در کوهستان جنون

در کوهستان جنون

اضافه به سبد خرید
سال انتشار: 1405 صحافی: شومیز تعداد صفحات: 224 قطع کتاب: جیبی
قیمت: ۳۷۵,۰۰۰تومان ( ۱۰٪ ):  ۳۳۷,۵۰۰تومان
شابک: 9786225696976

گزارشی علمی که نباید منتشر می‌شد.
در کوهستان جنون یکی از برجسته‌ترین آثار لاوکرفت و نمونه‌ای کلاسیک از وحشت کیهانی است: داستانی درباره‌ی محدودیت خرد انسانی، خطر دانستن بیش از اندازه و مواجهه با جهانی که نه برای انسان ساخته شده و نه اهمیتی برای بقای او قائل است.
دکتر ویلیام دایر، زمین‌شناس و استاد دانشگاه، روایت خود را نه برای ثبت یک کشف، بلکه به‌عنوان هشداری جدی خطاب به جامعه‌ی علمی بیان می‌کند. او عضو هیئتی پژوهشی بود و با پیشرفته‌ترین تجهیزات، راهی قطب جنوب شد؛ سفری که قرار بود مرزهای دانش زمین‌شناسی را جابه‌جا کند، اما به مواجهه‌ای هولناک با گذشته‌ای غیرانسانی انجامید.

تمجید‌ها

«نمونه‌ی اعلای لاوکرفت؛ داستانی که به‌مراتب خوش‌خوان‌تر از آثار دیگر این استاد وحشت است.» تئودور استورجن، نویسنده، در مجله‌ی Astounding Science Fiction

«در کوهستان جنون پیروزی تمام‌عیار لاوکرفت است.» اس. تی. جاشی، منتقد آمریکایی

«لاوکرفت با بردن ما به دوران پیشاتاریخ، امراض و اضطراب‌های نهفته در قلب مدرنیته‌ی صنعتی را عیان می‌کند.» چاینا میه‌ویل، نویسنده و منتقد ادبی انگلیسی

«در کوهستان جنون در قلل داستان‌های وحشت زبان انگلیسی قرار می‌گیرد.» مجله تایم

«در پرشورترین آثار لاوکرفت، از جمله در کوهستان جنون، یک شکوه مالیخولیایی و اُپراگونه وجود دارد؛ یک مرثیه‌ی غریب برای فقدانی وصف‌ناپذیر، برای یأس جوانی، برای تنهایی وجودی. مرثیه‌ای چنان فراگیر که حتی پس از محوشدن ته‌مانده‌ی این داستان لاوکرفتی، در خاطره‌ی خواننده همچون یک رویا پرسه می‌زند.»

جویس کارول اوتس

«هنوز خیلی مانده کسی بیاید و جایگاه بزرگ‌ترین نویسنده‌ی داستان‌های ترسناک کلاسیک را از لاوکرفت بگیرد و از آن خود کند.» استیون کینگ

دیدگاه‌ها

هیج دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده!

دیدگاه خود را وارد کنید.

دانلود پی‌دی‌اف

بخشی از کتاب


فصل اول

من به گفتار آمده‌ام چون رجال علم از آویزه‌ی‌گوش‌کردن سفارشم سر باز زده‌اند، بی‌آن‌که بدانند چرا. هیچ دلم نمی‌خواهد بگویم چرا با این تهاجم حساب‌شده به جنوبگان مخالفم –به سرزمین صید کثیر سنگواره‌ها، به سرزمین نَقّابی‌های بسیار و آب‌شدن یخ‌پهنه‌های کهن– و اکراهم دوچندان می‌شود چون این هشدارم چه‌بسا بیهوده باشد.
فاش‌کردن این حقایق مسلّم همان و به ورطه‌ی تردید غلتیدنشان همان؛ اما اگر من روی این روایت حیرت‌آور و باورنکردنی سرپوش بگذارم دیگر هیچ اثری از آن نخواهد ماند. عکس‌هایی که تاکنون مکتوم مانده‌اند، چه عکس‌های عادی و چه هوایی، حرف من را تصدیق خواهند کرد، از آن رو که به‌غایت آشکار و واضح‌اند. با این وجود، تردید دامن آن‌ها را هم خواهد گرفت، چون حد‌و‌مرزی بر خودفریبی زیرکانه‌ی آدم‌ها نیست. شکی نیست که نقاشی‌های جوهری هم به چشم جعل‌هایی ناشیانه به ریشخند گرفته خواهند شد، هرچند غرابت فنون منعکس‌شده در آن‌‌ها به چشم کارکشته‌های هنر خواهد آمد و ذهنشان را به خود مشغول خواهد کرد.
باری، باید به داوری و رأی آن معدودْ سردمداران علم اتکا کنم که از یک‌سو استقلال فکری کافی داشته باشند تا یافته‌های من را، چه بر اساس ماهیتِ مع‌الأسفْ قانع‌کننده‌شان و چه در پرتوی روایات اساطیری سرسام‌آور سرآغازین، بسنجند و از سوی دیگر، حرفشان آن‌قدری معتبر باشد که جامعه‌ی سیاحان را از هرگونه عزم‌سفر شتاب‌زده و بلندپروازانه به آن کوهستان جنون باز دارد. مایه‌ی تأسف است که بی‌نام‌ونشانانی همچون من و همکارانم، که تنها در دانشگاهی کوچک اشتغال داریم، کار چندانی از دستمان برنمی‌آید، حال آن‌که با مسئله‌ای بسیار غوغاآفرین و بی‌نهایت غیرعادی در سرشت خود سروکار داریم.
شبهه‌ی دیگری که علیه ما وجود دارد این است که ما در حیطه‌هایی که حرفش خواهد رفت، به معنای دقیق کلمه، متخصص نیستیم. هدف من برای همراهی هیئت اکتشافی دانشگاه میسکتانیک ، در جایگاه یک زمین‌شناس، تنها دستیابی به نمونه‌های عمیق لایه‌ی سنگ و خاکِ استخراج‌شده از نقاط مختلف قاره‌ی جنوبگان بود و بس. این کار به‌مدد دستگاه حفاری قدرتمندی انجام می‌شد که ساخته‌ی دست پروفسور فرانک. اچ. پبودی  از دپارتمان مهندسی ما بود. من اصلاً نمی‌خواستم در هیچ حوزه‌ای جز حوزه‌ی تحقیقاتی خودم پیشگام باشم، اما امیدوار بودم که استفاده از این دستگاه مکانیکی جدید در نقاط مختلفِ مسیرهای سابقاً اکتشاف‌شده یافته‌هایی را برایمان به ارمغان آورَد که دست‌یابی به آن‌ها با روش‌‌های معمول جمع‌آوری میسر نبوده. همان‌طور که عموم مردم همین حالا هم از گزارش‌های ما دستگیرشان شده، دستگاه حفاری پبودی نظیر نداشت و در زمینه‌ی خودش انقلابی به حساب می‌آمد؛ چه از نظر سبک‌وزنی و قابلیت حمل‌ونقل آسان، چه به لحاظ فنی و ویژگی‌اش در ترکیب نظریه‌ی رایج حفاری آرتزین با نظریه‌ی حفاری دَورانی کم‌قُطر، جوری که می‌توانست خودش را سریعاً با سختی متغیر لایه‌های هدف تطبیق بدهد. دستگاهی با مته‌ی فولادی، میل‌های رابط مفصل‌دار، موتور بنزینی، دکل جمع‌شونده‌ی چوبی، تجهیزات دینامیت‌افکن، سیم‌کشی برق، ابزار کَنده‌زدای مارپیچ، و تجهیزات جداره‌پوشی برای حفاری حفره‌هایی به قطر 5 اینچ و حداکثر عمق 1000 فوت، به‌همراه تمامی متعلقات موردنیاز؛ همه‌ی این‌ها طوری کنار هم قرار گرفته‌ بود که سه سورتمه‌ی هفت‌سگه برای حمل آن کفایت کند و این امر به لطف آلیاژ مخصوصی از آلومینیوم ممکن شده بود که در ساخت بیشتر قطعات فلزی دستگاه به کار رفته بود. چهار هواپیمای بزرگ ساخت شرکت دورنیه هم در اختیار داشتیم که مخصوصاً برای پرواز در ارتفاعات بالایی که فلات جنوبگان ایجاب می‌کند طراحی شده بود و به گرمکن سوخت و تجهیزات استارت سریع ابداع پبودی مجهز بودند. این هواپیماها می‌توانستند کل هیئت ما را از پایگاهی واقع در سرحد یخ‌تاق راس بردارند و در نقاط مناسب فرودی که در جای‌جای سرزمین وجود داشت پیاده کنند. از آن‌جا هم شماری از سگ‌های سورتمه‌کش کارمان را راه می‌انداختند.
برنامه داشتیم تا جایی که یک فصل جنوبگانی – یا حتی طولانی‌تر از آن، اگر واقعاً اقتضا می‌کرد – به ما اجازه می‌داد، آن نواحی را بررسی کنیم. عمده‌ی فعالیتمان در رشته‌کوه‌ها و فلات جنوبیِ دریای راس بود، در ناحیه‌هایی که پیشتر شکلتون، آماندسن، اسکات و بایرد  آن را کم‌وبیش کاوش کرده بودند. از آن‌جا که مکرراً مکان اردوگاهمان را تغییر می‌دادیم و به مسافت پهنه‌های قابل‌تفکیک از منظر زمین‌شناسی جابه‌جا می‌شدیم – هر دو امر به لطف هواپیماها – توقع داشتیم که مقدار بی‌سابقه‌ای نمونه استخراج کنیم، علی‌الخصوص از لایه‌های پرکامبرینی که پیش از این مقدار ناچیزی نمونه‌های جنوبگانی از آن‌ها به دست آمده بود. همچنین امید داشتیم بتوانیم تا آن‌جا که می‌شود اقسام سنگ‌های فسیل‌دار فوقانی را جمع کنیم، چون تاریخچه‌ی حیات بدوی این مرزوبوم، این سرزمینِ سترونِ فسردن و زوال، تأثیر بسیاری بر دانش ما از سرگذشت زمین دارد. امروزه آشکار شده است که سرزمین جنوبگان روزگاری قاره‌ای معتدل و چه‌بسا گرمسیری بوده؛ قاره‌ای سرشار از حیات نباتی و جانوری که حالا گلسنگ‌ها، آبزیان، عنکبوتیان و پنگوئن‌های کرانه‌ی شمالی تنها بازماندگان آن هستند. انتظار داشتیم این دانسته‌ها را پردامنه‌تر، دقیق‌تر و جزئی‌تر کنیم. هنگامی که یکی از حفاری‌های مقدماتی‌‌مان نشانه‌هایی از وجود فسیل را آشکار می‌کرد، ما بایستی دهانه‌ی حفره را به‌وسیله‌ی انفجار گشادتر می‌کردیم تا نمونه‌هایی با اندازه‌ و کیفیت مناسب به دست آوریم.
حفاری‌های ما –که عمقشان با توجه به رُخ‌نمون  صخره‌ای یا خاکی روی زمین متغیر بود– علی‌القاعده بر سطوحی از زمین محدود می‌شد که از هرگونه پوششی عاری یا تقریباً عاری باشند؛ حال‌آن‌که، به دلیل پوشیده‌شدن لایه‌های زیرین با یخ سفت‌و‌سختی به ضخامت یک یا دو مایل، این سطوح فقط در سراشیبی‌ها و یال‌ کوه‌ها پیدا می‌شد. در توان ما نبود که فرصت حفاری‌مان را در هر زمین یخ‌بسته‌ای که سر راهمان بود هدر بدهیم. هرچند پبودی چاره‌ای هم برای این مسئله اندیشیده بود؛ فروبردن الکترودهای مس‌اندود در چندین حفره و ذوب‌کردن نقاط محدودی از یخ به‌وسیله‌ی جریانی که از یک دینام بنزین‌سوز تغذیه می‌شد. هیئت اکتشافی استارک‌ودر-مور  هم که به‌زودی اعزام خواهد شد، قصد دارد همین چاره را به کار بگیرد، چاره‌ای که هیئت ما با آن‌همه کبکبه‌ودبدبه فقط توانست به بوته‌ی آزمایش بگذاردش، نه به ورطه‌ی عمل. من هم که از زمان بازگشتن از جنوبگان به‌کرّات هشدارشان داده‌ام، اما کو گوش شنوا.
عموم مردم به‌واسطه‌ی گزارش‌های تلگرافی  پیاپی ما به آرکهام ادورتایزر  و مطبوعات وابسته به آن، و همچنین آخرین مقاله‌های من و پبودی، از کم‌وکیف هیئت اکتشافی میسکتانیک باخبرند. هیئت ما متشکل از چهار مرد دانشگاهی بود؛ پبودی، لیک  از دپارتمان زیست‌شناسی، اتوود  از دپارتمان فیزیک (که هواشناس هم بود)، و من، نماینده‌ی دپارتمان زمین‌شناسی، که اختیارات ناچیزی داشتم – به‌همراه شانزده دستیار: هفت فارغ‌التحصیل میسکتانیک و نه مکانیک کاردان. از این شانزده نفر، دوازده‌تایشان خلبان‌های قابلی بودند و همگی، به‌جز دو نفر، در اپراتوری فرستنده‌های تلگرافی سررشته داشتند. همین‌طور هشت تایشان، علاوه‌ بر من و پبودی و اتوود، بلد بودند چطور با قطب‌نما و سکستانت  جهت‌یابی کنند. ضمناً، نیازی به گفتن نیست که خدمه‌ی هر دو کشتی‌مان هم تکمیلِ تکمیل بود - کشتی‌های چوبی سابقاً وال‌گیر که برای سِیر در آب‌های یخی تقویت و به موتورهای بخار یدک تجهیز شده بودند. پشتوانه‌ی مالی ‌هیئت ما به‌مدد بنیاد ناتانیل دربی پیکمن  و چند فقره کمک‌هزینه‌ی ویژه‌ی دیگر تأمین شده بود. به همین خاطر، با این‌که از شهرت و آوازه‌ی چندانی برخوردار نبودیم، تدارکاتمان بی‌کم‌وکاست بود. 
سگ‌ها، سورتمه‌ها، ماشین‌ها، وسایل اردوگاه و قطعات نصب‌نشده‌ی پنج‌تا هواپیمایمان را در بوستون تحویل گرفتیم و از همان‌جا بارِ کشتی‌هایمان کردیم. برای اهداف مشخصمان چنان خوب تجهیز شده بودیم که هوش از سر هر کسی می‌پراند و در همه‌ی زمینه‌ها، چه تدارکات و چه جیره‌بندی و چه حمل‌ونقل و چه اردوزَنی، از تجارب سودمند پیشینیان متأخر و به‌غایت مستعد خود بهره می‌بردیم.
از سوی دیگر، همین شهرت پیشینیان بود که بر هیئت اکتشافی ما -علی‌رغم لیاقت بسیار - سایه‌ی گمنامی افکند.
همان‌طور که روزنامه‌ها نوشتند، ما دوم سپتامبر 1930 از بندر بوستون بادبان کشیدیم. سیر بی‌تلاطمی را در امتداد ساحل پیش گرفتیم و از آن‌جا به آبراه پاناما افتادیم. در ساموآ، هوبارت و تاسمانی اتراق کردیم و در آخرین توقفگاهی که نام بردم، آخرین توشه‌مان را بار زدیم. هیچ‌کدام از اعضای هیئت تا‌به‌حال پایش را به سرزمین‌های قطبی نگذاشته بود، به همین خاطر تماماً به ناخداهای کشتی‌هایمان اتکا کرده بودیم؛ جی.بی. داگلاس ، که علاوه‌بر هدایت کشتی دودَ کَل آرکهام رهبری کل قوای دریایی را هم بر عهده داشت، و جورج ثورفینسن ، که کَرَجی میسکتانیک را هدایت می‌کرد - هر دو از پیش‌کسوتان وال‌گیری در آب‌های جنوبگان بودند. همین‌که دنیای مسکون را ترک گفتیم، خورشید درشمال‌ مدام پایین و پایین‌تر می‌رفت و هر روز بیش از روز پیش بر فراز افق می‌ماند. در عرض 62 درجه‌ی جنوبی اولین یخ‌کوه‌هایمان را، اجسامی تخته‌مانند با دیواره‌های عمودی، دیدیم و بیستم اکتبر با به‌جاآوردن طُرفه‌آیین دریانوردان  از مدار جنوبگان گذر کردیم. اما پیش از عبورمان، یخ‌پاره‌ها ما را به دردسر عظیمی انداختند. کاهش دما، آن هم بعد از طی مسیر طولانی‌مان از میان مناطق گرمسیری، سخت اذیتم می‌کرد، اما سعی کردم خم به ابرو نیاورم و برای سخت‌ترین مشقت‌های پیشِ‌رو خودم را آماده کنم. چندین بار تأثیرات این شرایط جویِ عجیب مرا در دام افسون انداخت؛ یک بار، سرابی دیدم که با واقعیت مو نمی‌زد. تا‌به‌حال در عمرم سراب ندیده بودم. در این سراب، یخ‌کوه‌های دوردست‌ها پیش چشمانم به برج‌وباروهای قلعه‌های کیهانی‌ای‌ درآمدند که در عقل نمی‌گنجید.
 از میان یخ‌پاره‌ها، که خوشبختانه نه‌چندان وسیع بودند و نه به‌هم‌پیوسته، گذشتیم. در عرض 67 درجه‌ی جنوبی و طول 175 درجه‌ی شرقی دوباره به آب‌های آزاد راه یافتیم. صبح بیست‌وششم اکتبر یک چشمکِ خشکی  بسیار درخشان در جنوبمان پدیدار شد و ظهرنشده از هیجان سرازپا نمی‌شناختیم، چون پیش‌رویمان رشته‌کوهی بود عظیم، سربه‌فلک‌کشیده، برف‌پوش، که تا چشم کار می‌کرد خود را گسترده بود. سرانجام با سرحدی از این قاره‌ی نامکشوف کبیر و عالم پررمز‌ورازِ مرگِ یخ‌بسته‌اش روبه‌رو شده بودیم. این قله‌ها مشخصاً جزئی از رشته‌کوه ادمیرالتی بودند که راس کشفش کرده بود، و حال کاری که باید می‌کردیم این بود که دماغه‌ی ادر را دور بزنیم و از کناره‌ی شرقی ویکتوریا لَند سِیر کنیم تا به پایگاه مقصدمان در ساحل دریاراه مک‌موردو، واقع در دامنه‌ی آتش‌فشان اربوس در عرض 77 درجه و 9 دقیقه‌ی جنوبی، برسیم.
 آخرین سیر ما در این سفر درخشان و خیال‌آفرین بود؛ خورشید شمالی کم‌‌ارتفاع نیمروز و همین‌طور خورشید جنوبی کم‌ارتفاع‌تر که نیمه‌شب‌ افق را می‌خراشید، پرتوهای مه‌گرفته‌ی سرخ‌گونش را می‌ریخت روی برف سفید و یخ نیلگون و آبراهه‌ها و رگه‌های سیاه گرانیت بیرون‌زده از یخ، و در پس‌زمینه‌ی باخترْ مدام پدیدار می‌کرد قله‌های سترون اسرار را. گاه‌به‌گاه تندبادهای توفنده‌ی جنوبگانی از میان ستیغ‌های پرت‌افتاده می‌وزید. ضرباهنگش چنان بود که گویی نی‌انبانی رام‌نشده و نیمه‌هشیار تصنیفی شش‌دانگ می‌نوازد، ضرباهنگی که پریشنده و حتی کمی ترس‌آور بود، انگار که در ناخودآگاه آدم یادآور چیزی باشد. چیزی در این منظره وجود داشت که من را یاد نقاشی‌های آسیایی عجیب و دلهره‌آور نیکلای رُریخ  می‌انداخت، و یاد اوصاف فلات لنگ ، این مکان منحوس افسانه‌ای، که به‌مراتب عجیب‌تر و دلهره‌آور است. شرح این فلات در کتاب رعب‌آور نکرونومیکون  نوشته‌ی عبدالله الحظرد ، این عرب شوریده‌حال، آمده است. بعدترها بر خودم لعنت می‌فرستادم که در کتابخانه‌ی دانشگاه این کتاب اهریمنی را تورقی کرده بودم.
هفتم نوامبر بود که رشته‌کوه غربی موقتاً از دیدرسمان خارج شد و از جزیره‌ی فرانکلین گذشتیم. روز بعدش قله‌های دو کوه اربوس و ترور و رشته‌کوه طویل پِری در پشت‌سرشان آشکار شد. حالا در افق پَست شرقی‌مان خط سفید یخ‌تاق راس کشیده شده بود،قد افراشته تا ارتفاع 200 فوت، درست مثل پرتگاه‌های صخره‌ای کبک، و این نشانه‌ای بود از پایان مسیر روبه‌جنوب ما. عصرهنگام به دریاراه مک‌موردو وارد شدیم و در بادپناه کوه دودزای اربوس از ساحل دورتر و دورتر شدیم. قله‌ی تفاله‌پوش در پس‌زمینه‌ی شرقی آسمان تا ارتفاع 12 هزار و 700 فوتی قد کشیده بود، انگار عکس‌برگردانی از کوه مقدس فوجی در ژاپن باشد، و آن‌سویش، قامت سفید و شبحگون کوه ترور، که حال آتش‌فشانی خاموش ا‌ست، تا ارتفاع 10 هزار و 900 فوتی بالا رفته بود. هرازگاهی توده‌های دود از قله‌ی اربوس دمیده می‌شد. یکی از دستیاران فارغ‌التحصیلمان- جوان مستعدی که دنفورث  نام داشت- به چیزی روی سراشیبی برف‌پوش کوه اشاره کرد که شبیه گدازه بود. او همچنین خاطرنشان کرد که این کوه، کشف‌شده در سال 1940، بی‌بروبرگرد الهام‌بخش سطوری بود که پو هفت سال بعدش سرود: 

گدازه‌ها،
بی‌آن‌که خم آورند بر جبین
می‌غلتانند سیلی از گوگرد را بر دامان یانِک
در آن غایی‌اقالیم قطب زمین
و باز، یک‌یک از پی هم، می‌غلتند مویه‌کنان بر دامان یانک

در آن خطّه‌ی شمالگانِ زمین .  

دنفورث از این چیزهای عجیب‌وغریب زیاد می‌خواند و چپ‌وراست از پو حرف می‌زد. من خودم هم به پو علاقه داشتم، آن هم به‌سبب توصیفات او از جنوبگان در تنها داستان بلندش، یعنی کتاب دلهره‌آور و رازآلود آرتور گوردون پیم . روی ساحل بایر و روی یخ‌تاق مرتفع پس‌زمینه‌اش، فوج‌فوج پنگوئن کریه و بی‌تناسب، قات‌قات می‌کردند و تپ‌تپ بال‌وپر می‌زدند. فوک‌های چاق‌وچله هم یا در آب شنا می‌کردند یا ولو شده بودند روی تکه‌یخ‌های بزرگ و شناور و آهسته‌رو.
بامداد نهمین روز ماه، کمی بعد از نیمه‌شب، با قایق‌هایی کوچک به‌سختی در جزیره‌ی راس پهلو گرفتیم. از هرکدام از کشتی‌ها یک ریسمان به جزیره متصل کردیم و آماده ‌شدیم تا به‌کمک بویه‌های کمَربندی  باراندازی را شروع کنیم. با این‌که پیش از ما هیئت‌های اسکات و شکلتون  بر این‌جا قدم گذاشته بودند، حسمان در بدو ورود به خاک جنوبگان، غم‌بار و غامض بود. اردوگاهی که روی ساحل یخ‌زده و زیر تُنده‌ی آتش‌فشان برپا کرده بودیم موقت بود و مرکز فرماندهی در کشتی آرکهام قرار داشت. هرچه را نیاز داشتیم بارگیری کردیم؛ تمامی دستگاه‌های حفاری، سگ‌ها، سورتمه‌ها، چادرها، آذوقه‌، گالن‌های بنزین، ابزارهای یخ‌گداز آزمایشی، دوربین‌های عادی و هوایی، قطعات هواپیما، و چیزهای دیگری من‌جمله سه دستگاه تلگراف قابل‌حمل (منهای آن‌هایی که در هواپیماها داشتیم) که قادر بودند از هر نقطه‌ا‌ی از قاره‌ی جنوبگان که یحتمل قرار بود ازشان بازدید کنیم با دستگاه مرکزی موجود در کشتی آرکهام ارتباط بگیرند. دستگاه کشتی با جهان بیرون ارتباط داشت و قرار بود گزارش‌های مطبوعاتی را به مرکز مخابراتی قدرتمند آرکهام ادورتایزر، واقع در کینگزاسپورت هد در ماساچوست بفرستد. امیدوار بودیم که کارمان را در طول یک تابستان جنوبگانی تمام کنیم. اما اگر کاشف به عمل می‌آمد که ممکن نیست، برنامه داشتیم زمستان را در آرکهام سر کنیم و میسکتانیک را پیش از یخ‌زدن آب‌ها به شمال بفرستیم تا برای یک تابستان دیگر تجهیزات و آذوقه بیاورد. 
نیازی نیست آن‌چه را تاکنون روزنامه‌ها درباره‌ی اولین اقداماتمان چاپ کرده‌اند بازگو کنم؛ صعودمان به کوه اربوس، حفاری‌های موفقمان در نقاط متعدد جزیره‌ی راس که حتی در لایه‌های سخت سنگی هم با چنان سرعت چشمگیری انجام می‌شد که فقط از دستگاه پبودی برمی‌آمد، استفاده‌ی آزمایشی از ابزارهای کوچک یخ‌گداز، صعود پرخطرمان به یخ‌تاق راس با سورتمه و تجهیزات، و آن واپسین باری که بر فراز یخ‌تاق قطعات پنج هواپیمای بزرگمان را سر هم کردیم. سلامت اعضای پیاده‌ی ما -مشتمل بر بیست مرد و پنجاه‌و‌پنج سگ سورتمه‌کش- دستاوردی بود برای خودش، هرچند هنوز یخبندان‌ها و طوفان‌های ویرانگر به سراغمان نیامده بود. بیشتر اوقات دما بین18- تا 3- درجه‌ی سانتی‌گراد در نوسان بود. زمستان‌ها و طوفان‌های نیو انگلند ما را برای چنین سختی‌هایی آبدیده کرده بود. اردوگاهمان در یخ‌تاق تقریباً دائمی بود و به ذخیره‌گاهی برای بنزین، آذوقه، دینامیت و چیزهای دیگر بدل شد.
ما تنها به چهار تا از هواپیماها برای حمل وسایل اکتشاف نیاز داشتیم و پنجمی را همراه یک خلبان و دو خدمه‌ی کشتی در ذخیره‌گاه گذاشته بودیم تا اگر تمامی هواپیماهای دیگر از دست رفت، راهی برای رسیدن به آرکهام داشته باشیم. بعدترها، آن وقت‌هایی که از همه‌ی این چهار هواپیما برای جابه‌جایی وسیله‌ها استفاده نمی‌کردیم، یکی یا دو تا را برای رفت‌وآمد بین ذخیره‌گاه و یک پایگاه دائمی دیگر در فلات بزرگ، واقع در ششصد الی هفتصد‌مایلی جنوب و آن‌سوی یخچال طبیعی بیردمور، به کار می‌گرفتیم. با این‌که همه‌ی سیاحان در روایت‌هایشان از بادهای مهیب و طوفان‌هایی که از فلات سرازیر می‌شود متفق‌القول بودند، ما تصمیم گرفتیم هیچ پایگاه میانی‌ای بین این دو نداشته باشیم و خطرش را به‌خاطر صرفه‌جویی و چه‌بسا بازدهی بیشتر به جان بخریم. 
روزنامه‌ها از پرواز نفس‌گیر، چهارساعته و بی‌وقفه‌ی گردان هوایی ما در روز 21 نوامبر گفته‌اند؛ بر فراز یک پشته‌ی یخی مرتفع که ستیغ‌های بی‌شمارش از غرب بیرون زده بود پرواز می‌کردیم و سکوت‌های گنگ در دادوبیداد موتورهای ما طنین می‌انداخت. باد آن‌قدرها برایمان دردسرساز نشد و به‌کمک قطب‌نمای رادیویی‌مان توانستیم از تنها مه کورکننده‌ای که بر مسیرمان آمد گذر کنیم. وقتی که بلندی‌های وسیعی، بین عرض 83 و 84 درجه، پیش‌رویمان پدیدار شد، فهمیدیم که به یخچال طبیعی بیردمور، بزرگ‌ترین دره‌یخچال جهان، رسیده‌ایم و از این پس دریای یخ‌زده قرار بود جای خودش را به یک کرانه‌ی کوهستانی عبوس بدهد. حقیقت داشت؛ ما سرانجام به جهان سفید و ازْازل‌مرده‌ی  منتهای جنوب پا گذاشته بودیم و دیدن قله‌ی کوه ننسن در دوردست‌های شرق که تا 15 هزار فوت قد کشیده بود هم هر تردید باقی‌مانده‌ای را برطرف می‌کرد.
آوازه‌ی برخی از دستاوردهای ما در تاریخ خواهد پیچید؛ برپایی موفقیت‌آمیز پایگاه جنوبی بر روی یخچال در عرض 7 درجه و 86 دقیقه و طول 174 درجه و 23 دقیقه، حفاری‌ها و انفجارهای بی‌سابقه از حیث سرعت و نتیجه‌بخشی به‌کمک سفرهای سورتمه‌ای و پروازهای کوتاه‌مدتمان در نقاط مختلف، صعود صعب و فاتحانه‌ی پبودی و دو تن از فارغ‌التحصیل‌ها-گدنی  و کرول - از کوه ننسن در روزهای سیزده الی پانزده دسامبر. تقریباً در ارتفاع 8 هزار و 500 فوتی بالای سطح دریا بودیم که حفاری‌های آزمایشی نشان داد سطح سنگی زمین در یک‌سری از نقطه‌ها زیر تنها 12 فوت یخ و برف قرار دارد. از دستگاه‌های کوچک یخ‌گدازمان کمک گرفتیم و حفره‌هایی ساختیم و این‌جا و آن‌جا را با دینامیت منفجر کردیم، جاهایی که به عقل هیچ‌یک از کاوشگرهای قبلی نرسیده بود که به جمع‌آوری نمونه‌های معدنی از آن‌ها برآید. گرانیت‌های پرکامبرینی و ماسه‌سنگ‌های بیکنی که از آن‌جا به دست آوردیم مهر تأییدی بر فرضیه‌ی ما مبنی بر همگن‌بودن این فلات زد. طبق فرضیه‌ی ما، این فلاتْ، از لحاظ جنس غالب توده‌ی زمین، مشابه بخش اعظم قاره در سمت غرب است، اما کم‌وبیش با بخش‌هایی که در سمت شرق و پایین آمریکای جنوبی گسترش یافته تفاوت دارد. ما در ابتدا گمان می‌کردیم این بخش‌ها یک قاره‌ی کوچک‌ترِ جداگانه را تشکیل می‌دهد که به‌وسیله‌ی مرز تلاقی یخی دریاهای راس و ودل جدا شده است. هرچند امروزه می‌دانیم بایرد آن نظریه را رد کرده است. 
در برخی از ماسه‌سنگ‌ها، که پس از مشخص‌شدن ماهیتشان منفجر و قلم‌تراشی شده بودند، نمونه‌های بسیار جالبی از فسیل‌ها و فسیل‌نگاره‌ها یافتیم؛ از جمله سرخس‌ها، جلبک‌ها و زنبق‌های دریایی، تریلوبیت‌ها، و نرم‌تنانی همچون شکم‌پایان و لیسه‌ها، که همگی به‌نظر اهمیت به‌سزایی در شناخت تاریخ حیات بدوی منطقه داشتند. یک نقش ناشناخته‌ی سه‌گوش شیاردار هم پیدا کردیم که بزرگ‌ترین قطرش حدود 1 فوت بود و لیک آن را با چسباندن تکه‌های سه سنگ‌لوحِ به‌دست‌آمده از حفره‌ی حاصل از انفجاری عمیق سرهم کرده بود. این تکه‌ها از نقطه‌ای در سمت غرب، نزدیک رشته‌کوه کویین الکساندرا، به دست آمده بود. به نظر لیک، در مقام یک زیست‌شناس، آن نقش‌ها بی‌اندازه معماگونه و بحث‌برانگیز بود، هرچند به چشم منِ زمین‌شناس‌ تفاوت چندانی با فسیل‌نگاره‌های رایج سنگ‌های رسوبی نداشت. سنگ‌لوح اساساً چیزی جز سازند حاصل از دگرگونی با هسته‌ای از لایه‌های رسوبی نیست و چه‌بسا پیش می‌آید که فشار رسوب‌گذاری نقش‌های فسیلی جامانده روی لایه‌ها را دچار اعوجاج کند. از همین رو دلیلی نمی‌دیدم که ذهنم را زیادی مشغول آن فسیلواره‌ی شیاردار کنم.
روز ششم ژانویه‌ی 1931، من، لیک، پبودی، دنفورث، چهار مکانیک و هر شش دانشجو سوار بر دو تا از بزرگ‌ترین هواپیماهایمان مستقیماً بر فراز قطب جنوب پرواز کردیم. یک بار مجبور شدیم به‌خاطر وزش شدید باد ارتفاعمان را کم کنیم اما خوشبختانه این وزش منجر به طوفان نشد. همان‌طور که روزنامه‌ها نوشته‌اند، این پرواز یکی از پروازهای رصدی ما بود. حین پروازهای قبلی در تلاش بودیم تا عارضه‌های زمین نامکشوف زیر چشممان را، که پیش از آن پای هیچ کاوشگری به آن نرسیده بود، برای نقشه‌نگاری رصد کنیم. پروازهای قبلی ما جز ناامیدی چیزی در پی نداشت. با این وجود، خوب نشانمان داد که نواحی قطبی چه در چنته دارد و چه سراب‌های وهم‌آفرین و فریبنده‌ای می‌تواند خلق کند، خرواری که مشتی از آن را در سفر دریایی‌مان دیده بودیم. کوه‌های دوردست در آسمان طوری شناور بودند که انگار شهرهایی افسون‌شده باشند، و تمام دنیای سفید اطرافمان، زیر سِحرِ خورشیدِ افق‌نشینِ نیمه‌شب، نرم‌نرمک به سرزمین‌های سیمین و زرین‌فام و گلگون رؤیاهای دانسنی  و آمال ماجراجویانه بدل می‌شد. در روزهای ابری، پروازکردن کاری بود دشوار، چون در آن هنگام زمین برف‌پوش و آسمان عادت داشتند یکی شوند به مغاکی متلون و ملکوتی، بی هیچ افقی که این دو را از هم سوا کند.
پس از مدتی مدید تصمیم گرفتیم که همان نقشه‌ی ابتدایی‌مان را اجرا کنیم. قرار بود هر چهار هواپیمای کاوشگرمان را پانصد مایل به‌سوی شرق برانیم و یک پایگاه فرعی در نقطه‌ای که پیش‌بینی می‌کردیم بر قاره‌ای کوچک‌تر واقع باشد بنا کنیم، البته که الان می‌دانیم اصلاً قاره‌ی کوچک‌تر و بزرگ‌تری در کار نبود. نمونه‌های زمین‌شناختی‌ای که از آن‌جا به دست می‌آمد باید برای مقایسه مطلوب می‌بود. سلامتمان هم تا آن موقع به‌خوبی حفظ شده بود. آب‌لیمو جور برنامه‌ی غذایی یکنواخت‌ کنسروی و نمک‌سودمان را می‌کشید. دما هم معمولاً حد معمول یخبندان بود که ما را از پوشیدن ضخیم‌ترین لباس‌های خزدوختمان معاف می‌کرد. تابستان بود و اگر کمی همت به خرج می‌دادیم می‌توانستیم کارمان را تا مارس تمام کنیم و از یک اقامت زمستانه‌ی طاقت‌فرسا و تحمل شب‌های بلند جنوبگانی اجتناب کنیم. طوفان‌های سهمگین زیادی از غرب به‌سوی ما وزیدن گرفته بود اما به‌کمک مهارت‌ اتوود در ساخت آشیانه‌های ابتدایی برای هواپیماها و بادشکن‌هایی متشکل از توده‌های بزرگ برف و تقویت ساختمان‌های مهم اردوگاه توانستیم از آسیب جلوگیری کنیم. بخت‌یاری و بهره‌وری ما واقعاً باورنکردنی بود.
البته که دنیای بیرونْ از برنامه‌ی ما خبر داشت و آوازه‌ی پافشاری عجیب و سرسختانه‌ی لیک هم به گوش این‌و‌آن خورده بود که می‌گفت پیش از عزیمت اساسی‌مان به پایگاه جدید باید سفر کاوشگرانه‌ای به‌سمت غرب، یا دقیق‌تر بگویم، به شمال‌غربی، داشته باشیم. گویا نقوش سه‌گوشِ شیارگونه‌ی‌ حک‌شده بر آن سنگ‌لوح ذهنش را متهورانه مشغول کرده بود. با بررسی آن‌ فسیلواره‌ها به برخی تناقض‌ها در طبیعت و وجوه دیرینه‌نگاری‌شان پی برده بود. همین کنجکاوی او را عمیقاً مشدد و تشنه‌ی حفاری‌ها و انفجارهای بیشتر در آن سازند غربی کرد، جایی که طبق شواهد تکه‌های استخراج‌شده‌ی آن فسیلواره‌ها به آن‌جا تعلق داشت. او به‌طرز عجیبی قانع شده بود که این نقوشْ رد به‌جامانده از جانداری عظیم‌الجثه، ناشناخته و اساساً غیرقابل‌طبقه‌بندی اما بسیار تکامل‌یافته است، حال آن‌که سنگی که حاوی آن بود عمری آن‌قدر کهن داشت – کامبرین، گیرم که پرکامبرین نباشد – که نه‌تنها موجودی به آن تکامل‌یافتگی، که هیچ موجودی پیچیده‌تر از تک‌سلولی‌ها یا تریلوبیت‌ها  را نمی‌توانست در خود داشته باشد. این تکه‌ها، با آن نقوش عجیبشان، باید پانصد میلیون هزار میلیون سال عمرشان بوده باشد.

سبد خرید

151_photo.jpg

لیدی مکبث شهرستان متسنسک

تعداد: 1

153000تومان