکوتاهنویسانی مثل ویلا کاتر،
جوزف هرگشایمر، شروود اندرسن، رینگ لاردنر[34]،
ارنست همینگوی، لوئیس برامفیلد[35]،
ویلبر دنیل استیل[36]،
فنی هرست[37]،
مری آستن[38]،
جیمز برنچ کابل و ادنا فربر[39]
عضو این مؤسسه نیستند، همینطور آپتون سینکر که چه ستایشش کنید و چه از سوسیالیسم
تندش منزجر باشید، باید گفت شهرت جهانیاش بیش از هر هنرمند آمریکایی دیگر، چه
رماننویس، چه شاعر، نقاش، مجسمهساز، نوازنده یا معمار است.
انتظار ندارم هیچ فرهنگستانی
از سعادت عضویت تمام این نویسندهها برخوردار باشد، اما فرهنگستانی که هیچیک از
این افراد عضوش نیستند و خود را از اینهمه سرزندگی، قدرت و اصالت در ادب آمریکا
محروم میکند، نمیتواند رابطهای با زندگی و آرزوهای ما داشته باشد. این
فرهنگستان نمایندهی ادبیات امروز آمریکا نیست... فقط نمایندهی هنری وادزورث
لانگفلوست.
میتوان پاسخ داد که
بالاخره اعضای فرهنگستان محدود به پنجاه نفرند، و طبیعی است که نمیتواند تمام
افراد شایسته را در خود بگنجاند. ولی راستش اغلب اندک غولهای ادبیمان از این جمع
کنار گذاشته شدهاند و بااینحال فرهنگستان برای سه شاعر فوقالعاده بد جا دارد،
همینطور برای دو نمایشنامهنویس بسیار ملودرام و بیاهمیت که شهرتشان را فقط
مدیون ریاست دانشگاهند، مردی که سی سال پیش طراحی خوشفکر و شوخطبق به شمار میآمد
و چند نفر دیگر که – متأسفانه اعتراف میکنم – هرگز اسمشان را نشنیدهام.
اجازه دهید دوباره بر این
حقیقت - چون حقیقت است - تأکید کنم که به فرهنگستان آمریکا حمله نمیکنم. این
فرهنگستان نهادی میهماننواز و بخشنده است و آشکارا از جایگاه والایی برخوردار
است. بهعلاوه فقط تقصیر فرهنگستان نیست که بسیاری از افرادی مهم ادبیات ما در آن عضو
نیستند. گاهی تقصیر خود آن نویسندگان است. برایم قابلتصور نیست که آن خرس قهوهای،
تئودور درایزر، در شامهای آرام و آتِنیِ فرهنگستان راحت باشد، اگر هم وینکن را
دعوت کنند با تمسخرهای پرسروصدا و بیادبانهاش خشمگینشان میکند. نه، به کسی حمله
نمیکنم... با اکراه است که به موضوع فرهنگستان میپردازم، چون نمونهی بسیار بینقصی
و نشان میدهد زندگی روشنفکران آمریکا تا چه حد از تمام معیارهای معتبر برای سنجش اهمیت
و واقعیت جدا افتاده است.
بیشتر دانشگاهها، دانشکدهها
یا سالنهای ورزشی ما نشانگر همین جدایی اسفبارند. چهار نمونه به ذهنم میرسد،
دانشکدهی رولینز در فلوریدا، دانشکدهی میدلبری در ورمانت، دانشگاه میشیگان و
دانشگاه شیکاگو - که رماننویس ممتازی مثل رابرت هریک[40]
و منتقد شجاعی مثل رابرت مورس لاوت بین دانشجویانش هستند - و نسبت به داستاننویسی
معاصر توجه خالصانهای از خود نشان دادهاند. چهار نمونه. ولی ذهن آدمها در
دانشگاهها، دانشکدهها، مراکز موسیقی و مدارس آموزش الهیات و لولهکشی و تابلوکشی
در آمریکا همانقدر کند است که ترافیک خیابانها. هرگاه ساختمانی دولتی را با
پنجرههای گوتیک روی پایهی قرصومحکمی از بتن ایندیانا میبینید، میتوانید مطمئن
باشید که یک دانشگاه است و چیزی حدود بیست هزار دانشجو دارد که همه به یک اندازه
مشتاقند از تحصیلکردگی و ضرر و زیانهایش دوری کنند، اما مدرک کارشناسی و جایگاه
اجتماعی حاصل از آن را نیز به دست آورند.
دانشگاههای ما از نظر اجتماعی به تودهی شهروندانمان نزدیکند و در مورد رشتههای
ورزشی هم همینطورند. هشتاد هزار نفر با شوروشوق بازی فوتبالی عالی را در یکی از
دانشکدههایمان تماشا میکنند. هرکدام پنج دلار دادهاند و از ده تا هزار کیلومتر
آنورتر آمدهاند هیجان تماشای بیستودو مرد را تجربه کنند که در زمینی با علامتهای
عجیب اینطرف و آنطرف میدوند. در طول فصل فوتبال، جایگاه یک بازیکن ماهر تقریباً
با بزرگترین و ستایششدهترین قهرمانهای سرزمینمان برابری میکند... حتی با هنری
فورد، رئیسجمهور هوور و کلنل لیندبرگ.
فقط در یک شاخه از یادگیری،
یعنی در علوم، اربابان کسبوکار که بر ما و کشورمان حکمرانی میکنند حاضرند به
عاشقان یادگیری ادای احترام کنند. هرچقدر هم که یکی از این اشراف تاجر از شعر یا
پردههای نقاشی بیزار باشد، لطف کرده و خوشحال میشود وجود دانشمندی مثل میلیکان[41]،
مایکلسن[42]،
بنتینگ[43]
یا تئوبالد اسمیت[44]
را تاب آورد.
ولی تناقض این است که
دانشگاههای ما هرچقدر ازنظر اجتماعی، ورزشی و علمی به ما نزدیکند، در رشتههای
هنری به همان اندازه منزوی و از واقعیت و زندگی خلاق دورند. برای استادی وفادار به ادبیات در دانشگاهی آمریکایی، ادبیات
چیزی نیست که یکی از انسانهای سادهی امروزی بنشیند و با رنج بسیار خلقش کند. نه،
چیزی مرده است که ابرانسانی به شیوهای جادویی خلقش کرده است، ابرانسانی که حتی اگر
فرض کنیم هنرمند بوده، دستکم صد سال پیش از اختراع شیطانیِ ماشینتحریر مرده است. در نظر هر استاد دانشگاه اصیلی، فکر
اینکه انسانی عادی بتواند اثر ادبی خلق کند، انسانی که میشود او را در حال راه رفتن در خیابان، با کتوشلواری
معمولی و ظاهری نهچندان متفاوت با یک راننده یا یک کشاورز دید، نفرتانگیز است.
استادهای آمریکایی ما دوست دارند ادبیات شفاف، سرد، خالص و مرده باشد.
تصور نمیکنم دانشگاههای آمریکایی در این امر تنها باشند. میدانم به نظر استادهای آکسفورد و کمبریج، توهینآمیز است که بگویید میشود ولز، بنت، گالزورتی و جورج مور[45] را که بهطرز ناشایستی هنوز زندهاند با کسی مثل ساموئل جانسن مقایسه کرد که بهزیبایی و قطعیت مرده است. تصور میکنم در دانشگاههای سوئد، فرانسه و آلمان استادهای زیادی وجود دارند که تشریح را به درک کردن ترجیح میدهند ولی در سرزمین نو، سرزنده و تجربهگرای آمریکا آدم انتظار دارد مدرسان ادب
سبد خرید شما خالی است.